



كيومرث منشيزاده :


















اين مجموعه براي اولينبار در سال 1364 توسط نشر نقره منتشر شد و چاپ دوم
آن ازسوي انتشاراتي در كرمان عرضه شد.
مجموعهي «ساعت ده صبح بود» او نيز كه قرار بود به نمايشگاه نوزدهم كتاب برسد، به تازگي توسط نشر چشمه منتشر شده است.
«قافيه در باد گم ميشود» اين شاعر هم به تازگي توسط نشر باغ به چاپ دوم رسيده كه چاپ اول آن را سال 1369 نشر پاژنگ منتشر كرده بود.
همچنين نشريهاي ادبي در ژاپن، اين شمارهاش را به زندگي و آثار احمدرضا احمدي اختصاص داده است. شماره قبلي اين نشريه درباره احمد شاملو بود.
اخيرا نيز مجموعه داستان «در بهار خرگوش سفيدم را ديدم» اين نويسنده و شاعر پيشكسوت معاصر به زبان ارمني چاپ و منتشر شد.
همچنين پيش از اين برخي شعرهاي او به زبانهاي انگليسي، آلماني، اردو، ارمني و ژاپني ترجمه شدهاند .







اين گروه که سرپرست آن رامين تركيان و خوانندهاش مامک خادم است از معدود گروههای موسیقی ایرانی است که از سال ۱۹۹۲ در آمریکا مشغول به فعالیت شده و کارش با استقبال ایرانیان و غیرایرانیان مواجه بوده است. احاطهی اعضای گروه به موسیقی سنتی و غربی، در کنار درک و دانش گسترده و جدیتی که در آفرینش آثاری بدیع و دلنشین به کار بستهاند خیلی زود هم توجه اهل فن را به کارشان جلب کرد و هم علاقهی شنوندگانی از طیفهای مختلف را .
و همین توجه فزاینده، نظر عدهای را نیز در ایران به کار آنها جلب کرد که به هیچ وجه جای خوشحالی براي اعضای گروه که نبود، هیچ، مایهی دردسر و دلزدگی آنها را نیز فراهم کرد.
چندی پیش مجموعهی دو سی دی، به نام «واقعه» و از سوی موسسه «آوای باربد»، در ایران منتشر شد که منتخبی از سه آلبوم گروه Axiom of Choice است. منتشرکنندگان این مجموعه که بدون اجازهی صاحبان اثر به کپی کردن آثار آنان دست زدهاند پا را از این نیز فراتر گذاشته و در آنها تغییراتی دادهاند که خود آن را «ویرایش» مینامند.
و حیرتآور اینکه روی جلد این سیدیها به توضیح این عمل نیز میپردازند و مینویسند: «در ضبط و ویرایش نسخهی حاضر، برخی قطعات بیکلام ... شعرگذاری شده و تعدادی قطعات با کلام نیز که در نسخهی اصلی با صدای مامک خادم اجرا شدهاند به خاطر رعایت قوانین و ضوابط انتشاراتی کشور با همخوانی همایون کاظمی ادغام شدهاند.» یکی از قطعاتی که به قول سازندگان این سی دی «ویرایش شده» کاری است به نام «صوفیان و گولها» که در آن مامک خادم رباعیات خیام را میخواند.
ظاهرا زمانی که این سیدی آماده پخش بوده مامک خادم در تهران به سر میبرده اما اعتراضش نزد مقامات ارشاد راه به جایی نمیبرد. مامک خادم در گفتگوی با صدای آلمان در اینباره میگوید: «من سه چهار بار به وزارت ارشاد رفتم و با آنها صحبت کردم. به آنها گفتم که این کار دزدی است و به آن مجوز ندهید. متاسفانه آخرین صحبتی که با من کردند این بود که آنجا یک نهاد قضایی نیست و فقط تصمیم میگیرند که یک موسیقی با قوانین اسلامی را رعایت میکند یا نه. و این که یکی کار کسی دیگری را برداشته ربطی به آنها ندارد.»
و بالاخره این سیدی منتشر میشود و مثلا در همان ترانه «صوفیان ...» آنجا که صدای مامک خادم به عنوان یک واحد موسیقیایی با سازهای دیگر ترکیب میشود همایون کاظمی اشعاری از ابوسعید ابوالخیر را روی آن میخواند. اما اختلاف تنها بر سر کپی غیرمجاز نیست، تغییراتی که در این آثار به وجود آمده نافی اصل و بیانگر سلیقه و درکی متفاوت از موسیقی است. مامك خادم در اينباره میگويد:
«سه سال پیش که در ایران بودم مرا به محل فروششان دعوت کردند و گفتند که ما کار شما را خیلی دوست داریم و میخواهیم اگر بشود برایتان مجوز بگیریم و بیایید بنشینیم صحبت کنیم. من هم آمدم و پرسیدم، شما چه جوری میخواهید مجوز بگیرید. گفتند ما فکر کردهایم اگر صدای یک آقا را روی این کار بگذاریم درست میشود. بعد کار را برای من پخش کردند و من از همان ۳۰ ثانیه اول فهمیدم که اصلا این طرف تمام داستان را اشتباه فکر کرده. بعد خیلی محترمانه به آنها گفتم که این آقا [خواننده مرد] اصلا از لحاظ ذهنی متوجه این کار نشده و این موسیقی باید از لحاظ ذهنی فهمیده بشود که متاسفانه نشده. اما خب، آنها به هر صورت کار را دادند بیرون، در صورتی که قرار نبود این کار را بکنند.»
این کار نه تنها تجاوز به حقوق این هنرمندان که تجاوز به حقوق شهروندان است؛ پایمال کردن حقوق آنها که اصل را نشنیده، با جعل و نسخهی مخدوش آن روبرو میشوند و آنها که با اصل آشنایند و خاطرات شنیدن این آثار را چنین تاراج شده میبینند.
نمونهی دیگر ترانهی «واله» است که با استفاده از غزلی از مولانا خوانده شده. این ترانه کاری «چند صدایی» است که در آن صداهای مختلف تکرار یک ملودی نیستند و هر یک خط ویزهی خود را دنبال میکنند که در نهایت یک ترکیب واحد را میسازند. اما در روایت و ویرایش همایون کاظمی به این «چندصدایی» بودن توجهی نشده و صدای او چنان در پوشاندن صدای مامک خادم سماجت میکند که صداهای دیگر را نیز نادیده گرفته و ساخت کار را به یک اثر «تکصدایی» نزدیک میکند.
بسیاری از شنوندگانی که با اصل کارها آشنایند ربط چندانی میان اصل و این نسخهی «ویرایش» شده نمیبینند. مامک خادم: «این صحبت شما دقیقا همان فکری است که توی ذهن من هم هست؛ که اصلا اینها هیچ ربطی به آن کار اصلی ندارد. موسیقی آن آقا اصلا این تیپی نیست. ایشان یک خواننده درجه سه توی ایران است که کارهای سنتی میکند و مثلا سعی میکند از آقای شجریان تقلید بکند. که هیچ موفق هم نمیشوند. چون خود آقای شجریان خودشان چند تا شاگرد خیلی خوب دارند که آنها خودشان کارهای خوب را انجام میدهند. بقیه که دیگر اصلا این چیزها را متوجه نمیشوند.»
ناشر این سیدیها که خود را «موسسهی فرهنگی و هنری» میخواند، روی جلد «با کمال احترام» از «ذوق و هنر ناب رامین ترکیان و صدای نافذ و زیبای مامک خادم» مینویسد که «هنر و زندگیشان را وقف موسیقی ایرانی و معرفی آن به دنیای غرب کردهاند.» در این نوشته همچنین آمده که «تردیدی نیست که موسیقی Fusion رامین ترکیان در معیارهای انتشار جهانی باید از تکیه بر کلام پرهیز کند.»
اما این «موسسه فرهنگی هنری» با بیاعتنایی به آن «ذوق و هنر ناب» و بیاعتمادی به شعور شنوندگان تشخیص میدهد که «با توجه به اهمیت شعر فارسی در فرهنگ ایرانی و ویژگیهای ذوق شنونده ایرانی در داخل کشور» بهتر است روی قطعات بیکلام هم شعر بگذارد. آقای کاظمی هم برای انجام این کار اشعاری از فریدون مشیری، نیما یوشیج، ابن یمین، شفیعیکدکنی و اخوان ثالث را میخواند تا عکسش روی جلد کنار عکس ترکیان و خادم به عنوان سومین پدید آورندهی این آثار منتشر شود!
در نظر مامک خادم و اعضای گروه، سوء استفادهی مالی از کپی غیرمجاز کماهمیتتر از انجام این عمل زیر عنوان کار فرهنگی است: «کاش از اول میگفت من میخواهم پول بسازم و اصلا هم مسئلهی من مسئله فرهنگی نیست. من هم میگفتم دمتان گرم! سی دیهای ما را همینطوری کپی کنید و بفروشید. بقیه هم دارند همین کار را میکنند و هیچ اشکالی هم ندارد و من هم یک قران آن را نمیخواهم. به آنها گفتم [کارها را] همانجور که هست، مثل بقیه، کپی کنید و ۳ هزار تومان بفروشید و حداقل ۲ هزار و خردهای توماناش برای هر سی دی میرود توی جیبتان! اما آنها میخواستند یک «افه»ی فرهنگی هم بیایند. چون این شرکت تولیدیشان [موسسه فرهنگی و هنری، آوای باربد] میخواهند کارهای مثلا New Age و کارهای آوانگارد بکنند، خواستهاند از ماها هم برای پرستیژ خودشان استفاده بکنند. این است که به این نتیجه رسیدهام که اگر بخواهم این کار را خیلی پیگیری بکنم جز این که به خودم و اعصابم فشار بیاید اتفاق دیگری نخواهد افتاد.»
روی جلد این سیدی به عنوان تیتر دوم عبارتی از یکی ترانهها نقل شده که مصرعی از خیام است: «من زان خودم هر آنچه هستم هستم» اما تنها آن کس میتواند به صدای بلند بخواند «هر آنچه هستم هستم» که هستی خود از یغمای اموال دیگران به دست نیاورده باشد.












سال 1319، از ارديبهشت کرمان گرما مي بارد. با اين همه احمدرضا احمدي در 30 ارديبهشت کرمان زاده مي شود تا موج نوي شعر فارسي را راه بيندازد و بشود نويسنده هميشگي ادبيات کودک و نوجوان.
او شاعري است که هنگام سرودن شعر به هيچ وجه به مخاطبانش فکر نمي کند اما زماني که براي کودکان مي نويسد فرق مي کند: «بارها و بارها آن را بازنويسي و بررسي مي کنم و سعي دارم در داستان هايي که مي نويسم، غم و اندوه دنياي پرتشويشم را به ذهن بچه ها تزريق نکنم.»
و به همه جا سرک کشيده است از بازي در فيلم "پستچي" داريوش مهرجويي گرفته تا کار کردن در کتابفروشي اميرکبير به سرپرستي عبدالرحيم جعفري که به نظرش بسيار ناشر جسوري مي آمد چون جرات کرد کتابي از او چاپ کند!. راه انداختن گروه طرفه و حضور فعال در کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان را هم بايد به اين ليست اضافه کرد. احمدي همچنين به همراه نادر ابراهيمي شرکت همگام را راه انداخت که در حوزه کتاب هاي کودک و نوجوان فعاليت مي کرد.
داستان کانون و ماندگاري در اين حوزه از زبان او البته شنيدني است: « به نظر من بنيان ادبيات كودكان به صورت جدى در كانون پرورش فکري گذاشته شد. برخي براين باور بودند چون نويسنده حرفه اى در حوزه كودك و نوجوان نداريم به تمام كسانى كه در آن دوره در زمينه ادبيات فعال بودند سفارش كار داده شود. به من، غلامحسين ساعدى، بهرام بيضايى، نادر ابراهيمى، سياوش كسرايى، منوچهر آتشى، م. آزاد و منوچهر سيستانى شاعر، سفارش داده شد. ادبيات كودكان به جز از طرف نادر ابراهيمى و م. آزاد از سوى بقيه جدى گرفته نشد و تقريباً با يك كتاب فعاليتشان در اين حوزه به پايان رسيد. من به ادامه كار علاقه مند بودم ولى اولين كتابم با نام «من حرفى دارم كه فقط شما بچه ها باور مى كنيد» توقيف و خمير شد و هيچ وقت به بازار نيامد. علت اين ماجرا هم اينگونه بود كه در كتابخانه نياوران شاه كتاب را مى بيند و مى خواند. جمله اى در كتاب هست: «آن سال در شهر ما باران نيامد و ما عكس ميوه ها را پشت مجله ها ديديم» شاه عصبانى مى شود و مى گويد در اين مملكت ميوه نيست و دستور مى دهد كتاب را جمع كنند. شروع كار كانون پرورش فکري اينگونه بود اما اتفاق مهمترى هم رخ داد و آن فعاليت تعدادى نقاش مخصوص كتاب كودكان در كنار اين گروه از نويسندگان بود كه به نظر من آنها از نويسندگان جلو افتادند.»
مديريت فرهنگي عنوان ديگري است که مي توان به فهرست کارهاي احمدرضا احمدي افزود. او در سال 50 به مديريت مرکز صفحه و نوار کانون پرورش فکري و کودکان و نوجوانان منصوب شد و توانست موسيقيداناني مانند احمد پژمان، كامبيز روشن روان، فريدون شهبازيان، داريوش دولت شاهى، اسماعيل تهرانى و مجيد انتظامى را دور هم جمع کند.
پس از انقلاب او به عنوان ويراستار تا سال 73 در انتشارات کانون فعاليت داشت تا اينکه بازنشستگي از راه رسيد.
احمدي در کار کودک به حفظ اصالت نويسنده يا شاعر معتقد است:« اگر بگويم هيچ وقت شازده كوچولو را نخوانده ام، حيرت مى كنيد. مى ترسم و به سراغش نمى روم تا تحت تاثير آن واقع نشوم. شنيده ام كه مى گويند خيلى خوب است، ولى با وحشت خاصى از آن دور مى شوم. به نظرم يكى از شانس هاى بزرگم اين بوده است كه زبان خارجى نمى دانستم كه تحت تاثير آنها قرار بگيرم و هر چه بوده متاثر از عمق وجودم است. نه تقليد كردم، نه از كسى ياد گرفتم. حال كم يا زياد، خوب يا بد، آن قضاوتش با ديگران است.»
او با راه اندازي گروه طرفه يکي از جريانات تاثيرگذار ادبي را هم تاسيس کرد:« طرفه يك گروه ادبي بود. من بودم، نادر ابراهيمي، مهرداد صمدي، اسماعيل نوري اعلا، محمدعلي سپانلو، غفار حسيني، اكبر رادي، جعفر كوش آبادي، مريم جزايري و جميله صمدي. فكر تشكيل گروه طرفه از مهرداد صمدي بود كه تازه از لندن برگشته بود. اولين كتاب هايي كه توسط طرفه چاپ شد. كتاب "روزنامه شيشه اي" من بود و "چهار كوارتت" اليوت به ترجمه مهرداد صمدي. بعدها كتاب "افول" اكبر رادي بود. دو شماره جنگ هم چاپ شد. شماره اول با كوشش من و مهرداد صمدي بود. مقدمه شماره اول را من نوشتم كه امضا نكردم. شماره دوم را نوي اعلا چاپ كرد. محمود كيانوش كه در آن روزگار در مجله سخن دكتر خانلري مشغول بود، گروه ما را مسخره كرد، كم كم عمر طرفه به پايان رسيد. زندگي و روزگار، هر كسي را به دنبال كاري فرستاد.»
احمدرضا احمدي اما با شخصيت چند وجهي اش بهانه هاي بسياري براي بررسي کارنامه کاريش دارد. سردمداري "موج نو"ي شعر فارسي يکي از آنهاست: «" موج نو" نوع خاصي از نگاه كردن به جهان است كه با نگاه شاعران نسل هاي قبل فرق مي كند ."اخوان" فكر مي كرد "نيما" تنها آمد تا وزن قافيه را به هم بريزد اما در واقع "نيما" به ما نوع ديگر نگاه كردن را آموخت، و تفاوت موج نو هم در همين نگاه است. در واقع "موج نو گستتن كامل از ادبيات كلاسيك و شعر نيمايي را درپي داشت. دغدغه شاعر موج نو ديگر مسايل اجتماعي و سياسي نيست بلكه بيشتر در شعرش سعي دارد از مسايل شخصي خودش بگويد.»
او هيچ وقت در هيچ کدام از دوره هاي شاعري اش به شعرهاي ايدوئولوژيک و سياسي بها نداده است.« اگر قرار است من اعتراض خودم را نسبت به فلان مساله اجتماعي يا سياسي بيان کنم بهتر است بروم و يک مقاله بنويسيم و در آن هر چقدر که شعار هم بدهم ايرادي ندارد اما اگر اين موضوع را در شعري بيان کنم، حتما چيز مسخره اي از کار درخواهد درآمد البته هنرمند از مسايل اجتماعي و اتفاقاتي که اطرافش مي افتد به صورت غير مستقيم تاثيرمي پذيرد و اين مسايل حتما ذهن او را درگير خود خواهد کرد و در ذهنش رسوب خواهد کرد و جايي در شعري در تابلو نقاشي در موسيقي خود را نشان خواهند داد که تاثير گذاري اش از به عمد وارد کردن اين مسايل در هنر به مراتب بيشتر و بهتر خواهد بود.»
احمدي هميشه با خودش صادق بوده است. با خودش و با کلماتي که مي سرايد و مي نويسد.حالا او در67 سالگي ، با بيماري قلبي و ريوي دست و پنجه نرم مي کند. هنوز هم شعر مي گويد، هنوز هم براي کودکان مي نويسد و هنوز هم با همان لهجه کرماني و لحن رک تشت آدمها را از بام سرازير مي کند.


فوتبال در تبت از اوايل قرن بيستم وجود داشته و بازيهاي بين باشگاهها تاسال 1949 و زمان اشغال توسط دولت چين ، برگزار ميشده . بعد از اشغال هم ارتش چين با تيمهاي باشگاهي آنها متناوبا مسابقاتي برگزار ميكرده و پس از تشكيل دولت تبت در تبعيد ، شروع به برگزاري مسابقات در سطح نوجوانان وجوانان كردند ، و اين بعد از سال 1959 بود . فوتبال تبت ، اولين تورنمنت باشگاهي را در سال 1981 برگزار كرد . اما مهمترين اتفاق فوتبالي برايشان در ژوئن 1999 و در شهر بولونياي ايتاليا رخ داد ؛ جايي كه آنها به عنوان اولين تيم ملي تاريخ كشورشان به ميدان رفتند و اين نقطه عطفي بود براي جوانان مستعد تبتي كه رؤياي بازي فوتبال در سطح ملي را در سر ميپروراندند ؛ درها برايشان گشوده شد .





داشتم فيلم تماشا ميكردم ؛ از برگمن . اين فيلم داستانهايي از گذشته را يادم آورد . يه موقع بود كه فيلم به اين راحتي دست مردم نبود . هفتخوانرستم بايد طي ميشد براي پيدا كردن يك فيلم .مخصوصا ما كه تهران هم نبوديم . ياري چند نفر لازم بود كه فيلم بدردبخوري دستت بياد . بعدشم بايد در فيلم دادن و گرفتن حضور فعال داشتي تا بازم فيلم گيرت بياد . چند وقت كه ميگذشت ، صاحب يه مجموعۀ خوب ميشدي كه به قول معروف ، دنيا و آخرتت ، تضمين بود ! منم به نوبۀخودم ، در اون سالها كلكسيون فيلم داشتم . از كارگردانهاي مود علاقهام . از ديويدلين ، از بونوئل ، آنتونيوني ، فلليني ، تاركوفسكي ، كيشلوفسكي ؛ بعدم كه جديدترها اومدن . همۀ فيلمها ، وياچاس ؛ همۀ رنگها قاطي ! بعضيام بهسختي چيزي توشون معلوم بود ! ولي خب همين بود كه بود ؛ معجزۀ ديويدي هنوز نرسيده بود .فيلم ردوبدلكردن براي خودش مقرراتي داشت . اين جور فيلمها رو فقط ميداديم به اونايي كه ازشون فيلم ميگرفتيم . بقيه اگر ميخواستن ببينن ، بايد ميومدن در محل تماشا ميكردن ! چون معمولن بودجه اي براي تهيۀ بكاپ از فيلم ها نبود و از هر فيلم همون يه نسخه بود . خلاصه هميشه ، شرمندۀ بعضي رفقا ميشديم ! يه موقع هم شد كه هركي هرچي فيلم خواست نه نگفتم هرچي از فيلمها رو كه رفقا خواستن دادم بهشون و باقي رو به خونه گفتم جاي فيلمخالي استفاده كنن ! باچه عشقي واسه شون ليبل درست كرده بودم ؛ تايپ و پرينت وازين جور كارا .يه دفعه كه برگشتم خونه ، يكي از فيلمامو ديدم ؛ روش تايپ شده بود مُهرِهفتم ؛ وسوسه شدم بذارم ببينمش ؛ روش كلاهقرمزي ضبط كرده بودن ! خودم گفتهبودم ديگه !خلاصه امروز كه چندتا دي ويدي برگمن خريدم يادم افتاد كه به چندتا از بچهها گفته بودم كه يهروز اينفيلمارو ، روي پرده ميبينم ؛ توي سينما ، باكيفيت خوب ، روي پرده . حالا دوتا ازاون بچه ها ، چندسالي هست كه اون فيلمارو روي پرده ديدن . حتي قرارهم گذشته بوديم كه هركي زودتر رفت ، چي بخره يا چيكار كنه جاي كدوممون . چند وقت پيش ارمنستان بودم سينما دوتا فيلم نشون ميداد . فيلم تامكروز و كدداوينچي ؛ رفتم تو ، ولي اوني نبود كه ميخواستم . مثل روزهاي بود كه با يه غذاي غير دلخواه شكسته بشه ؛ اونم يه روزۀ طولاني . نشستم توي كافينت سينما ، يه چندتا ايميل نوشتم ؛ رفتم بيرون قهوه خوردم . كدداوينچي رو شبوروز تبليغ ميكردن توي تلويزيون ، هرجا مينشستي ، داشت تبليغ ميكرد . بهسرم زد برم كدداوينچي رو ببينم . متصديفروش بليط گفت به زبون روسيه . منم از خداخواسته ، گفتم ديدي قسمت نيس اينجوري . رفتم بيرون يه دوري زدم ، ولي باز گفتم برگردم همون روسي رو ببينم . هي به خودم ميگفتم كه بالاخره زيرنويس كه داره به انگليسي . رفتم توي سينما ، بليط بگيرم ؛ طرف گفت زيرنويسانگليسي نداره ، تازشم بليطارو از سه روز قبل پيش فروش كردن . گفتم بالاخره يه قسمت ويژهاي چيزي دارين كه ؟ گفت اونم فروش رفته ، اگه بخواي بايد سانس آخرشب بياي بري توي ليستانتظار ، تا اگه كسي نيومد جاشو بديم به تو . گفتم حتما ميام و زدم بيرون . ديگه هم برنگشتم .
يه بارم توي يكي از شهراي كوچيك با دوستم رفته بوديم سينما .اين سينما دوتاسالن داشت ، كه يكيش يه سالن جمع و جور مثلا پنجاه نفري بود . اون روز اين سالن يه فيلمي نشون ميداد كه نميدونم چه جوري سر از اونجا درآورده بود . وسطاي فيلم بود ، من يهو برگشتم ته سالن رو نگاه كردم كه فرضا ده متر عقب تر بود . ديدم كنترلچي و بقيه دارن برو بر منو نگاه ميكنن . به دوستم گفتم اينا زل زدن به ما . دوستم كه به شرايط آشنا بود ، گفت چيزي نيس و منم گفتم به هرحال اينجا زياد مياد و توجهي نكردم . يه خورده كه گذشت ، بهم گفت اينا ميخوان ما از رو بريم ، خودشونم جمع كنن برن دنبال كارشون ! نگاه كه كردم دورو برمون ، ديدم فقط ما دو تا توي سالن هستيم و بعدا فهميدم اين سالن رويهاش همينه ! يه بار كه رفيقم تنهايي داشته فيلم تماشا ميكرده ؛ كنترلچي مياد كه ، تو نميخواي بري خونتون ؟!
ياد سينماي خونۀ مارياكري اينا افتادم ! امتيوي نشون ميداد . يه سالن جمعو جور ، پشتشم چندتا فرِپيتزا و دستگاه پاپ كورن . فيلمتماشاكردن آمريكايي !
