SahelHa
ساحل ها
July 24، 2006
فيلم دولتي
داريوش بابائيان، تهيه كنندۀ سينما
+ در حال حاضر مسوولان ما فراتر از مسئوليت شان ، كار مي كنند و مسايل دست و پاگير را در دستوركار خود قرار مي دهند، به اين ترتيب مديران ما كار را هم براي خودشان و هم براي فيلم سازان سخت مي كنند.
+ پس از 30 سال تجربه وكار در سينماي كشور ديگر اين موضوع را مي دانم كه در كجا كار مي كنم و خطوط را به خوبي مي فهمم، از موضوعات و فضاي جامعه آگاهي كامل دارم ، اما من بخش خصوصي هستم و اين طبيعي است كه براي جذب مخاطب بايد گيشه را هم در نظر بگيريم كه اين هيچ مغايرتي با ديدگاه ها و خطوط قرمز ندارد.
+ فيلم هاي دولتي ، دغدغه اي را براي توليد كننده ندارد ، فيلم ساز اگر با هزينه دولت كار كند ديگرگيشه دار را در نظر نمي گيرد به اين دليل كه نگران بازگشت سرمايه اش نيست.
+ متن كامل از ايلنا
علي باباچاهي در نشست ادبي نشر ويستار

+ من معتقدم نوعي شقّه شدگي در حضورها و شعرخواني ها صورت گرفته است و اين مساله مطرح است که چرا کسي شعر نمي خواند و تيراژ شعر چرا پايين آمده است.
+ عده اي معتقدند که فضاي محافظه کارانه اي بر شعر ما حاکم شده است. برخي ديگر هم از اينکه شعر امروز ايران از سياسي بودن دارد تهي مي شود و به سمت نوعي معناگريزي مي رود، مي نالند. به نظر من محافظه کاري همانند راديکال بودن يک خط مشي است .
+ درباره شعر امروز ايران:اين شعر را مي توان به چند دسته تقسيم کرد؛ شعر محافظه کارها، شعر راديکالها و شعر متفاوت نويسان که معتقدم اين شعر لزوماً آوانگارد نيست البته اين تقسيم بندي ازلي و ابدي نيست و مثلاً گاه در شعر محافظه کارها، شعرهاي بسيار خوب و شاهکار ديده مي شود .
+ اگر از من بپرسند که دوست داشتي شعر چگونه بود، در پاسخ مي گفتم که اي کاش شاعران ما به جاي سواد شعري يک مقداري هم سوداي شعري مي داشتند. کمبود اين سوداي شاعرانه به اين نکته برمي گردد که شاعران ما در چند جا کار مي کنند و فرصت چنداني براي سرودن شعرهاي خوب ندارند.

+ از نخستين نشست ادبي نشر ويستار که به سخنراني و شعرخواني "علي باباچاهي" اختصاص داشت و با حضور شاعراني مانند سيد علي صالحي، سعيد آذين، عمران صلاحي، کيومرث منشي زاده، عليشاه مولوي و پگاه احمدي برگزار شد.

+ متن كامل را اينجا ميتوانيد بخوانيد
از خبرگزاري ميراث فرهنگي
Karen Ballard

در اولين جلسه محاكمه صدام حسين ، تنها يك عكاس خبري حاضر بود . كارن بالارد، كه بلافاصله عكسهايش در تمام جهان پخش و مورد استفاده قرار گرفت و شهرت نامش را چند برابر كرد . با مرور سابقه كارهايش متوجه نكات زيادي ميشويم كه همگي زير دو ويژگي عمده قرار ميگيرند؛ اينكه او يك عكاس خبري رويدادهاي عمده است و ديگري ، تنوع كم نظير آثارش . ليست نشرياتي كه از عكسهايش استفاده ميكنند ، تاييد كننده‌ي نظر اخير است . مجلات و روزنامه هايي مثل تايم ، نيوز‌ويك، نشنال‌جيوگرافيك و نيويورك‌تايمز ، واشنگتن تايمز؛ نشرياتي در دوسوي اقيانوس ، نيويورك، واشنگتن، لندن و پاريس .
در واقع او يك حرفه‌اي تمام عيار است ، كسي كه در اين حرفه، دست به هركاري ميزند ، از عكاسي پرتره تا خبر و گزارش و عكاسي فيلم . ديدن بيوگرافي كارن بالارد، روي سايتش ، يكي از جالب ترين چيزهايي ست كه در گردش روي وب ميشود با آن روبرو شد .شمايي كلي با استفاده از فقط چند پاراگراف و تصوير . يكي از تجربيات كاري مورد علاقه‌اش مربوط به استيون اسپيلبرگ است كه در نيويورك با كارن ملاقات كرد و گفت كه كارهايش را دوست دارد و از او دعوت به همكاري كرد، براي فيلمش مونيخ . در واقع آشنايي شما با فيلم مونيخ در نشريات و روي وب ، با عكسهاي كارن بالارد بوده . از نكات حرفه‌اي در مورد او، اينكه در سال 2004 برنده جايزه عكس سياسي سال شده و تعدادي از عكسهاي مشهور و پرتيراژ جنگ دوم خليج ، افغانستان ، بوش و رامسفيلد ، آثاري هستند كه در وب‌سايتهاي مختلف به آنها اشاره شده . در سال 2002 از طرف مركز عكاسي پالم بيچ ، به عنوان اميدواركننده ترين نو‌چهره ، از او تقدير شد . ماجراي عكاسي از اولين محاكمه‌ي صدام را در مقاله اي ، خودش براي ديجيتال ژورناليست نوشته ، كه تيتر بسيار جالبي هم دارد :
The Girl Who Shot Saddam
July 22، 2006
غروب، كانادا، Quebec
اطلاعيه كانون نويسندگان

كانون نويسندگان ايران با انتشار اطلاعيه‌‏اي همزمان با ششمين سالروز درگذشت "احمد شاملو"‌‏, دوستداران فرهنگ را براي شركت در مراسم "شاملو" دعوت كرد :
+ مراسم ششمين سالگرد چهره فراموش نشدني ادبيات و فرهنگ ايران و از نخستين بنيانگذاران كانون نويسندگان ايران , "احمد شاملو" ساعت 30 : 17 روز دوشنبه دوم مرداد ماه بر سر مزارش در امامزاده طاهر برگزار مي‌‏شود.
همه دوستداران فرهنگ و ادبيات انساني را براي شركت در اين مراسم دعوت مي‌‏كنيم .
+ از : ايلنا
+ عكس از شرق
شايد از نظر جامعه ما ديوانه باشيم
ابوالفضل همتي آهويي ، تصوير ساز
ايشان سپتامبر سال گذشته در بينال تصويرگران براتيسلاوا ، در بخش مسابقه بين‌المللي تصويرگران،سمت داور بين‌المللي را داشتند .

+ کار کتاب کودک به ويژه تصوير سازي حوزه خلاقيت فردي است. کار در اين حوزه بيشتر در تنهايي اتفاق مي افتد. کار خلاقه مانند تريکوبافي نيست.

+ اگر دولت به اين درک برسد که هنرمند هم ارزشهايي دارد، مشکلات بسياري حل خواهد شد. شايد از نظر جامعه ما ديوانه باشيم. ما سالها بايد کار کنيم تا به نتيجه برسيم و نتيجه نيز ما را از نظر مالي تامين نمي کند. تصويرگران اين حوزه به اندازه اي که اتود مي زنند و خون دل مي خورند، جايگاه ندارند.

+
ماييم که وارد تخيل کودکان مي شويم و اين در دنيا اهميت دارد ولي در اينجا...

+ در اين موضوع که ايران در زمره 10 کشور دنيا در تصوير سازي است، ترديد نکنيد. قدمت تصويرسازي ما بسيار زياد است . اين تکيه گاهي است که مي توان سالها بر آن تکيه کرد. اما لابد اين رسم روزگار است كه سهم تصويرسازان از جايگاه ملي و ارزشي جامعه ايران، سهم کمتري باشد .
+ متن كامل اين گفتگو از خبرگزاري ميراث فرهنگي


+ از آثار ايشان
پوستر برنامه گلخند، كار ابوالفضل همتي آهويي
- گلخند بزرگداشتي بود براي تجليل از زنده ياد كيومرث صابري فومني، گل آقا.
+ براي مشاهده پوستر در سايز و كيفيت مناسبتر
روي تصوير كليك كنيد .
شعر نيمايي
كيومرث منشي‌زاده :
+ مطلب قابل تاسف اين نيست كه چرا شعر از نظر ظاهر و قالب به چنين روزي افتاده است؛ مطلب قابل تاسف اين‌ است كه شعر نيمايي كه بعد از چندين قرن، به طرف شعر انساني كه به وسيله سعدي 50 سال پيش از «پتراركو» - بنياد‌گذار شعر انساني در غرب -، سروده شده بود، رفت و لبريز از ظرفيت‌هاي انساني بود، جاي خود را به شعري بسيار شخصي و غيرمتعهد داد. به هر حال اين تاسف وقتي بسيار زيادتر مي‌شود كه ما بدانيم ميان شعر نيما و زندگي نيما، ارتباط تنگاتنگي وجود داشته است؛ يعني نيما اگر چنان شعر مي‌نوشته است، از شعري جز آن نوع شعر خوشش نمي‌آمده است.
+ آيا اين درست است كه من خود را شاعر پست‌مدرن بدانم يا سورئاليست، ولي از ترس شماتت خلق در زيرزمين خانه شعرهاي باباطاهر عريان را بخوانم .
+ متن كامل گفتگو از ايسنا
شيرين احمدنيا



زندگي در غربت هميشه سخت نيست
شيرين احمدنيا ، استاد جامعه‌شناسي و يافته ها و دريافت‌هايش از سفر .
چه سالي به انگلستان سفر كرديد؟
سال 95 رفتم و 2000 برگشتم.
جزو بورسيه‌هاي خارج از كشور بوديد؟
بله. براي تحصيل در مقطع دكتراي رشته جامعه‌شناسي پزشكي رفتم و تزم هم در رابطه با تاثير اشتغال بر سلامت زنان تهران بود.
تنها رفتيد يا با خانواده؟
با همسر و دخترم. در آن زمان بورسيه‌هاي زن فقط در معيت همسر مي‌توانستند از كشور خارج شوند. بنابراين توفيق اجباري پيش آمد تا با دختر و همسرم برويم. اين را هم بگويم كه در همان دوره دوستان (مونث) مجرد من نتوانستند از بورسيه‌شان استفاده كنند.
هزينه‌ها را چطور تامين مي‌كرديد؟
دولت خرج خانواده را هم مي‌داد. علاوه بر مبلغي كه براي خرج تحصيل به من مي‌دادند، 60 درصد آن مبلغ هم براي همسرم و 30 درصد براي هر فرزند پرداخت مي‌شد.
دخترتان را مدرسه انگليسي زبان گذاشتيد؟
بله. آموزش و پرورش آنجا سيستم جالبي دارد. افرادي مامور مي‌شوند تا در ازاي دريافت حقوق به دانش‌آموزان خارجي كه تازه واردند، كمك كنند. مدرسه هم يك خانم ايراني را به ما معرفي كرد كه مسئله زبان دخترم را حل كند. اين خانم به مدت چند ماه هر روز در مدرسه كنار دخترم مي‌نشست و تک‌تک كلمات معلم را براي دخترم ترجمه مي‌كرد تا به تدريج دخترم به زبان انگليسي مسلط شد.
آيا رفتارهاي مبتني بر تبعيض نژادي وجود داشت كه آزارتان دهد؟
درصد كمي از مردم هستند كه تمايلات نژادپرستانه افراطي دارند و رفتارشان با مهاجران خوب نيست و در مواردي باعث ناراحتي مي‌شود. درباره اکثريت صدق نمي‌كند. جالب بود برايم که در حين تکميل پرسشنامه هاي رسمي در آنجا متوجه شدم ما ايرانيان، سفيد پوست به حساب نمي‌آييم، بلكه رنگين پوست تلقي مي‌شويم. سفيدهاي انگليس تقريباً رنگ به چهره ندارند و در نتيجه "سفيد" نامگذاري مي‌شوند. تفكيك قوميتي در جامعه عملا مشهود است. تفاوت‌‌گذاري و فاصله‌هاي اجتماعي كاملا حس مي‌شود. خوشبختانه در محدوده دانشگاه به هيچ وجه با برخوردهاي نژادپرستانه مواجه نمي‌شديم. تبعيض نژادي در محيط‌هاي فرهنگي نامحسوس است؛ هرچند وجود دارد. در آن جا قوانيني وجود دارد كه متضمن برابري اقوام و نژادها است. بر اساس اين قانون هر سازماني موظف است كه تنوع قومي و نژادي را محترم شمارد و درصدي از افراد اقليت‌هاي قومي را استخدام كند، اما در عين حال به نظر مي‌رسد مسائل نژادپرستي به صورت نامرئي اعمال مي‌شود. ظاهر قضيه اين است كه شما وقتي وارد موسسه‌اي مي‌شويد يكي دو نفر سياه‌پوست، يا افرادي با ريشه‌هاي هندي_ بنگلادشي مي‌بينيد كه توي چشم مي‌آيد، اما در عمل همان مسائلي كه در مورد پيشرفت يا ارتقاي زنان وجود دارد آنجا درباره اقليت‌ها هم وجود دارد. سلسله مراتب را كه نگاه مي‌كنيد، عملا سفيدپوست‌ها پست‌هاي بالا را در اختيار دارند.
بعضي‌ها مي‌گويند كه زنان بزرگترين اقليت دنيا هستند. جالب است بدانيم اگر آدم يك زن مهاجر رنگين پوست باشد چه اتفاقي برايش مي‌افتد. از تجربه‌هاي شخصيتان بگوييد.
بستگي به مورد دارد. آنجا به ويژه در فضاي آکادميک، من كمتر متوجه اعمال تبعيض بين زن و مرد شدم. اينكه چون من زن هستم مورد تبعيض بيشتري واقع شوم، نه، چنين تجربه‌اي نداشتم. شايد هم موقعيتش پيش نيامده بود.
شما فقط درس مي خوانديد يا كار هم مي‌كرديد؟
من فقط درس مي‌خواندم. سال اول اقامتمان همسرم هم مي‌رفت كلاس زبان. من دانشجوي تمام وقت بودم و مسئوليت آموزش زبان فارسي به فرزندم را هم خودم بر عهده داشتم. بر خلاف اکثريت دانشجوهاي بورسيه ايراني که آقا دانشجو بود و همسرشان را همراه مي‌بردند، در مورد ما وضع برعکس بود، يعني من دانشجو بودم و شوهرم را همراه برده بودم. و به هرحال امور خانواده هم علاوه بر درس خواندن تمام وقت بر عهده خودم بود. سال اول امور خانه را بهتر تقسيم كرده بوديم ولي از سال دوم كه شوهرم رفت سركار، فشار بيشتري به من وارد مي‌شد.
از اوقات فراغتتان چه طور استفاده مي‌كرديد؟
خوشبختانه امكانات دانشگاه ما طوري بود كه كلاس كه تمام مي‌شد، مي‌توانستيم برويم از كتابخانه وسيع و مجهز دانشگاه استفاده كنيم. آنجا انواع كتاب‌ها و ژورنال‌هاي علمي، خدمات كامپيوتري و... بود كه وقت ما را پر مي‌كرد. آن موقع هم ما تازه با اينترنت آشنا شده بوديم و اين فناوري نوين مسحورمان كرده بود. در آن شرايط که از همه نظر رفاه دانشجويان براي دسترسي به منابع و امکانات آموزشي صبح تا شب فراهم بود، هيچ محدوديتي حس نمي‌کرديم، انگار درهاي بهشت به رويمان گشوده شده باشد. تازه فضاي دانشگاهي مدرن آنجا خيلي دلپذير بود. ارتباط و صميميت بين دانشجوها و استادان هم عالي بود. زمينه هاي فخرفروشي و تبختر حذف شده بود و به عنوان مثال همه از هر سطحي در عين حفظ احترام متقابل يكديگر را به اسم كوچك صدا مي‌زدند. چنان جو صميمي وجود داشت كه همه احساس برابري مي‌كردند. ساخت رابطه كه اينجا كاملا عمودي است، آنجا افقي بود. مثلا رئيس دپارتمان را همه صدا مي‌كردند "مگي". حالا اين مگي كه مي‌گويم پروفسور «مارگارت آرچر» است كه يكي از مخ هاي نظريه‌ پرداز جامعه شناسي است که همه آنها که در ايران نظريه‌هاي جامعه‌شناسي تدريس مي کنند، با نام او آشنايند.
برابري و رابطه بين فردي كه به آن اشاره كرديد در كشوري با سابقه استعماري انگليس خيلي عجيب است. منِ جهان سومي انتظار دارم نگاه آنها به مهاجران كاملا از بالا به پائين باشد.
مي‌توانم بگويم لااقل در سطح دانشگاه و آکادميك بنا به تجربه من اينطور نيست. در دانشگاه فرهنگ روشنفكري حاكم است. كسي هم كه بخواهد چنين اداهايي درآورد، تقبيح مي‌شود. براي حفظ ظاهر هم كه شده، كسي چنين رفتاري بروز نمي‌دهد. انگليسي‌ها هم كه مي‌دانيد استاد حفظ ظاهرند! چون من دانشجوي ايراني بودم و از نظر ظاهر و پوشش چيزهايي را رعايت مي‌كردم، نگران بودم كه با من چه طور برخورد مي‌شود، اما در دانشگاه در ميان استادان و نيز همکلاسي‌هايم چيز بدي حس نكردم. ولي در شهر چرا. مواردي بود که برخورد مردم مخصوصا پسربچه‌ها و جوانان برخورنده بود. در سطح برخي شهرها هم شاهد نوعي تفكيك فيزيكي اقوام بوديم. مثلا محله‌هاي هندي_ پاكستاني‌ها در برخي از شهرها از محله‌هاي سفيدپوست نشين (البته بنا به انتخاب خودشان) مجزا بود. سال اول از طريق خدمات مسکن دانشگاه برايمان در محله هندي ـ پاكستاني‌ها خانه گرفته بودند تا احساس ناراحتي نكنيم. سال دوم كه خودمان منزل گرفتيم، رفتيم محله انگليسي‌ها كه تازه آنجا متوجه برخي مشكلات شديم.
چه مشكلاتي؟
احساس غريبه بودن. احساس فاصله اجتماعي. تجربه برخي اهانت‌ها از سوي افراد متعلق به طبقات کم درآمد که از حضور خارجي‌هايي چون ما که البته ما را عرب تصور مي‌کردند دل خوشي نداشتند. هرچه قدر سطح فرهنگ و درآمد افراد بالاتر بود مشكلات نژادپرستي کمتر به چشم مي‌خورد و روابطشان خيلي بهتر بود. مثلا استادان دانشگاه در عين جايگاه استادي که داشتند با دانشجو روابط صميمانه برقرار مي‌کردند. يك روز در جريان مشاوره با استادم در زمينه تزم ، مقدار زيادي كاغذ و جزوه دور و اطرافم روي مبلي که نشسته بودم چيده بودم و در همان حين سوالي از استادم داشتم. او خودش آمد كنار من روي زمين نشست براي اينكه من مجبور نشوم، بلند شوم و احيانا اين كاغذها نريزد. شما فكرش را بكنيد، چنين برخوردي در ايران امكان‌پذير است؟ استاد بيايد بنشيند روي زمين كنار پاي دانشجو؟ يا به خاطر دارم زماني را که مي‌خواستم براي كارم كه درباره زنان تهراني بود تحقيق كنم. استاد كليد دفتر کارش در دانشکده را به من ‌داد كه برو با استفاده از تلفن من زنگ بزن به ايران، هماهنگي‌هايت را براي وقتي كه مي‌خواهي بروي ايران انجام بده! جالب بود که اين من بودم که نگران اين بودم كه حالا دارم مي‌روم داخل اتاق استادم كه خودش حضور ندارد، مبادا خطايي از من سر بزند در حالي که او اين‌قدر با اعتماد و آرامش خاطر با من برخورد مي‌کرد.
براي اينكه بتوانيد تزتان را بنويسيد به ايران سفر مي‌كرديد؟
بله، من چهار بار به ايران آمدم كه تحقيقات ميداني‌ام را درباره خانم‌هاي شاغل و غير شاغل در شهر تهران انجام بدهم.
حالا موقع سفر كردن از منظر يك جامعه‌شناس چه چيزهايي به چشمتان مي‌آيد كه ما نمي‌بينيم؟
نمي‌دانم. وقتي سفر مي‌كنم خيلي اشتياق دارم كه با فرهنگ مردم آن ديار آشنا شوم. در سفرهاي داخلي، معمولا فاصله امکانات شهرهاي مختلف مثلا شهرستان‌ها را با پايتخت بيشتر مدنظر قرار مي‌دهم. خدمات رفاهي شهري و امکانات توريستي كه ارائه مي‌شود در تهران خيلي زياد است. از نظر معيارهاي توسعه خيلي فاصله مي‌بينم و اين متاثرم مي‌كند. حتي از نظر توريسم خيلي از شهرهاي ما هم شرايط مطلوب ارائه خدمات توريستي را ندارند و من خواهي‌نخواهي شرايط را با شرايط كشورهاي خارجي مقايسه مي‌كنم. چون ايامي که در خارج درس مي‌خواندم، سعي مي‌كردم از فرصت تحصيلي چهار ساله بيشترين استفاده را بكنم و خيلي سفر كردم. هم به كشورهاي همسايه انگليس و هم ساير شهرهاي اين كشور. شما مي‌بينيد براي بيشتر شهرهاي اين كشور تورهاي يك روزه‌ يا چند روزه با شرايط مناسب وجود دارد و همه چيز فراهم است براي اينكه تو سفر كني و از آن لذت ببري. راهنما، نقشه و همه هزينه‌ها پيش‌بيني شده. در حالي كه در ايران احساس مي‌كنم هنوز خيلي از اين موارد جا نيفتاده. وقتي در قالبي خارج از تور مسافرتي به شهر تازه‌اي سفر مي‌كني احتياج به نقشه داري. نياز داري به پايگاه‌هايي كه به تو اطلاعات و خدمات بدهد و وقتي اينها را نداشته باشي احساس غربت بيشتري مي‌كني. من تنها زماني مي‌توانم با خيال راحت در ايران سفر كنم كه بدانم در شهر مورد نظر كسي به استقبالم مي‌آيد. چون وقتي وارد شهر تازه مي‌شوي نمي‌داني كجا بايد بروي. جاهاي ديدنيش كجاست. هزينه‌ها چقدر است، انواع هتل‌ها کدام است و كجاست. حتي در مواردي تابلوهاي راهنما به فارسي هم براي ايران-گردان موجود نيست چه برسد به لاتين براي توريست هاي خارجي. اينها الفباي توريسم است. مثلا با توجه به تفاوت‌هاي فرهنگي که وجود دارد، مسئله ارائه خدمات بهداشتي را در نظر بگيريد. ما به عنوان مثال؛ توالت عمومي كه مناسب توريست خارجي باشد، نداريم. در حالي كه در آنجا سرويس‌هاي بهداشتي بسيار منظمي وجود دارد كه به جزئيات نيازهاي فردي هم توجه شده است. همه وسائل مورد نياز خانم‌ها هم در داخل فضاي سرويس‌هاي بهداشتي موجود است و به وسيله دستگاه‌هاي اتوماتيک به فروش مي‌رسد. اينها جزو نيازهاي افراد است كه در ايران معمولا به اين شکل عرضه نمي‌شود. نظافت سرويس‌هاي بهداشتي خود معضل ديگري است. در زمينه گسترش خدمات توريستي، به علاوه، به چيزي تحت عنوان " اقتصاد زمان" هم توجه نمي‌شود. اينكه مثلاً من به عنوان توريست در كوتاه‌ترين مدت اقامتم بتوانم كجاها را ببينم. تامين امنيت و آرامش خاطر هم مسئله حائز اهميتي است. مثلا شما وقتي به شمال ايران سفر مي‌كني افرادي را مي‌بيني كه كنار جاده ويلا و خانه اجاره مي‌دهند. اينها سازماندهي شده نيستند كه تو خيالت راحت باشد از اينكه دارند تو را كجا مي‌برند. از بعد جنسيتي هم مشكلات زياد است. مثلا اگر شما به عنوان يك زن يا چند تا دختر با هم مسافرت كنيد، نگراني‌ها افزايش مي‌يابد. هنوز پذيرفتن اين که زنان به تنهايي به هتل در شهرستان‌ها مراجعه کنند، دشوار است. اخيرا ضمن مطالعه‌اي متوجه شدم به‌رغم اين که منعي قانوني براي اقامت زنان در هتل‌ها وجود ندارد، عملا برخي هتل‌‌ها با دليل‌تراشي از پذيرفتن ايشان ابا دارند.
از ميان كشورهايي كه به آنها سفر كرد‌ه‌ايد، كجا برايتان جالب‌تر بوده؟
هلند. کشور زيبايي است. به ويژه به خاطر انبوه گل‌ها و تنوعي که دارد و سبک معماري ساختمان‌هايش. به‌ويژه در شهر آمستردام کانال‌هاي آبي منظره زيبايي را به وجود آورده‌اند. در آنجا و نيز در فرانسه از فضاي اجتماعي گرم در محيط شهري خيلي خوشم آمد. هر جا که امکان دارد در سطح پياده‌روها، در سطح شهر و ميدان‌هاي مرکزي در کنار بناهاي تاريخي، جلوي كافه‌ ها و رستوران‌ها صندلي گذاشته‌اند و مردم در فواصل نزديک به هم براي صرف قهوه و خوراک و نوشيدني و گپ زدن و معاشرت در کنار هم قرار گرفته‌اند. فضاي اجتماعي دلچسبي فراهم مي‌آيد.
انگليس كه بودم با خانواده‌اي اهل آكسفورد آشنا شدم كه ايران را ديده بودند و كلي عكس از مراکز توريستي مهم ايران مثل اصفهان و شيراز و فسا و .. نشان ما مي‌دادند! آن زمان، من با شرمندگي به ايشان مي‌گفتم ما كه ايراني هستيم بسياري از اين مناطقي را که شما ديده‌ايد، هنوز در وطن خود نديده‌ايم. وقتي برگشتيم ايران عزم‌مان را جزم كرديم كه مرتب مسافرت برويم. خواهرم كه مقيم هلند است، هر سال ايران مي‌آيد و ديدارهاي ساليانه او بهانه خوبي شده براي ما تا او را در سفرهاي ايرانگردي‌اش همراهي کنيم.
زيباترين نقطه ايران به نظرتان كجاست؟
انتخاب زيباترين نقطه در ايران بسيار دشوار است. شيراز را دوست دارم. حافظيه و تخت‌جمشيد. مناطق شمالي ايران را به خاطر طبيعت بي‌نظيرش و منظره دريا که مرا به وجد مي‌آورد. کودکي من در شهرهاي مختلف شمال سپري شده و عطر گل‌هاي بهارنارنج برايم بسيار خاطره‌انگيز است.
اگر دست شما باز باشد براي انتخاب محل زندگي، ممکن است انگليس را انتخاب كنيد؟
در مورد کشورهاي غربي هنوز وسوسه مي‌شوم. نمي‌توانم بگويم اگر مي‌توانستم الزاماً انگليس را انتخاب مي‌کردم، هرچند گزينه خوبي است. يك نكته جالب برايتان بگويم. قبل از اينكه برويم عكس خانه‌اي را كه مي‌خواستيم در آن اقامت كنيم به ما دادند. با همه اطلاعات لازم. مثلا اتاق خواب‌هايش اينجاست، سيستم گرمايشي و سرمايشي‌اش اين جوري كار مي‌كند، شماره تلفنش اين است و... اين واقعيت که در کشورهاي پيشرفته غربي فكر همه چيز را مي‌کنند و براي رفاه افراد به جزئيات اهميت داده مي‌شود براي من خيلي جالب بود. تازه وقتي مي‌رويد آنجا مي‌فهميد استانداردهاي بالاي زندگي به چه معناست. زندگي مادي را تا جايي که مي‌توانسته‌اند براي افراد راحت‌تر و بي‌دغدغه‌تر كرده‌اند تا كمترين تنش پيش بيايد. همين‌ها باعث دلبستگي افراد مي‌شود.
يادم است معاون دانشجويي وزارت علوم زماني كه من قرار بود اعزام شوم، جلسه‌اي گذاشت براي دانشجويان در شرف اعزام و گفتند از ميان كساني كه طي سال‌هاي گذشته اعزام شده‌اند به‌رغم همه وثيقه هايي كه اخذ شده بود، فقط چهار درصد برگشته‌اند. نمي‌دانم وضعيت در حال حاضر چگونه است!

+ از خبرگزاري ميراث فرهنگي
گفتگو: شبنم رحمتي



+ وبلاگ دكتر شيرين احمدنيا
از زندگي
July 21، 2006
براد پيت

فرزند داشتن، فوق العاده ترين چيزي است كه تا به حال تجربه كرده ام ديدگاه هاي آدم را به كل تغيير مي‌‏دهد و تمركزت را از خودت بر مي‌‏دارد چيزي كه من واقعا سپاسگزار آن هستم.

+اين صفحه از نيويورك تايمز براي شروع جاي خوبي ست !
همسر رامين جهانبگلو

همسر "رامين جهانبگلو"، روشنفكر و استاد دانشگاه ، براي دومين بار توانست با همسر خود در زندان اوين ملاقات كند .

+ از ILNA
موزه درسيدني، استراليا و تور دو فرانس، تونل و خط پايان مرحله شانزدهم


آذر نفيسي

+ من از ایران بيرون آمدم. یک دلیلش به خاطر این بود که بتوانم آنچیزی که می‌خواهم بگویم. و اگر اینجا هم سکوت می‌کردم، خودم را نمی‌بخشیدم. در حقیقت اسم کتاب بعدی من، بنوعی حالا باید ترجمه را درست بکنم، به فارسی این است : آنچیزهایی که در موردشان ساکت بودم .

+ یک جمله‌ هست که ناباکوف می‌گوید، در حقیقت راجع به آزادی‌ بیان نویسندگان فقط صحبت نمی‌کند، چون راجع به آزادی بیان نویسنده‌ها خیلی صحبت می‌کنند، ولی او راجع به آزادی بیان و آزادی فکری خواننده‌ها صحبت می‌کند و می‌گوید، خوانندگان آزاد به‌دنیا آمده‌اند و باید آزاد باقی بمانند. به همین جهت، بعنوان یک نویسنده، حق و حرفه‌ی من این است که از آزادی خوانندگان خودم دفاع کنم.

+ متن كامل گفتگو با آذر نفيسي
از DW
يونس شكرخواه

كارگاه نقد، بررسي و آموزش عكاسي خبري دكتر يونس شكرخواه در محل خبرگزاري دانشجويان ايران برگزار شد.اين كارگاه به "ارزش‌ها و عناصر خبري" اختصاص داشت، شكرخواه با ارايه‌ي نمونه‌ها و مصداق‌هايي، به تشريح ارزش‌ها و عناصر خبري در عكاسي پرداخت .
يونس شكرخواه:
+ با اشاره به ارزش‌هاي خبري ، در روزنامه‌نگاري حرفه‌يي، ارزش‌ها قابل تفكيك نيستند و ضروري است كه تجربه و نيز آزمون و خطاي استفاده از اين ارزش‌ها را دانست.

+ ارزش‌هاي خبري به انتخاب سوژه مربوط مي‌شود و عناصر خبري به ارايه‌ي آن‌ها برمي‌گردد.

+ در هيچ جاي جهان تمركز تعمدي عكاس بر يك نقطه از سوژه پذيرفتني نيست؛ اما در ايران هست.

+ با اشاره به مرامنامه‌هاي اخلاقي در عرصه‌ي رسانه‌يي دنيا و نيز بيان مصداق‌ها : مقولاتي كه در كشور ما قاعده است در كشورهاي ديگر منع شده است.

+ كاركردن همز‌مان در چند مطبوعه و رسانه، از جمله نمونه‌هاي مورد اشاره‌ي‌ وي بود.

+ وظيفه‌ي فتوژورناليست روايت است نه گزارش‌گري و فتوژورناليسم سالم، آيينه‌ي جامعه محسوب مي‌شود و هم‌چنين روايت عكس مقدم بر قضاوت است.

+ از: ISNA
+ عكس از: ماهنامه شبكه
جشن هفتمين سال انتشار مجله‌ي نافه
از جشن هفتمين سال انتشار مجله‌ي نافه در خانه هنرمندان ايران .


+ ناهيد توسلي ، مديرمسوول و صاحب‌امتياز اين نشريه :
هفت سال پيش به پيشنهاد علي دهباشي كار انتشار نشريه را شروع كرديم كه خوب هم پيش رفتيم. اگر امروز مجلاتي مثل "آدينه" و "سخن" با همان كادر قبلي كار مي‌كردند، در اين شرايط به هيچ عنوان بازدهي نداشتند .

- در نشريه‌ي نافه بيشتر توجه‌مان بر روي شاعران و نويسندگاني است كه در مركز نيستند. اين يك فاجعه‌ي بزرگ است كه همه چيز در مركز متمركز شده است و چون بسياري از استعدادهاي خوب در مركز نيستند، به ظهور نمي‌رسند؛ بنابراين ما نافه را در اختيار كساني گذاشته‌ايم كه در شهرستان‌ها هستند و حتا اين موضوع را در حوزه‌ي زنان نيز مورد توجه قرار داده‌ايم.

- اگر نافه مطلبي را از بزرگان براي چاپ نمي‌گيرد، به دليل بزرگيشان است؛ هرچند ما ناگزيريم هرازگاهي براي اين‌كه بگوييم به ياد شما هستيم، از بزرگاني چون محمود دولت‌آبادي، سيمين دانشور، منوچهر آتشي و … مطلب چاپ كنيم تا ياد‌آوري باشد كه ما در زير سايه‌ي آن‌ها هستيم.

- به‌عنوان مسوول بخش فرهنگ مجله‌ي نافه : در اين بخش بسياري از مسائل مي‌تواند گنجانده شود. ‌بيشترين مبحثي كه روي آن كار مي‌كنيم، مربوط به ايران و بويژه درباره‌ي زنان است.


+ عليشاه مولوي ، مسوول صفحه‌ي شعر نافه: چند سال قبل كه دوستي براي انتشار مجله‌ي نافه از من كمك خواست، پرسيد مانيفست شما در شعر چيست؟ در جواب گفتم، من نگاه جرياني و شخصي به شعر ندارم؛ به همين دليل تمام تلاشم را مي‌كنم كه نحله‌هاي مختلف و نظريه‌هاي شاعران امروز ايران را در اين مجله در حد امكان استفاده كنم. همچنين در آن زمان به اين نتيجه رسيده بودم كه معمولا صفحات شعر نشريات متاثر از روابط صميمانه مي‌شود و بيشتر نشريات ادبي از روي روابطشان شعر را انتخاب مي‌كنند كه متاسفانه با اين كار بيشتر شاعران جدي شهرستان جاي پايي در مجلات ادبي نداشتند.

- در آن زمان براي اين‌كه حق‌كشي نشود و سهم شاعران خارج از مركز نيز لحاظ شود، از همان ابتدا بيشتر صفحات شعر نافه را به شاعران شهرستان اختصاص داديم، اما از اين واقعيت غولي به نام حقيقت پديد آمد و متوجه شديم كه بسياري از شاعران جدي به صفحات ادبي نشريات راه پيدا نمي‌كنند و به اين نتيجه رسيدم كه قامت نافه به شعر شاعران شهرستان نمي‌رسد و قامت شعر آن‌ها بيشتر از اين حرف‌هاست. هرچند كه حركت ما گسترده شد، ولي حجم زياد شعر شاعران شهرستان اين اجازه را به ما نمي‌داد كه همه را منتشر كنيم.


+ سعيد آذين ، مسوول بخش ترجمه‌ي اين نشريه : اين را ‌كه چرا امروز نشريات گذشته و پيش از انقلاب‌ ارج و قرب پيدا كرده‌اند و هنوز هم مي‌توان ساعت‌ها از خواندنشان لذت برد، بايد مورد توجه قرار دهيم؛ چرا كه آن‌ها ملاك‌هاي جدي را لحاظ مي‌كردند. امروز با وجود همه‌ي كوشش‌هايي كه مي‌كنيم، بد نيست به نشريات گذشته برگرديم و آن‌ها را الگو قرار دهيم.



+ محمد شمس لنگرودي نيز در اين مراسم سخنراني كرد : گاهي پيش مي‌آيد بعضي‌ها ما را مي‌بينند و مي‌پرسند چرا شعرها اين‌طوري شده‌اند كه جواب مي‌دهم چه چيز ما اين‌طوري نشده است. كساني كه صفحات شعر امروز را مي‌گردانند، متخصص شعرند و ترديدي هم در دانششان نيست. در بين شعرهاي چاپ‌شده هم شعرهاي خوبي وجود دارد و مردم و منتقدان هم حق دارند؛ پس در اين ميان چه كسي مقصر است؛ وقتي همه حق دارند. علت اصلي اين است كه ما در تمام عرصه‌هاي زندگي ازجمله اقتصاد، سياست و ... دچار بحرانيم و بحران يك حالت گذار است كه هم وجوده مثبت دارد و هم منفي.

- درباره وضعيت شعر ما: وقتي به شاعران دهه‌ي 60 مي‌نگرم، مي‌بينم شعر براي من و بعضي از دوستانم همه چيز بوده است. تا قبل از انقلاب دو نوع شعر داشتيم: شعر سياسي و محتوايي، و موج نو كه هر كدام خواننده‌هاي خود را داشتند كه همديگر را هم قبول نداشتند. وقتي انقلاب شد، خود من بعد از مدت كوتاهي فهميدم بايد چه حرف تازه‌اي بزنم. ديدم كه شعر سياسي كاركرد خود را به طور طبيعي از دست داده است؛ مگر شعرهاي سياسي كه سياست در آن حل شده باشد، مثل شعرهاي احمد شاملو، فروغ فرخزاد و نيما يوشيج؛ بنابراين شعر سياسي بي‌معني بود، پس گرايشم كم شد.

- ما در شعري كه شروع كرده بوديم، با تغييراتي كه در وضعيت زندگيمان پيدا شد، به ابداع و خلاقيت روي آوريم. سعي كرديم اگر كلمه‌اي را به كار مي‌بريم، بيش از آن‌كه سمبليك باشد، خودش باشد و اين را از موج نو گرفتيم. آرام آرام تحولي در شعر پيدا شد و خيلي طول كشيد تا عده‌اي بفهمند غير از زيبايي‌شناسي شعر اخوان ثالث و شاملو و ديگران هم مي‌شود طور ديگري شعر گفت.

- اهميت شاملو در اين است كه مثل حافظ شعر نمي‌گويد و اهميت حافظ در اين است كه مثل فردوسي شعر نمي‌گويد. در شعر، خلاقيت و خود بودن مهم است كه در دهه‌ي 60 ما هم با اين مشكل مواجه بوديم. شعر نسل جديد مزخرف نيست؛ آن‌ها هم باورهايي دارند، همان‌طور كه ما هم باورهايي داشتيم كه به نوعي به شعر گذشته وصل بود، ولي حرف‌هايي كه گفته شده بود، برعكس اتفاق افتاد. اين فروپاشي نوعي گريز از ايدئولوژي را به وجود آورد كه هم جنبه‌ي مثبت داشت و هم جنبه‌ي منفي؛ جنبه‌ي منفي‌اش اين بود كه شاعران رفتند ببينند در دنيا چه تئوري‌هايي وجود دارد و اين كثيف‌ترين كار در هنر است كه بر اساس تئوري شعر بگويند.

- شعر و هنر انگار ديگر قرار نيست پاسخ كسي را بدهند؛ فقط گزارش تاريخي قضايا را مي‌دهند. بعد از دهه‌ي 60 شاعراني پيدا شدند كه همان استفاده اندك را از سمبل در شعر بي‌معنا دانستند و هرچه را كه در زندگي عطر فخامت مي‌داد، بي‌خود ديدند. در ايران فروپاشي ارزش‌ها باعث شد هنرمندان ما به جست‌وجوي راه ديگري بروند كه عملا ضد ارزش‌ها بود؛ اما آيا اين‌كه رسيدند يا نه، همان بحراني است كه صحبتش را مي‌كنيم.

- در ميان فوجي كه در دهه‌ي 70 راه افتاد، عده‌اي كارشان به ثمر رسيد و عده‌اي نيز كارشان براي مخاطب قابل شناخت نيست؛ اما اين مهم نيست، چرا كه توده‌هاي مردم بعدا وارد مي‌شوند.

- اين دوره همه چيز در تلاطم است؛ الان يك اتفاقي مي‌افتد و دو روز ديگر فراموش مي‌شود، زيرا جامعه در حال گذار است. چون اوضاع امروز بحراني است، اگر شعر خوبي هم منتشر ‌شود، عموما ديده نمي‌شود. براي داستان هم همين اتفاق افتاده است. يا شعر خوب ديده نمي‌شود يا با معيارهاي قوي‌اي مثل شاملو سنجيده مي‌شود؛ بايد مكانيزم شعر را شناخت.

- در دوره‌هاي بحران كار براي هنرمند بسيار دشوار است، براي اين‌كه سره از ناسره مشخص نمي‌شود؛ بايد مكانيزم خلاقيت را شناخت. امروز به نظر مي‌رسد بسياري از كارها شبيه هم هستند، ولي اصلا اين‌طور نيست.



+ در اين برنامه كه با مشكل قطع برق همراه بود، طبق اعلام قبلي قرار بود، محمود دولت‌آبادي، محمد صنعتي، علي دهباشي و فتح‌الله بي‌نياز هم سخنراني كنند .


+ از: ISNA
+ تصاوير از: خانه هنرمندان ايران و ايسنا
كيومرث منشي زاده

+ اصولاً من معتقدم عصر ما عصر متوسط گرايي است. ببينيد! تعريفي از هنر به زبان لاتيني هست به اين مضمون که "هنر، انسان اضافه شده بر طبيعت است". يعني تا جايي که خود طبيعت را منعکس مي کنيم کاري نکرده ايم بلکه هنر آنجاست که شما تغييري در آن به وجود بياوريد. در واقع هنر و به ويزه شعر آنچه هست، نيست بلکه آنچه بايد باشد است. شعر آرزوهاي سرخورده و ايده آل هاي يک شاعر است. شما شعرهاي خيام را بخوانيد و ببينيد از چه مفاهيم عميقي سخن گفته است. الان شعرهاي ما درست مانند سينماي ما خانوادگي شده است. يعني مقولات متوسط و روزمره اي را که ما هر روز در زندگي مان انجام مي دهيم نشان مي دهند و اين يعني تکرار.

کيومرث منشي زاده شاعري که به سبب به کار بردن قوانين علمي و فرمولهاي رياضي در شعرهايش به شاعر رياضي معروف شده است :

+ بسياري از نويسندگان و شعراي ما کتابهاي نويسندگان پيش از خود را نخوانده و نمي خوانند و جامعه ما دچارنوعي پرگويي شده است البته اين مطلب فقط در مورد ما صادق نيست. در کشوري مانند آمريکا هم اين اتفاق افتاده است .

+ در انتخابات رياست جمهوري آمريکا رقابت کانديداها بسيار سخت است. آنها بايد از 400 شرط عدول ناپذيري که براي انتخاب شان وجود دارد، سربلند بيرون بيايند. با اين وجود آنها در زماني که برصدر اين منصب هستند دقيقاً مانند يک کارمند دولت کار مي کنند و چيزهايي را که مصوب است انجام مي دهند و پس از پايان دوره رياست شان هم شما حتي يک کلمه درست و حسابي و يا يک کلمه عجيب و غريب از آنها نمي شنويد. يک سزار، در رم به هنگام مرگش جمله اي گفته که به نظر من بسيار مهم است؛ او گفته کمدي پايان يافت.


+ از: CHN
نادر مشايخي


نادر مشايخي رهبر ثابت اركستر سمفونيك تهران :
+ من نمي توانم كارايان دوم شوم ،مي توانم مشايخي اول باشم ،اركستر سمفونيك تهران هم نمي توانداركستر فيلارمونيك برلين باشد مي تواند فقط اركستر سمفونيك تهران باشدومي تواند كارخودرا به بهترين نحوانجام دهد.
+ من رهبري نيستم كه كاري كنم كه دهها سال گذشته شده است ،زيبايي كاراين است كاري كنيم كه تا به حال انجام نشده است.

+ ماايرانيها مي توانيم خيلي از كارها را انجام دهيم ،كافي است كه خودمان باشيم و نخواهيم اداي اروپايي هارا دربياوريم ،لازم نيست من مشايخي كارايان باشم ،لازم است كه خود مشايخي باشم .


+ از: ايسنا
+ عكس از: خبرگزاري ميراث فرهنگي

دانشنامه زیبایی‌شناسی

از مراسم رونمایی کتاب دانشنامه زیبایی‌شناسی با حضور دکتر بهمن نامور مطلق، دکتر حسن بلخاری و جمعی از مترجمان و ویراستاران این اثر در کتابخانه فرهنگستان هنر .

+ اسماعیلی مدیر انتشارات فرهنگستان هنر : مباحث نظری هنر از جمله مباحثی است که در کتاب دانشنامه زیبایی شناسی به آن پرداخته شده است. همچنین آثاری از نیچه قرار است توسط انتشارات فرهنگستان هنر در معرض دید عموم قرار گیرد. دانشنامه زیبایی شناسی کتابی ارزشمند است که مترجمان متخصصی به ترجمه فصول مختلف آن پرداخته اند. دکتر منوچهر صانعی مترجم بخش اول، دکتر امیرعلی نجومیان و شیده احمدزاده مترجمان بخش دوم، مسعود قاسم زاده و محقق مترجم بخش سوم و ... از متخصصانی بوده اند که در ترجمه این کتاب اهتمام بسیار ورزیده اند.

+ مشیت علایی سرویراستار : در مقدمه ای که بر کتاب دانشنامه زیبایی شناسی نوشتم به اختصار شرحی درباره نگرش های کلی کتاب دادم. گرچه موضوع کتاب سخت بود، اما نهایت سعی خود را در ساده کردن مطلب داشتیم. موضوع کتاب در بخشی به شکل دشوار درباره چالش های هنری نوشته شده است. با این وجود ساده کردن و ترجمه شیوای این کتاب را می توان از محسنات ترجمه پنداشت که باعث قابل فهم شدن اثر می شود.

+ دکتر منوچهر صانعی دیگر مترجم دانشنامه زیبایی شناسی : هنر به دلایل متعددی در ایران مغفول واقع شده است. این در حالی است که هنر در تمام کشور ما به خصوص در نقاطی چون کردستان و آذربایجان در زندگی مردم تنیده شده و به هر حال هنر را نزد ایرانیان غنی مشاهده می کنیم. آثار مجسمه، سنگ تراشی، مینیاتورها و نقاشی های ما گواه این مساله اند. با این وجود باید گفت انتشار کتاب دانشنامه زیبایی شناسی حرکت موثری در زمینه باروری و رشد و ارتقاء هنر بوده که باید از حمایت های ملی و دولتی بهره مند شود. با پیروزی انقلاب اسلامی اهمیت هنر نسبت به آنچه بود دوچندان شد. مبحثی که من در این کتاب به ترجمه آن پرداختم درباره تاریخچه نقاشی و مجسمه بود که به شکل تئوریک نیز به روند آن در این اثر پرداخته شده است. دانشنامه زیبایی شناسی مجموعه مدونی است که به زبان کاملا روشن در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.

+ دکتر امیرعلی نجومیان نیز که همراه همسرش شیده احمدزاده بخش هایی از این اثر را ترجمه کرده، گفت: در این بخش به بررسی مفاهیمی چون استعاره، تعریف هنر و تعریف زیبایی پرداخته ایم. من تصور می کنم یکی از مهم ترین ویژگی های این کتاب یکدست و جامع بودن آن است و اینکه حتی در بخش تاریخ هنر نیز نگاهی فلسفی به چشم می خورد. می توان به جرات گفت کمتر کتابی چون دانشنامه زیبایی شناسی به شکل جامع و کامل به پسامدرنیسم در هنر پرداخته است.

+ دکتر فرزان سجودی : تداوم انتشار کتاب هایی از این دست تنها نیازمند نهادینه شدن است. یعنی دست اندرکاران بتوانند سنت های آکادمیک را به تصویر کشند. با این حال ترجمه این کتاب به دست یک نفر میسر نبود و دانشنامه زیبایی شناسی به دلیل ویژگی های خاصی که داشت نیاز به نهادینه شدن و بررسی دارد. من تصور می کنم فرهنگستان هنر نباید اجازه دهد گروه ترجمه این کتاب از یکدیگر جدا شوند.

+ دکتر اشرف موسوی لر : دانشنامه زیبایی شناسی برای من از جنبه های متعددی حائز اهمیت بود. همچنین انتخاب این اثر ارزشمند برای ترجمه انتخابی بسیار هوشمندانه است. من در جریان ترجمه مباحثی را با آثار هنری تطبیق دادم و دریافتم که ساختار کتاب بسیار متناسب و محکم و از یک خط فکری متشکل برخوردار است. در هر یک از این مقالات به نتیجه گیری های مطلوبی دست یافتم، به خصوص بخش های چالشی اثر به شکل جامعی بیان و تحلیل شده بود.

+ از: خبرگزاري مهر
نافه
مراسم هفتمين سالگرد انتشار مجله‌ی ادبی ، فرهنگی و هنری نافه در خانه‌ی هنرمندان ايران برگزار
شد. هدف مجله‌ى نافه از این برنامه، تقدير و سپاسگزاری از اعضای شورای نويسندگان‌اش به مناسبت انتشار سی‌امين شماره ‌این مجله بود .
+ تصاويري از اين مراسم
July 20، 2006
محمد بهارلو

زبان رمان‌هاي ما، زبان زندگي ما نيست .
محمد بهارلو با اشاره به موضوع زبان از برخي زبانهاي نخراشيده و ناپيراسته در رمانهاي امروز گلايه دارد و به صراحت از فاصله و تفاوت آشکار ميان زبان روزمره و زبان زندگي با زبان رمان و برخي از داستانهاي ايراني سخن مي گويد.

+ متن كامل گفتگو را اينجا بخوانيد
مرتضي كاخي

مرتضي كاخي شاعر و پژوهشگر:
+ در هيچ جاي اين دنياي متمدن سرنوشتي غم‌انگيزتر و دردناك‌تر از پديدآورندگان آثار مكتوب در ايران نيست.
+ اين روزها كتاب‌سازي در كشور بسيار زياد شده است و بسياري به هزينه خود كتاب منتشر مي‌كنند و به ديگران مي‌دهند؛ به هر كسي هم در خيابان يك بروشور را بدهي مي‌خواند. اين روش غير از كتاب نوشتن است كه خون دل خوردن و تحقيق مي‌خواهد؛ اما عده‌اي با اين كار به كتاب بي‌حرمتي مي‌كنند.

+ نويسنده امروز به خودسانسوري رسيده است و قبل از اين‌كه بخواهند اثر او را سانسور كنند، خود از قبل اين كار را مي‌كند و اين بدترين روش ممكن است و سرنوشت غم‌انگيزي را براي نويسنده و شاعر رقم زده است.

+ كساني چون كاوه دهقان، به‌آذين و نجف دريابندري عمري را در كار كتاب صرف كردند. كسي چون به‌آذين عمرش را در كار كتاب گذاشت. او "جان شيفته" را ترجمه كرد و بسياري از كارشناسان و نويسندگان طراز اول در آن زمان اصطاحي داشتند و مي‌گفتند اگر رومن رولان زنده بود، مي‌گفت اين ترجمه از اصل آن بهتر است و من مي‌خواستم به فرانسه اين‌گونه بنويسم. اين مترجم توانا كه سال‌ها عمرش را صرف ترجمه و نوشتن كرد و عمري كار مطبوعاتي كرد، آخرش اسير خرج خود بود. اين مشخص مي‌كند كه اهل قلم وضعيت خوبي ندارند.

+ در خارج از كشور كتابي كه چاپ مي‌شود، داشتن 500هزار تيراژ برايش امري طبيعي است. تازه بعد از يك ماه هم كتاب تجديد چاپ مي‌شود؛ ولي در ايران تيراژ كتاب در وضعيت غم‌انگيزي قرار دارد.

+ اين‌جا نويسنده‌اي 60 اثر نوشته، ولي هنوز گرفتار يوميه‌اش است؛ اما در ديگر كشورها اگر كسي كتابي بنويسد، تا سه نسل بعد از او حق‌تاليف مي‌گيرند. با اين حساب چه انتظاري وجود دارد كه نويسنده كتاب بنويسد و آن‌را منتشر كند .

+از:ISNA
پگاه احمدي


ما در جمله‌هاي بسته روايت شديم!
طوماري پشت در است

... احساس مي كنم نقش نهادهاي ترجمه و بنيادهاي ترجمه بسيار مهم است. در واقع اين جشنواره براي من تجربه بسيار مغتنمي بود كه تشخيص بدهم ما چقدر از نظر اين كه ادبياتمان ترجمه نمي شود، ضعف داريم. فقط از طريق تشكيل نهادهاو بنيادهاي ترجمه است كه ما مي توانيم اميدي به اين داشته باشيم كه آثار و تجربياتمان را انتقال دهيم و در يك بده بستان فرهنگي-ادبي با ساير ملل قرار بگيريم .

+ پگاه احمدي كه به تازگي در جشنواره بين‌المللي شعر رتردام حضور يافته...
متن كامل گفتگو را از خبرگزاري ميراث فرهنگي بخوانيد

+ دو سطر ابتدايي از : بخشي از تحشيه بر ديوار خانگي
روزنامه
مدام ياد روزهايي مي‌افتم كه پياده راه مي‌رفتيم تا روزنامه مجله هاي بيشتري بخريم . براي روزنامه محلي ، گزارش جنجالي تهيه ميكرديم . روزهايي كه در شيراز ،بين خيابان انوري و خيام،براي روزنامه هاي صبح - كه از تهران مي‌اومدن - توي صف پنجاه متري مي‌ايستاديم .
July 19، 2006
ARTnews summer 2006 - Cover

فصلنامه ARTnews
روي جلد شماره تابستان 2006
+ صفحه مربوط به اين شماره روي وب سايت نشريه
احمدرضا احمدي


... تعجب نکن، من نه جزو باند های ادبی هستم و نه با کسی زد و بند دارم. مدتی هم است که مریضم و کنج خانه افتاده ام و هیچ کس حتی سراغم را هم نمی گیرد.

احمدرضا احمدي از ترجمه و چاپ كتابش در بهار خرگوش سفيدم را يافتم به زبان ارمني ، بي خبر بود.


+ مطلب كامل را تحت عنوان خرگوش سفيد و دلتنگي هاي احمدي را اينجا بخوانيد
July 18، 2006
Tour de France

جنوب غربي فرانسه . تور دو فرانس .
عكس از AFP




+ تبت و فوتبال


روجا چمنكار

من زمان كودكي در برازجان بوشهر بودم در همان زماني كه آتشي هم آنجا بود. از آن موقع او را مي‌شناختم و گه گاهي پيش او مي‌رفتم. در واقع او از جمله كساني است كه باعث شد من شعر را به طور جدي دنبال كنم ومسير شعري من را مشخص كرد. ديدي كه اين شاعر نسبت به زندگي وعشق داشت هميشه براي من جالب بود و دوست داشتم اولين تجربه من در فيلم سازي در واقع ديني باشد كه بتوانم به اين شاعر ادا كنم.
+ متن كامل گفتگو با روجا چمنكار از خانه هنرمندان
July 17، 2006
احمدرضا احمدي
هزار پله به دريا مانده است
كه من از عمر خود چنين مي گويم ...


مجموعه‌ي شعر «هزار پله به دريا مانده است» احمدرضا احمدي به زبان فرانسه ترجمه شد.

اين مجموعه براي اولين‌بار در سال 1364 توسط نشر نقره منتشر شد و چاپ دوم
آن ازسوي انتشاراتي در كرمان عرضه شد.
مجموعه‌ي «ساعت ده صبح بود» او نيز كه قرار بود به نمايشگاه نوزدهم كتاب برسد، به تازگي توسط نشر چشمه منتشر شده است.

«قافيه در باد گم مي‌شود» اين شاعر هم به تازگي توسط نشر باغ به چاپ دوم رسيده كه چاپ اول آن را سال 1369 نشر پاژنگ منتشر كرده بود.
همچنين نشريه‌اي ادبي در ژاپن، اين شماره‌اش را به زندگي و آثار احمدرضا احمدي اختصاص داده است. شماره قبلي اين نشريه درباره احمد شاملو بود.
اخيرا نيز مجموعه داستان «در بهار خرگوش سفيدم را ديدم» اين نويسنده و شاعر پيشكسوت معاصر به زبان ارمني چاپ و منتشر شد.
همچنين پيش از اين برخي شعرهاي او به زبان‌هاي انگليسي، آلماني، اردو، ارمني و ژاپني ترجمه شده‌اند .


+ از انتهاي خانۀ من
از : كتاب هزار پله به دريا مانده است

از انتهاي خانۀ من كه با جهان يكسان نيست - زبان لكنت دارد و جاده انبوه از قلب و سهولت مرگ است . كسي در باران حوصلۀ روشن كردن چراغ ندارد - تو هميشه در نور هم به من كبريت تعارف مي‌كردي - يادت نيست - من در باران كبريت را روشن مي‌كردم و براي اين روشنايي محدود مي‌گريستم - در عرشۀ اين هفته آموختم كه فقط در اين روشنايي‌هاي محدود - در عمر بي‌باك كبريتها مي‌توان دوست داشت شبها كه پريشان است مي‌توان چشمان ترا اتلاف نكرد - همراه داشت انسان اگر روز ها را در اندوه هم تلف كند مي‌تواند با كبريتي و چشماني كه هديۀ تو است همۀ حقيقت اين زمين چسبيده به هراس و سرفه را در ابر گم كند - مي‌توان در انبوه خاكسترهاي داغ، مانده در كوچه هاي بن بست كه سئوالي را جواب نمي‌دهند در عرياني پنهان گشت - پيرهن را در عرشۀ روزهاي اتفاقي آفتاب آويخت. پوشيده از ملال - بي‌جواب به تماشاي قطار انبوه از ميوه و روايت آدميان از روز و شب رفت‌ .


+ مطلب قبلي درباره احمدرضا احمدي

+ از : ISNA
و كتاب منتخبات - نشر افكار - چاپ دوم 1384
گلي امامي

گلي امامي، مترجم، درباره کارهاي تازه اش گفت:« بعد از فوت همسرم (کريم امامي) کتابي را براي ترجمه در دست نگرفته ام اما سال گذشته کتابي از "آلن دوباتن" را ترجمه کردم که الان بيش از هفت ماه است که منتظر اخذ مجوز از وزارت ارشاد است و تاکنون هيچ دليلي را هم براي اين کار به من اعلام نکرده اند.»
او افزود:« عنوان کتاب در باب هنر سفر کردن، است که در آن نويسنده با ديد تازه اي و از زواياي مختلف فلسفي، ادبي، معماري، شاعري، نقاشي و تجسمي- و نه فقط از ديدگاه مبدا و مقصد- به پديده سفر مي نگرد. او در اين کتاب تجارب خود را از سفر و به صورتي مستند بيان مي کند و مخاطب با خواندن آن پديده سفر را در ابعاد تازه تري مي تواند ببيند.»
گلي امامي پيش از اين نيز کتاب پروست چگونه زندگي ما را دگرگون مي کند نوشته "آلن دوباتن" را ترجمه و عرضه کرده بود.
اين مترجم همچنين با انتقاد از وضعيت اخذ مجوز نشر کتاب، گفت:« نيازي نمي بينم که در مورد کتابهايم خبري را بگويم به اين خاطر که تا کتابي مجوز نشر نگرفته و شخصيت حقوقي پيدا نکرده لزومي به انجام اين کار نيست. براي چه بايد درباره کتابي که در کشوي کتابهايم مانده و نمي تواند مجوز بگيرد، حرف بزنم.»

+ از خبرگزاري ميراث فرهنگي
July 16، 2006
محمدرضا اصلاني پس از نمايش فيلمش

اصلا سفارش‌پذير نيستم و فيلم سفارشي نمي‌سازم ونساخته‌ام، اما از پيشنهادات استقبال مي‌ كنم. محمدرضا اصلاني روز گذشته بعد از نمايش "خاطرات يك هفتاد و پنج‌ساله" گفت: روايت اين فيلم را بگونه‌اي انتخاب كردم كه هر لحظه را از كهنه شدن نجات بدهد.
وي در پاسخ به سئوالي مبني براينكه بانك ملي به عنوان تهيه‌كننده اين فيلم،چقدر اعمال‌ نظر داشته‌است،صحبت مي‌كرد،ادامه داد: اتفاقا در آن زمان مسئولين كه در بانك ملي بودند،بسيار آزادانه به من فرصت دادند و اين واقعا استثنا بود و هيچ اعمال نظري بر من نشد. به همين‌دليل اين فيلم الان نمايش داده نمي‌شود، چون آن استثناء وجود ندارد.
هم اكنون هم مشكل داشتيم كه اين فيلم را نشان بدهيم، بنابراين اين نمايش شخصي و خصوصي من است نه نمايش يك سازمان، به همين‌دليل گفتم تيتراژ را پخش نكنند.
مساله من در ساخت فيلم مستند اين است كه موضوعي را كشف كنم واگر موضوعي براي من كشفي نداشته باشد، نمي‌سازم و احتياجي به تبليغ ندارم.
+ از ايسنا
مراسم يادبود كريم امامي

آيدين آغداشلو: همدردي و همبستگي خود را با گلي امامي اعلام مي‌كنم.
در اين‌جا به وجوه مختلف كريم امامي پرداخته شد، اما من مي‌خواهم به جايگاه او در مقام يك روشنفكر اشاره كنم. وقتي به مقالات او كه در دهه 40 در يك روزنامه انگليسي‌زبان چاپ مي‌شد بازگشتم، اول افسوس خوردم كه كاش فارسي بود تا تاثير بيش‌تري مي‌گذاشت، اما بعد خود را دلداري دادم كه ما يك قبيله‌ايم.
‌اگر روزي مقالات او چاپ شود، نشان‌دهنده جريان سيال و پويايي خواهد بود. وقتي نقدهاي او را مي‌خوانم به اين مي‌انديشم كه يك روشنفكر باوقار، امين و درست و بدون جنجال چگونه مي‌نويسد و بعد فهميدم اين شيوه هميشگي اوست.
در دهه 40 با امامي آشنا شدم. اول به او ارادت يافتم، بعد ارادتم به تحسيني عميق تبديل شد كه حتا اگر نمي‌ديدمش، در ذهنم جاري بود و همواره حس عميق احترام را به او داشتم. سال گذشته با آن‌كه 65 سالم بود، اما خود را نزد او جوانكي فرض مي‌كردم؛ من در قياس با او هميشه جوانكي بودم.
آغداشلو همچنين گفت: ‌هميشه از آدم‌ها چيزهايي در ذهن آدم مي‌ماند؛ اين مي‌شود كه آدم‌ها نمي‌ميرند. آدم‌هايي از نوع امامي، زندگي خود را در اطرافيانشان ادامه مي‌دهند و ادامه خواهند داد.
او با اشاره به نقد امامي درباره «خسي در ميقات» جلال آل احمد متذكر شد: وقتي اين نقد را خواندم، تحسين من درباره او بيش‌تر شد كه در آن دوره درباره يكي از مبحث‌هاي روشنفكري معارض ايران، با مكاشفه و بازگشايي بخش‌هاي اساسي كتاب حرفي اساسي را زده است. آل احمد نويسنده توفاني بود كه نه تنها خودش در باب هر چيزي به سبك سارتر موضع مي‌گرفت، بلكه ديگران را هم وا مي‌داشت كه موضع بگيرند؛ در اين ميان چه‌طور كسي مي‌تواند مقاله‌اي به اين دقت و درستي بنويسد و يكي از نويسندگان دهه 40 را به نقد بكشد؟!
به كرات از ظلم روزگار درباره امامي و اخراج او صحبت شده است، اما بايد گفت كسي نمي‌تواند كسي را از روشنفكر يا نويسنده بودنش اخراج كند. او مروج هنر پيشتاز بود و اداي پيشتازي را درنمي‌آورد. درباره نقاشي هم بسيار نوشت و وقتي قرار شد كه نقاشي‌هايم را در يك كتاب منتشر كنم، به نظر رسيد كسي غير از امامي نمي‌تواند اين مقدمه را بنويسد. او از بنيانگذاران نام «مكتب سقاخانه» براي سبكي از نقاشي بود.
آغداشلو افزود: تفاوت ميان جلال‌ آل ‌احمد و ابراهيم گلستان با كريم امامي در اين بود كه هر دو آن‌ها با چالشگري و با شدت از موضعشان دفاع و معرفت را مخدوش مي‌كردند. آدم‌هايي را هم كه لازم نبود موضع بگيرند، به موضع‌گيري وامي‌داشتند. اما امامي اين‌گونه نبود. او الگوي روشنفكر محبوب و دلپذير من است. با او بودم، بسيار آموختم و لذت بردم و هر چه گفتم به قصد اداي دين بود .




+ از: خانۀ هنرمندان
علي اشرف درويشيان

..در سفري هم كه به كردستان تركيه داشتم، ديدم كه در تركيه هم سانسور قبل از چاپ كتاب وجود ندارد. به همين خاطر نويسندگان آزادانه همه سبك‌ها را تجربه مي‌كنند. به عنوان مثال در اين كتاب مي‌خواستم داستاني از <جبار جمال غريب> را بياورم كه به خاطر اروتيك بودن اين داستان، اجازه چاپ آن را به من ندادند و چاپ آن با مانع روبرو شد و اين در صورتي است كه اين داستان در عراق چاپ شده است. ‌ اينگونه است كه تمام سبك‌هاي ادبي از رئاليسم سوسياليستي گرفته تا سوررئاليسم، جريان سيال ذهن و بسياري مكاتب جديدتر در آنجا توسط نويسندگان‌شان تجربه مي‌شود و اين اواخر ناظر رواج سبك پست مدرنيسم به طور
خيلي گسترده‌اي هستيم

+ متن كامل اين گفتگو را در وبسايت روزنا بخوانيد: لينك

از نمايشگاه لباسهاي جديد
+ عكسهاي بيشتر در روزنا


منيژه حكمت

وزارت ارشاد به فيلمنامه جديدش مجوز ساخت نداده و او را چند هفته تمام در بازی امروز برو فردا بيا سردر گم كرده است .تا جايی كه سرانجام اين كارگردان از همه جا نا‌اميد تصميم گرفته يكشنبه ساعت 10 صبح (25 تير )به تنهايی جلوی در وزارت ارشاد تحصن كند و به نشانه اعتراض سيگار بفروشد . منيژه حكمت از روزنامه نگاران خواست اگر جراتش را دارند خبر تحصن او را پوشش دهند و ياری اش كنند .
+ از كانون زنان ايراني
July 14، 2006
جنوب نوار غزه

فلسطين، جنوب نوار غزه . عكس از AFP
بمبئي، ايستگاه قطار

بمبئي ، هند . عكس از AFP
مامك خادم


در ایران بازار کپی‌های غیرمجاز گرمتر از همیشه است؛ وقتی محصولات داخلی از چپاول در امان نباشند تکلیف آثار تولید شده در خارج روشن است که قانونا نیز کپی کردن آنها منعی ندارد. در ایران هر چیز که بازار داشته باشد کپی می‌شود؛ از آهنگها و فیلمهای مبتذل گرفته تا فرهنگهای لغت و کتابهای علمی. این بازار چنان داغ و سودآور است که در آن همه جورآدم و موسسه هم دست دارند. یکی از جالب‌ترین نمونه‌های این کپی‌کردنها به آثار گروه Axiom of Choice مربوط است.

اين گروه که سرپرست آن رامين تركيان و خواننده‌اش مامک خادم است از معدود گروههای موسیقی ایرانی است که از سال ۱۹۹۲ در آمریکا مشغول به فعالیت شده و کارش با استقبال ایرانیان و غیرایرانیان مواجه بوده است. احاطه‌ی اعضای گروه به موسیقی سنتی و غربی، در کنار درک و دانش گسترده و جدیتی که در آفرینش آثاری بدیع و دلنشین به کار بسته‌اند خیلی زود هم توجه اهل فن را به کارشان جلب کرد و هم علاقه‌ی شنوندگانی از طیفهای مختلف را .
و همین توجه فزاینده، نظر عده‌ای را نیز در ایران به کار آنها جلب کرد که به هیچ وجه جای خوشحالی براي اعضای گروه که نبود، هیچ، مایه‌ی دردسر و دلزدگی آنها را نیز فراهم کرد.
چندی پیش مجموعه‌ی دو سی دی، به نام «واقعه» و از سوی موسسه «آوای باربد»، در ایران منتشر شد که منتخبی از سه آلبوم گروه Axiom of Choice است. منتشرکنندگان این مجموعه که بدون اجازه‌ی صاحبان اثر به کپی کردن آثار آنان دست زده‌اند پا را از این نیز فراتر گذاشته و در آنها تغییراتی داده‌اند که خود آن را «ویرایش» می‌نامند.
و حیرت‌آور اینکه روی جلد این سی‌دی‌ها به توضیح این عمل نیز می‌پردازند و می‌نویسند: «در ضبط و ویرایش نسخه‌ی حاضر، برخی قطعات بی‌کلام ... شعرگذاری شده و تعدادی قطعات با کلام نیز که در نسخه‌ی اصلی با صدای مامک خادم اجرا شده‌اند به خاطر رعایت قوانین و ضوابط انتشاراتی کشور با همخوانی همایون کاظمی ادغام شده‌اند.» یکی از قطعاتی که به قول سازندگان این سی دی «ویرایش شده» کاری است به نام «صوفیان و گول‌ها» که در آن مامک خادم رباعیات خیام را می‌خواند.
ظاهرا زمانی که این سی‌دی آماده پخش بوده مامک خادم در تهران به سر می‌برده اما اعتراضش نزد مقامات ارشاد راه به جایی نمی‌برد. مامک خادم در گفتگوی با صدای آلمان در اینباره می‌گوید: «من سه چهار بار به وزارت ارشاد رفتم و با آنها صحبت کردم. به آنها گفتم که این کار دزدی است و به آن مجوز ندهید. متاسفانه آخرین صحبتی که با من کردند این بود که آنجا یک نهاد قضایی نیست و فقط تصمیم می‌گیرند که یک موسیقی با قوانین اسلامی را رعایت می‌کند یا نه. و این که یکی کار کسی دیگری را برداشته ربطی به آنها ندارد.»
و بالاخره این سی‌دی منتشر می‌شود و مثلا در همان ترانه «صوفیان ...» آنجا که صدای مامک خادم به عنوان یک واحد موسیقیایی با سازهای دیگر ترکیب می‌شود همایون کاظمی اشعاری از ابوسعید ابوالخیر را روی آن می‌خواند. اما اختلاف تنها بر سر کپی غیرمجاز نیست، تغییراتی که در این آثار به وجود آمده نافی اصل و بیانگر سلیقه و درکی متفاوت از موسیقی است. مامك خادم در اينباره می‌گويد:

«سه سال پیش که در ایران بودم مرا به محل فروششان دعوت کردند و گفتند که ما کار شما را خیلی دوست داریم و می‌خواهیم اگر بشود برایتان مجوز بگیریم و بیایید بنشینیم صحبت کنیم. من هم آمدم و پرسیدم، شما چه جوری می‌خواهید مجوز بگیرید. گفتند ما فکر کرده‌ایم اگر صدای یک آقا را روی این کار بگذاریم درست می‌شود. بعد کار را برای من پخش کردند و من از همان ۳۰ ثانیه اول فهمیدم که اصلا این طرف تمام داستان را اشتباه فکر کرده. بعد خیلی محترمانه به آنها گفتم که این آقا [خواننده مرد] اصلا از لحاظ ذهنی متوجه این کار نشده و این موسیقی باید از لحاظ ذهنی فهمیده بشود که متاسفانه نشده. اما خب، آنها به هر صورت کار را دادند بیرون، در صورتی که قرار نبود این کار را بکنند.»

این کار نه تنها تجاوز به حقوق این هنرمندان که تجاوز به حقوق شهروندان است؛ پایمال کردن حقوق آنها که اصل را نشنیده، با جعل و نسخه‌ی مخدوش آن روبرو می‌شوند و آنها که با اصل آشنایند و خاطرات شنیدن این آثار را چنین تاراج شده می‌بینند.

نمونه‌ی دیگر ترانه‌ی «واله» است که با استفاده از غزلی از مولانا خوانده شده. این ترانه کاری «چند صدایی» است که در آن صداهای مختلف تکرار یک ملودی نیستند و هر یک خط ویزه‌ی خود را دنبال می‌کنند که در نهایت یک ترکیب واحد را می‌سازند. اما در روایت و ویرایش همایون کاظمی به این «چندصدایی» بودن توجهی نشده و صدای او چنان در پوشاندن صدای مامک خادم سماجت می‌کند که صداهای دیگر را نیز نادیده گرفته و ساخت کار را به یک اثر «تک‌صدایی» نزدیک می‌کند.

بسیاری از شنوندگانی که با اصل کارها آشنایند ربط چندانی میان اصل و این نسخه‌ی «ویرایش» شده نمی‌بینند. مامک خادم: «این صحبت شما دقیقا همان فکری است که توی ذهن من هم هست؛ که اصلا اینها هیچ ربطی به آن کار اصلی ندارد. موسیقی آن آقا اصلا این تیپی نیست. ایشان یک خواننده درجه سه توی ایران است که کارهای سنتی می‌کند و مثلا سعی می‌کند از آقای شجریان تقلید بکند. که هیچ موفق هم نمی‌شوند. چون خود آقای شجریان خودشان چند تا شاگرد خیلی خوب دارند که آنها خودشان کارهای خوب را انجام می‌دهند. بقیه که دیگر اصلا این چیزها را متوجه نمی‌شوند.»

ناشر این سی‌دی‌ها که خود را «موسسه‌ی فرهنگی و هنری» می‌خواند، روی جلد «با کمال احترام» از «ذوق و هنر ناب رامین ترکیان و صدای نافذ و زیبای مامک خادم» می‌نویسد که «هنر و زندگی‌شان را وقف موسیقی ایرانی و معرفی آن به دنیای غرب کرده‌اند.» در این نوشته همچنین آمده که «تردیدی نیست که موسیقی Fusion رامین ترکیان در معیارهای انتشار جهانی باید از تکیه بر کلام پرهیز کند.»

اما این «موسسه فرهنگی هنری» با بی‌اعتنایی به آن «ذوق و هنر ناب» و بی‌اعتمادی به شعور شنوندگان تشخیص می‌دهد که «با توجه به اهمیت شعر فارسی در فرهنگ ایرانی و ویژگیهای ذوق شنونده ایرانی در داخل کشور» بهتر است روی قطعات بی‌کلام هم شعر بگذارد. آقای کاظمی هم برای انجام این کار اشعاری از فریدون مشیری، نیما یوشیج، ابن یمین، شفیعی‌کدکنی و اخوان ثالث را می‌خواند تا عکسش روی جلد کنار عکس ترکیان و خادم به عنوان سومین پدید آورنده‌ی این آثار منتشر شود!

در نظر مامک خادم و اعضای گروه، سوء استفاده‌ی مالی از کپی غیرمجاز کم‌اهمیت‌تر از انجام این عمل زیر عنوان کار فرهنگی است: «کاش از اول می‌گفت من می‌خواهم پول بسازم و اصلا هم مسئله‌ی من مسئله فرهنگی نیست. من هم می‌گفتم دمتان گرم! سی دی‌های ما را همینطوری کپی کنید و بفروشید. بقیه هم دارند همین کار را می‌کنند و هیچ اشکالی هم ندارد و من هم یک قران آن را نمی‌خواهم. به آنها گفتم [کارها را] همان‌جور که هست، مثل بقیه، کپی کنید و ۳ هزار تومان بفروشید و حداقل ۲ هزار و خرده‌ای تومان‌اش برای هر سی دی می‌رود توی جیبتان! اما آنها می‌خواستند یک «افه»ی فرهنگی هم بیایند. چون این شرکت تولیدی‌شان [موسسه فرهنگی و هنری، آوای باربد] می‌خواهند کارهای مثلا New Age و کارهای آوانگارد بکنند، خواسته‌اند از ماها هم برای پرستیژ خودشان استفاده بکنند. این است که به این نتیجه رسیده‌ام که اگر بخواهم این کار را خیلی پیگیری بکنم جز این که به خودم و اعصابم فشار بیاید اتفاق دیگری نخواهد افتاد.»

روی جلد این سی‌دی به عنوان تیتر دوم عبارتی از یکی ترانه‌ها نقل شده که مصرعی از خیام است: «من زان خودم هر آنچه هستم هستم» اما تنها آن کس می‌تواند به صدای بلند بخواند «هر آنچه هستم هستم» که هستی خود از یغمای اموال دیگران به دست نیاورده باشد.


+ براي اطلاع بيشتر دربارۀ اين گروه و آلبومها


+ منبع: DW
ماندلا و ايدۀ آزادي

بنياد نلسون ماندلا، به مناسبت بزرگداشت هفته تولد او، كتاب معناي نلسون ماندلا: جشن ادبي و روشنفكري را منتشر كرد . اين كتاب مجموعه‌اي از سخنراني ها را در بر مي گيرد كه براي بزرگداشت هشتاد و هفتمين سالگرد تولد وي ، پدر آفريقاي جنوبي مدرن در سال 2005 انجام شده بود .
جشن تولد ماندلا، سال گذشته توسط تمامي سازمانها و موسسات آفريقاي جنوبي و بسياري از سازمانهاي جهاني اعم از دانشگاهها، موسسات فرهنگي هنري و حتي باشگاههاي ورزشي ، برگزار شده بود و اين به گفتۀ ناشر كتاب ، نشان ميدهد كه ماندلا براي هر فردي معناي خاص خودش را دارد، اما تنها چيزي كه اين افراد را گرد هم جمع‌آوري مي‌كند ، ايدۀ آزادي است .
منبع : خبرگزاري ميراث فرهنگي
آيدين آغداشلو : جعبه مدادرنگي بهترين هديه است

مراسم اختتاميه جشنواره هنرهاي تجسمي با تجليل از آيدين آغداشلو و اهداي جوايز به برگزيدگان، پايان يافت .
مجموعه اي از محصولات كارخانه فابر كاستل از جمله يك جعبه مدادرنگي نيز هداياي ديگري براي آغداشلو بود . او كه اين هدايا را از دست دوستانش؛ محمد احصايي و ابراهيم حقيقي دريافت كرد ، در صحبت هايي كوتاه به يكي از خاطرات دوران نوجواني اشاره داشت ...
+ متن كامل اين گزارش را اينجا بخوانيد
July 13، 2006
زيدان در تلويزيون فرانسه

زين الدين زيدان كاپيتان تيم فوتبال فرانسه ، روز 12 جولاي در تلويزيون پاريس، دربارۀ ماجراي فينال جام جهاني توضيح مي دهد .
عكس از AFP
باواريا
باواريا، آلمان . پسري حين آب تني در استخر .
عكس از afp
شازده كوچولو، ترجمۀ محمد قاضي


شازده كوچولو نوشته آنتوان سنت اگزوپري است كه در سال 1333 محمد قاضي آن‌را به فارسي برگردانده و به زودي به چاپ بيست‌ودوم خواهد رسيد . محمد قاضي 12 مردادماه سال 1292 در مهاباد متولد شد. به‌رغم اينكه هيچ‌گونه تحصيلات آكادميكي را طي نكرد، اما به‌صورت تجربي زبان‌هاي انگليسي و فرانسه را آموخت. او در مجموع نزديك به 66 كتاب را به زبان فارسي برگرداند. «كلود ولگرد» ويكتور هوگو در سال 1317 اولين اثري است كه قاضي ترجمه كرد. «زارا» داستان تاليفي، 1319، «سپيددندان» جك لندن، 1331، «جزيره پنگوئن‌ها» آناتول فرانس، 1330، «شاهزاده و گدا» مارك تواين، 1333، «شازده كوچولو» سنت اگزوپري، 1333، «ساده‌دل» ولتر، 1333 و «زورباي يوناني» نيكوس كازانتزاكيس نيز ازجمله آثار او هستند.



+ منبع: ايسنا
مرمت سقف آرامگاه كوروش


مرمت سقف آرامگاه كوروش در پاسارگاد با جابه‌جايي و مرمت 9 قطعه سنگ 5 تني به پايان رسيد.
«حسن راه‌ساز»، سرپرست مرمت سنگ در تخت جمشيد و پاسارگاد گفت : سقف آرامگاه بين سال‌هاي 1340 تا 50 توسط برخي كارشناسان ايراني و خارجي مورد مرمت قرار گرفته بود. طي اين مرمت‌ها، برخي از قطعات سنگي آرامگاه كوروش به اشتباه جابه‌جا شده بودند كه با انجام پژوهش‌هاي علمي در اين خصوص محل سنگ‌هاي جابه‌جا شده مشخص شد. در ابتدا پنج سنگ از سقف آرامگاه كوروش از جاي خود حركت داده شدند و در مکان اصلي قرار گرفتند. همچنين 26 قطعه بست‌ دمچلچله‌اي با روش سرب‌‌گذاري نيز طي اين جابه‌جايي‌ها مورد مرمت قرار گرفتند. اكنون با جابه‌جايي بيشتر سنگ‌ها كه تعداد آن‌ها به 9 قطعه رسيده است، مرمت سقف آرامگاه رو به پايان است و اكنون براي پوشش كامل سقف، خرده سنگ‌هايي كه به مرور زمان از سقف آرامگاه از بين رفته است، با گذاشتن قطعات سنگ جديد احياء مي‌شوند. تمامي قطعات سنگ جابه‌جا شده از سقف آرامگاه كه هر كدام حدود 5 تن وزن داشته، توسط نيروي انساني انجام گرفته است و به همين دليل دقت زيادي در جابه‌جايي اين سنگ‌ها وجود داشته است.
راه‌ساز در مورد مرمت ديگر بخش‌هاي مجموعه پاسارگاد گفت: «آب‌نماي شرقي كاخ آپادانا در پاسارگاد از ديگر بخش‌هاي مرمت شده در اين بناي هخامنشي است.در اين بخش آب‌نماهاي كاخ در حدود 18 متر به شكل روز اول احياء شدند.»
مسئول مرمت سنگ در تخت جمشيد و پاسارگاد درباره باقي مانده مرمت پاسارگاد گفت: «مرمت اين محوطه باستاني همچنان ادامه دارد . هم اكنون در حال جايگزين كردن سنگ‌هاي جديد هستيم و در آينده نيز دوباره گل‌سنگ‌زدايي در بناي آرامگاه كوروش از سر گرفته مي‌شود.»
مجموعه باستاني آپادانا يكي از مهمترين محوطه‌هاي باستاني ايران است كه در شمال استان فارس و 90 كيلومتري تخت جمشيد واقع شده. اين مجموعه منحصر به فرد كه در فهرست ميراث جهاني به ثبت رسيده، شامل كاخ‌هاي كوروش، بنايي موسوم به زندان، و آرامگاه كوروش است كه به شكلي نمادين
عظمت و شكوه پادشاهي هخامنشي را به نمايش گذاشته است.

+ منبع: خبرگزاري ميراث فرهنگي
محمدرضا اصلاني

در سي و يكمين برنامه از برنامه هاي سه ماهه سينما تك موزه هنرهاي معاصر تهران در بخش سينماي ايران فيلم خاطرات يك هفتاد و پنج ساله به تماشا در مي آيد و جلسه نقد و بررسي برگزار مي گردد.
خاطرات يك هفتاد و پنج ساله ساخته محمد رضا اصلاني محصول 1384 به مدت 75 دقيقه درباره يك بازنشسه 75 ساله بانك ملي است كه در بالا رفتن از پله هاي بانك براي گرفتن حقوق تقاعد خود با ياد اوري خاطراتي از اين بانك چند و چون ساخت بانك و مسايل اقتصادي كشور را بررسي مي كند .

منبع: ايلنا
July 12، 2006
خواندن انسان را كمال مي‌بخشد

امروز 12 جولاي، سالروز تولد هنري ديويد ثرو در چنين روزي از سال 1817 در كنكورد ماساچوست است . از گفته هاي اوست: خواندن انسان را كامل مي‌كند . براي اطلاعات بيشتر درباره زندگي خالق والدن: link
July 11، 2006
سينماي ايران ضعف فيلمنامه نويسي ندارد
يك فيلمنامه نويس، گلوله را پاسخ آنهايي مي‌داند كه ضعف اصلي سينماي ايران را فيلمنامه مي‌دانند !
+ مطلب كامل را از سرويس فرهنگ و هنر خبرگزاري مهر بخوانيد: link
July 09، 2006
ديدگاههاي 33 داستان‌نويس و منتقد

چرا داستان كوتاه ؟ چرا رمان نه ؟
ديدگاههاي 33 منتقد و داستان‌نويس پيشكسوت و جوان را
اينجا بخوانيد
داريوش شايگان

داريوش شايگان گفت كتابي را در حال نگارش دارد كه به مسأله‌ي اسكيزوفرني فرهنگي مي‌پردازد.
اين اثر «نگاه شكسته» نام دارد كه شايگان هنوز براي انتشارش تصميمي ندارد.
او درباره‌ي آشفتگي‌هايي كه بازار نشر و كتاب اين روزها شاهد آن است، توضيح داد: اولا تعداد ناشران از خواننده‌ها بيش‌تر است؛ ازسويي كتاب‌ها براي بررسي انباشته شده‌اند و مديريت جديد ظاهرا فرصت نمي‌كند آن‌ها را بخواند؛ گران شدن كاغذ هم دليل ديگري براي اين آشفتگي است.
همچنين چاپ سوم «هانري كربن» تمام شده و كتاب براي تجديد چاپ چهارم در دست نشر است.

«آسيا در برابر غرب»، «اديان و مكاتب فلسفي هند» (دو جلد)، «بت‌هاي ذهن و خاطره ازلي»، «سرزمين سراب‌ها» و «آيين هندو» ازجمله كتاب‌هاي منتشرشده شايگان است .

+ منبع:ISNA
كتاب براي عراق

وزارت فرهنگ الجزاير در راستاي طرح حمايت از فرهنگ عراق، 180‬هزار جلد كتاب به وزارت فرهنگ اين كشور اهدا كرد.
به گزارش روز شنبه شبكه تلويزيوني العربيه، "عقيل المندلاوي"، مدير كل روابط فرهنگي وزارت فرهنگ عراق گفت كتابهاي اهدائي از سوي الجزاير در زمينه موضوعات مختلف ادبي، فني و علمي است.
العربيه يادآور شد شوراي وزيران فرهنگ كشورهاي عربي در سال 2004‬تصميم گرفت به منظور جبران خسارتهايي كه در جريان حمله نظامي آمريكا به عراق به كتابخانه‌هاي اين كشور شده آمده است، يك ميليون جلد كتاب در زمينه موضوعات مختلف در اختيار آن كشور قرار دهد.
كتابهايي كه قرار است در اختيار كتابخانه‌هاي عراق قرار گيرد از كشورهاي مختلف عربي جمع‌آوري و سپس به عراق ارسال مي‌شود.
+ منبع: ايرنا
سيمين بهبهاني

خانم بهبهاني، چه نهادها يا اشخاصي شما را به عنوان كانديداي جايزه نوبل ادبيات امسال مطرح كرده اند؟
بنياد مادران در ويرجينيا، انجمن آسيايي Asian Society در نيوجرسي، دانشگاه تورنتو در كانادا، سمپوزيومي كه دكتر محمد توكلي برقرار كرده بود، جمعيت ايراني در دانشگاه UCLA و هما سرشار، در سانفرانسيسكو دكتر عباس ميلاني و جمعي از ايرانيان در دانشگاه شيكاگو.
چقدر احتمال مي دهيد كه جايزه نوبل به شما تعلق بگيرد؟
خيلي كم. چون انتخاب شدن براي جايزه نوبل بسيار مشكل است. در جهان، نويسنده و شاعر بهتر از من بسيار زياد است كه آنها هم براي خودشان صاحب سبك و مكتب هستند. در واقع بايد بگويم من خودم هيچ توقعي در اين زمينه نداشتم.اين پيشنهاد از سوي عده اي از دوستان مطرح شده است و معلوم نيست اين پيشنهاد به موقع به بنياد نوبل برسد چون تقريباً زمان زيادي براي ارسال مدارك باقي نمانده است در عين حال معتقدم كه گرفتن جايزه نوبل به آثار يك شاعر يا نويسنده ارزشي نمي بخشد.

بسياري مي گويند در انتخاب داوران نوبل ادبيات، فعاليتهاي سياسي كه نويسنده يا شاعر منتخب انجام داده نيز مؤثر است و امتيازي براي او محسوب مي شود. نظر شما چيست؟
به نظر من فعاليتهاي سياسي هيچ تأثيري در انتخاب شدن براي نوبل ادبيات ندارد اما فعاليتهايي كه شاعر يا نويسنده در دفاع از حقوق بشر انجام داده در كنار كيفيت ادبي آثار او در انتخابش مؤثر است. اصولاً نوبل ادبيات به كساني داده مي شود كه هم از نظر ادبي در سطح بالايي باشند و هم در راه صلح و كمك به انسانيت قدمي برداشته باشند. در عين حال، به دليل اين كه نوبل خود مخترع باروت بود - كه بيش از آن كه در راه صلح به كار رود، براي تخريب از آن استفاده شد – ثروتش را براي جايزه دادن به كساني كه در راه صلح فعاليت كرده باشند، وقف كرد. اين جايزه صلح نوبل است كه در نروژ اعطا مي شود. بنياد نوبل در كنار جايزه صلح، جايزه هاي علمي و جايزه ادبيات هم دارد و در راستاي هدف نوبل از اعطاي اين جايزه، جايزه نوبل ادبيات هم به كساني تعلق مي گيرد كه هم خدمات انساني انجام داده باشند و هم كتابشان از نظر ادبي ارزش بالايي داشته باشد. هر نويسنده و هر كتابي هم مسلماً برنده نوبل نمي شود.

آثار فارسي كه ترجمه نشده باشند به جايزه نوبل ادبيات راه پيدا نمي كنند دليل آن هم اين است كه داوران نوبل، فارسي نمي دانند. بنابراين براي اين كه يك شاعر يا نويسنده ايراني، كانديداي جايزه نوبل ادبيات شود، بايد حجم بزرگي از آثارش به زبانهاي بين المللي ترجمه شده باشد. چه ميزان از آثار شما به زبانهاي ديگر ترجمه شده است؟
تقريباً يك دهم يا مي توانم بگويم يك هشتم آثار من به زبان هاي انگليسي، آلماني، فرانسه، سوئدي، عربي و اردو ترجمه شده است.

فكر مي كنيد اين ميزان براي نشان دادن سبك و كيفيت آثار ادبي شما به داوران نوبل كافي باشد؟
بله. كافي است. چون آثار من بسيار زياد است و عمرم هم به نسبت طولاني بوده و در طول مدت عمرم لاينقطع كار كرده ام. حاصل آن 24 كتاب است كه 9 مجموعه شعر در ميان آنها وجود دارد. در حقيقت ده مجموعه شعر دارم اما در كتابي كه مجموعه آثار من در آن گردآوري شده، آن نه مجموعه شعر وجود دارد و دهمي خارج از آن كتاب است.

به نظر شما از ميان نويسندگان و شاعران ايراني چه كساني شايسته دريافت جايزه نوبل ادبيات هستند؟
خيلي ها. واقعاً نمي توانم نام ببرم. خيلي ها. يكي از كساني كه شايسته جايزه نوبل بود، احمد شاملو بود. رضا براهني هم شايسته است. محمود دولت آبادي و سيمين دانشور در داستان، رضا سيدحسيني در ترجمه و خيلي هاي ديگر. در ميان جوانها هم خيلي ها هستند كه شايستگي دارند.

شما سومين بار است كه كانديداي جايزه نوبل ادبيات شده ايد؛ در سالهاي 1991 و 2001 هم اين اتفاق افتاده بود. اين در ميان شاعران ايراني كمتر به چشم مي خورد. خودتان درباره اين كه سه بار از ايران كانديداي جايزه نوبل ادبيات شده ايد چه نظري داريد؟
من اصلاً منتظر گرفتن نوبل نيستم و متوقع هم نيستم كه آن را به من بدهند چون همان طور كه گفتم شاعر و نويسنده بهتر از من زياد است.

حافظ موسوي معتقد است كه كانديدا شدن شما اين بار چون از سوي نهادهاي وسيع تري صورت گرفته و چندين دانشگاه جهان شما را به بنياد نوبل معرفي كرده اند، از اهميت بيشتري نسبت به بارهاي قبل برخوردار است. نظر خودتان چيست؟
در اين باره نمي توانم نظري بدهم چون هر نهادي از نظر من ارزش و اهميت خاص خودش را دارد و نمي توان گفت نهادهايي كه بارهاي قبل معرفي ام كرده بودند نسبت به نهادهايي كه امسال مرا كانديدا كرده اند، اهميت كمتري داشته اند.

+ منبع: خبرگزاري ميراث فرهنگي
July 08، 2006
بازي رده بندي
اول بازي آلمان - پرتغال است .

+ بين دو نيمه . نتيجه فعلا برابر، بدون گل .

+ پايان بازي رده‌بندي ، با پيروزي آلمان، سه بر يك .

July 07، 2006
احمدرضا احمدي
با همه‌ي آنها از همه‌ي زمينها روييديم
با‌گلهاي اقاقيا شكفتيم


مجموعه داستان از احمدرضا احمدي با نام : در بهار خرگوش سفيدم را ديدم، به زبان ارمني ترجمه و منتشر شد .
اين كتاب به صورت رنگي و با كاغذ‌گلاسه در هزار‌نسخه منتشر شده .
احمدرضا احمدي متولد 1319 كرمان و داراي كارنامه‌ادبي چهل‌و‌‌چند ساله است
سعي دارم در داستانهايي كه مي‌نويسم، غم و اندوه دنياي پرتشويشم را به ذهن بچه ها
تزريق نكنم .

سال 1319، از ارديبهشت کرمان گرما مي بارد. با اين همه احمدرضا احمدي در 30 ارديبهشت کرمان زاده مي شود تا موج نوي شعر فارسي را راه بيندازد و بشود نويسنده هميشگي ادبيات کودک و نوجوان.
او شاعري است که هنگام سرودن شعر به هيچ وجه به مخاطبانش فکر نمي کند اما زماني که براي کودکان مي نويسد فرق مي کند: «بارها و بارها آن را بازنويسي و بررسي مي کنم و سعي دارم در داستان هايي که مي نويسم، غم و اندوه دنياي پرتشويشم را به ذهن بچه ها تزريق نکنم.»
و به همه جا سرک کشيده است از بازي در فيلم "پستچي" داريوش مهرجويي گرفته تا کار کردن در کتابفروشي اميرکبير به سرپرستي عبدالرحيم جعفري که به نظرش بسيار ناشر جسوري مي آمد چون جرات کرد کتابي از او چاپ کند!. راه انداختن گروه طرفه و حضور فعال در کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان را هم بايد به اين ليست اضافه کرد. احمدي همچنين به همراه نادر ابراهيمي شرکت همگام را راه انداخت که در حوزه کتاب هاي کودک و نوجوان فعاليت مي کرد.
داستان کانون و ماندگاري در اين حوزه از زبان او البته شنيدني است: « به نظر من بنيان ادبيات كودكان به صورت جدى در كانون پرورش فکري گذاشته شد. برخي براين باور بودند چون نويسنده حرفه اى در حوزه كودك و نوجوان نداريم به تمام كسانى كه در آن دوره در زمينه ادبيات فعال بودند سفارش كار داده شود. به من، غلامحسين ساعدى، بهرام بيضايى، نادر ابراهيمى، سياوش كسرايى، منوچهر آتشى، م. آزاد و منوچهر سيستانى شاعر، سفارش داده شد. ادبيات كودكان به جز از طرف نادر ابراهيمى و م. آزاد از سوى بقيه جدى گرفته نشد و تقريباً با يك كتاب فعاليتشان در اين حوزه به پايان رسيد. من به ادامه كار علاقه مند بودم ولى اولين كتابم با نام «من حرفى دارم كه فقط شما بچه ها باور مى كنيد» توقيف و خمير شد و هيچ وقت به بازار نيامد. علت اين ماجرا هم اينگونه بود كه در كتابخانه نياوران شاه كتاب را مى بيند و مى خواند. جمله اى در كتاب هست: «آن سال در شهر ما باران نيامد و ما عكس ميوه ها را پشت مجله ها ديديم» شاه عصبانى مى شود و مى گويد در اين مملكت ميوه نيست و دستور مى دهد كتاب را جمع كنند. شروع كار كانون پرورش فکري اينگونه بود اما اتفاق مهمترى هم رخ داد و آن فعاليت تعدادى نقاش مخصوص كتاب كودكان در كنار اين گروه از نويسندگان بود كه به نظر من آنها از نويسندگان جلو افتادند.»
مديريت فرهنگي عنوان ديگري است که مي توان به فهرست کارهاي احمدرضا احمدي افزود. او در سال 50 به مديريت مرکز صفحه و نوار کانون پرورش فکري و کودکان و نوجوانان منصوب شد و توانست موسيقيداناني مانند احمد پژمان، كامبيز روشن روان، فريدون شهبازيان، داريوش دولت شاهى، اسماعيل تهرانى و مجيد انتظامى را دور هم جمع کند.
پس از انقلاب او به عنوان ويراستار تا سال 73 در انتشارات کانون فعاليت داشت تا اينکه بازنشستگي از راه رسيد.
احمدي در کار کودک به حفظ اصالت نويسنده يا شاعر معتقد است:« اگر بگويم هيچ وقت شازده كوچولو را نخوانده ام، حيرت مى كنيد. مى ترسم و به سراغش نمى روم تا تحت تاثير آن واقع نشوم. شنيده ام كه مى گويند خيلى خوب است، ولى با وحشت خاصى از آن دور مى شوم. به نظرم يكى از شانس هاى بزرگم اين بوده است كه زبان خارجى نمى دانستم كه تحت تاثير آنها قرار بگيرم و هر چه بوده متاثر از عمق وجودم است. نه تقليد كردم، نه از كسى ياد گرفتم. حال كم يا زياد، خوب يا بد، آن قضاوتش با ديگران است.»
او با راه اندازي گروه طرفه يکي از جريانات تاثيرگذار ادبي را هم تاسيس کرد:« طرفه يك گروه ادبي بود. من بودم، نادر ابراهيمي، مهرداد صمدي، اسماعيل نوري اعلا، محمدعلي سپانلو، غفار حسيني، اكبر رادي، جعفر كوش آبادي، مريم جزايري و جميله صمدي. فكر تشكيل گروه طرفه از مهرداد صمدي بود كه تازه از لندن برگشته بود. اولين كتاب هايي كه توسط طرفه چاپ شد. كتاب "روزنامه شيشه اي" من بود و "چهار كوارتت" اليوت به ترجمه مهرداد صمدي. بعدها كتاب "افول" اكبر رادي بود. دو شماره جنگ هم چاپ شد. شماره اول با كوشش من و مهرداد صمدي بود. مقدمه شماره اول را من نوشتم كه امضا نكردم. شماره دوم را نوي اعلا چاپ كرد. محمود كيانوش كه در آن روزگار در مجله سخن دكتر خانلري مشغول بود، گروه ما را مسخره كرد، كم كم عمر طرفه به پايان رسيد. زندگي و روزگار، هر كسي را به دنبال كاري فرستاد.»
احمدرضا احمدي اما با شخصيت چند وجهي اش بهانه هاي بسياري براي بررسي کارنامه کاريش دارد. سردمداري "موج نو"ي شعر فارسي يکي از آنهاست: «" موج نو" نوع خاصي از نگاه كردن به جهان است كه با نگاه شاعران نسل هاي قبل فرق مي كند ."اخوان" فكر مي كرد "نيما" تنها آمد تا وزن قافيه را به هم بريزد اما در واقع "نيما" به ما نوع ديگر نگاه كردن را آموخت، و تفاوت موج نو هم در همين نگاه است. در واقع "موج نو گستتن كامل از ادبيات كلاسيك و شعر نيمايي را درپي داشت. دغدغه شاعر موج نو ديگر مسايل اجتماعي و سياسي نيست بلكه بيشتر در شعرش سعي دارد از مسايل شخصي خودش بگويد.»
او هيچ وقت در هيچ کدام از دوره هاي شاعري اش به شعرهاي ايدوئولوژيک و سياسي بها نداده است.« اگر قرار است من اعتراض خودم را نسبت به فلان مساله اجتماعي يا سياسي بيان کنم بهتر است بروم و يک مقاله بنويسيم و در آن هر چقدر که شعار هم بدهم ايرادي ندارد اما اگر اين موضوع را در شعري بيان کنم، حتما چيز مسخره اي از کار درخواهد درآمد البته هنرمند از مسايل اجتماعي و اتفاقاتي که اطرافش مي افتد به صورت غير مستقيم تاثيرمي پذيرد و اين مسايل حتما ذهن او را درگير خود خواهد کرد و در ذهنش رسوب خواهد کرد و جايي در شعري در تابلو نقاشي در موسيقي خود را نشان خواهند داد که تاثير گذاري اش از به عمد وارد کردن اين مسايل در هنر به مراتب بيشتر و بهتر خواهد بود.»
احمدي هميشه با خودش صادق بوده است. با خودش و با کلماتي که مي سرايد و مي نويسد.حالا او در67 سالگي ، با بيماري قلبي و ريوي دست و پنجه نرم مي کند. هنوز هم شعر مي گويد، هنوز هم براي کودکان مي نويسد و هنوز هم با همان لهجه کرماني و لحن رک تشت آدمها را از بام سرازير مي کند.



ليلة‌القدر خير من الف شهر


روز انجام‌ما سرانجام‌ما نيست

آيه‌هاي مذهبي
تجربه هاي مارا مسدود مي‌كرد .
از خويش آيه آورديم
دوستداران تجربه
آيه‌هاي مارا از هم گسيختند

آنچه آزمودني است
حقيقت ژنده است
نه پندار مجلل و تزيين شده
كه فقط آينه‌هاي كدر
با آن همخوابگي مي كنند
پچ‌پچها و گفتگوها پلي است بسوي خورشيد:
پلي كه از آتش افروختني باشد ماندني است

نهراسيد:
نه از خوش باوريها
و نه از آگاه بودن، بر بي خبريها
كه همه يك لحظه است .

آتشي بايد افروخت
و جامه را‌از تن دريد
خويش را بايد شكافت و پاشيد
هر بذر تنبلي روز عيد به تماشاي شهر مي‌آيد

نهراسيد:
كه همه يك لحظه است
براي سپري شدنهاي لحظه‌،
براي بودنها و نبودنها‌،
حتي براي كساني كه خواستند و نيافتند
براي نيافتنيها
سرود، دل انگيز خواهد بود
مردي كه ستايشگر نيست

نهراسيد:
چه حتي براي جنبشها و زندگيهاي جاري
لحظه‌اي ماندن، نيكوست
لحظه‌اي كه نه انديشه‌ي بودن باشد
و نه نبودن

بي خبريها راه خود مي رود
انتظار را بايد دانست
و بايد پي برد كه انتظار خواهد بود
و بماند كه هر خواستن نتوانستن است

نهراسيد
نهراسيد

1343

منابع: ايسنا، خبرگزاري ميراث فرهنگي
اشعار احمدرضا احمدي: طرح و ليلة القدر خير من الف شهر

سائو پائولو
برزيل، سائوپائولو، همزمان با ديدار فوتبال برزيل و غنا، 27 ژوئن .
عكس از AFP
باران تابستاني در نيويورك

نيويورك، پياده روي خيابان سن‌مارك، باران‌سنگين روز پنجم جولاي
عكس از رويترز .
July 06، 2006
تماشاي جام‌جهاني در سكوت

... اما راهبان بودايي بر سر يك نكته توافق دارند، آن‌هم اينكه راهبان نبايد هنگام تماشاي مسابقات فوتبال بيش از حد هيجان‌زده شوند .
پريما‌گيسانا مي‌گويد : در شان يك راهب نيست كه داد و فرياد كند و هيجان‌زده شود . اين برخلاف تعاليم بوداست . مابايد آرام باشيم و با متانت با همه چيز روبرو شويم .
پراپورناچي يكي ديگراز روحانيون بلندپايۀ بودايي هم مي‌گويد : من خودم هم فوتبال دوست دارم و طرفدار تيم آلمان هستم . اما در طول اين سالها ياد گرفته‌ام احساساتي نشوم . اگر آلمان ببرد خوشحال مي‌شوم، اگر هم ببازد، نتيجه را قبول مي‌كنم .
پراما سوريا يكي از راهبان بودايي مي‌گويد :‌من آرامش خود را هنگام تماشاي مسابقات تيم مورد‌علاقه‌ام حفظ مي‌كنم . اما اين كار چندان ساده نيست، چون معبد ما نزديك محل تجمع توريست هاي خارجي‌ست و من مدام صداي داد و فرياد مردم را هنگام تماشاي مسابقات مي‌شنوم .

+ مطلب كامل در صفحۀ ويژۀ جام‌جهاني از خبرگزاري ميراث فرهنگي

پيش از اين رويتر گزارش كرده بود كه راهبان بودايي كامبوج از تماشاي ديدارهاي جام جهاني منع شده اند، مگر بصورت خصوصي و در سكوت .
+‌ متن خبر از رويترز در ياهو نيوز
July 05، 2006
شيرين عبادي

از وبسايت روزنا :
شيرين عبادي و سخن گفتن از..
+ عكس از سايت كسوف
July 03، 2006
باران
چند روز پيش كه در تهران باران باريد ، چند جا اشاراتي ديدم به شعر باران از گلچين گيلاني ، همچنان كه خودمن هم ابتداي اين شعر را آورده بودم . خوب ديدم كه اين شعر زيبا كه زنده كنندۀ خاطرات و احساساتي در بسياري از ما هست را به طور كامل در اينجا بنويسم ، براي خود من كه بسيار عزيز است .

باران

باز باران،
با ترانه،
با گهرهاي فراوان،
مي خورد بر بام خانه .

من به پشت شيشه تنها .
ايستاده .
در گذرها،
رودها راه اوفتاده .

شاد و خرم،
يك دو سه گنجشك‌پرگو؛
باز هر دم،
مي‌پرند . اين‌سو و آن‌سو .

مي‌خورد بر شيشه و در،
مشت و سيلي .
آسمان امروز ديگر،
نيست نيلي .

يادم آرد روز باران؛
گردش يك روز ديرين؛
خوب و شيرين،
توي جنگلهاي گيلان .

كودكي دهساله بودم .
شاد و خرم،
نرم و نازك،
چست و چابك .

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود ، جنگل گرم و زنده .

آسمان آبي ، چو دريا ؛
يك دو ابر اينجا و آنجا .
چون دل من،
روز روشن .

بوي‌جنگل تازه و تر،
همچو مي‌مستي دهنده .
بر درختان مي زدي پر،
هر كجا زيبا پرنده .

بركه‌ها آرام و آبي؛
برگ‌و‌گل هرجا نمايان،
چتر نيلوفر درخشان؛
آفتابي .

سنگها از آب جسته،
از خزه پوشيده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم‌به‌دم در شور و غوغا .

رودخانه،
با دو‌صد زيبا ترانه؛
زيرپاهاي درختان،
چرخ مي‌زد، چرخ‌مي‌زد، همچو مستان .

چشمه‌ها چون شيشه‌هاي آفتابي،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توي‌آنها سنگريزه،
سرخ و سبز و زرد و آبي .

با دوپاي كودكانه،
مي‌دويدم همچو آهو؛
مي‌پريدم از سر جو؛
دور مي‌گشتم ز خانه .
مي‌پراندم سنگ‌ريزه،
تا دهد بر آب لرزه .
بهر چاه و بهر چاله،
مي‌شكستم كرده خاله .

مي‌كشانيدم به پايين،
شاخه‌هاي بيدمشكي؛
دست‌من مي گشت رنگين،
از تمشك‌سرخ و مشكي .

مي‌شنيدم از پرنده،
داستانهاي نهاني .
از لب باد وزنده،
رازهاي زندگاني .

هرچه مي‌ديدم در آنجا،
بود دلكش، بود زيبا؛
شاد بودم .
مي‌سرودم:

روز! اي روز دلارا
داده ات خورشيد رخشان،
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودي زشت و بيجان .

اين درختان .
با همه سبزي و خوبي،
گو، چه مي‌بودند جز پاهاي چوبي!
گر نبودي مهر رخشان؟

روز! اي روز دلارا!
گر دل‌آرايي است، از خورشيد باشد .
اي درخت سبز و زيبا!
هرچه زيبايي است. از خورشيد باشد .

اندك اندك، رفته رفته، ابرها گشتند چيره؛
آسمان گرديد تيره.
بسته‌شد رخساره‌ي خورشيد رخشان.
ريخت باران، ريخت باران.

جنگل از باد گريزان
چرخ‌ها مي‌زد چو دريا
دانه هاي گرد باران
پهن مي‌گشتند هرجا.

برق چون شمشيربرّان
پاره مي‌كرد ابرها را.
تُندر ديوانه، غران
مشت مي‌زد، ابرها را.

روي بركه مرغ‌آبي
از ميانه، از كناره،
با شتابي
چرخ مي زد بيشماره

گيسوي سيمين مه را
شانه مي‌زد دست باران
بادها با فوت خوانا
مي‌نمودندش پريشان.

سبزه در زير درختان
رفته‌رفته گشت دريا.
توي اين درياي جوشان
جنگل وارونه پيدا.

بس دلارا بود جنگل.
به! چه زيبا بود جنگل!
بس ترانه، بس فسانه،
بس فسانه، بس ترانه.

بس گوارا بود باران .
به! چه زيبا بود باران!
مي‌شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني، پندهاي آسماني:
_ بشنو از من؛ كودك‌من!
پيش چشم مرد فردا،
زندگاني-خواه تيره، خواه روشن
هست زيبا؛ هست زيبا؛ هست زيبا.



July 02، 2006
با تشكر از آسمان
سر و دست از پنجره بيرون بردم تا از طراوت بارانِ تيرماه بهره‌مند شوم . باران تابستاني هم عالمي دارد . از ميان سازهاي اركستر آسمان ، نواي باران را بيشتر دوست دارم . با تشكر از آسمان .

* صداي باران را كه ميشنوم ، اين اولين چيز است كه از ذهنم ميگذرد :
باز باران
با ترانه
با گهرهاي فراوان ...

شعر باران از گلچين گيلاني
July 01، 2006
زيدان
بين دو نيمۀ ديدار برزيل - فرانسه
براي زيدان خوشحالم .
June 29، 2006
بشر چه كسي ست ؟
فيلم هتل رواندا ، تاكيدي دوباره است بر‌اينكه همۀ مردم دنيا ، در به رسميت شناختن حقوق بشر ، با يكديگر توافق دارند ؛ وليكن دراينمورد كه چه كسي بشر است ، با‌يكديگر توافقي ندارند !

June 28، 2006
تبت و فوتبال
فوتبال در تبت از اوايل قرن بيستم وجود داشته و بازيهاي بين باشگاهها تاسال 1949 و زمان اشغال توسط دولت چين ، برگزار ميشده . بعد از اشغال هم ارتش چين با تيمهاي باشگاهي آنها متناوبا مسابقاتي برگزار ميكرده و پس از تشكيل دولت تبت در تبعيد ، شروع به برگزاري مسابقات در سطح نوجوانان وجوانان كردند ، و اين بعد از سال 1959 بود . فوتبال تبت ، اولين تورنمنت باشگاهي را در سال 1981 برگزار كرد . اما مهمترين اتفاق فوتبالي برايشان در ژوئن 1999 و در شهر بولونياي ايتاليا رخ داد ؛ جايي كه آنها به عنوان اولين تيم ملي تاريخ كشورشان به ميدان رفتند و اين نقطه عطفي بود براي جوانان مستعد تبتي كه رؤياي بازي فوتبال در سطح ملي را در سر مي‌پروراندند ؛ درها برايشان گشوده شد .
در سال 2001 ؛ گروه فرهنگ تبت در كشور دانمارك ، از تيم ملي فوتبال تبت ، دعوت كرد تا مقابل گرينلند به ميدان بروند . تيم ملي تبت تا بحال در كشورهاي سوئيس ،آلمان ، دانمارك و ايتاليا به ميدان رفته است .
تبتي‌ها در رده هاي سني بزرگسالان ، جوانان و نوجوانان ، تيم ملي دارند و مانند ديگر كشورها بطور مداوم كلاسهاي داوري را براي ارتقاء سطح داوران برگزار ميكنند .
جديدترين مسابقاتي كه تيم ملي تبت در آن شركت داشته تورنمنتي در هامبورگ آلمان بوده كه پيش از آغاز جام جهاني و به همراه 5 تيم ديگر از مليت هايي كه عضو فيفا نيستند ، در دو گروه سه تيمي بازي كرد كه از گروه خود بالا نرفت . در اين رقابتها جمهوري تركهاي شمال قبرس با غلبه بر سان سيبار ، به مقام قهرماني رسيد و تيم گيبرالتار به مقام سومي دست يافت .
در يك تصوير ، دالاي لاما را مي‌بينيد ، همراه با مشهورترين همكار فدراسيون فوتبال تبت و تصاوير ديگر از تورنمنت اخيرشان در اروپاست كه نتايجش ذكر . تصويركوچكي كه در گوشۀ بالاوسمت راست گذاشته‌ام، آرم فدراسيون ورزشهاي ملي تبت است ، كه به دليل علاقۀ وافر تبتي ها به فوتبال ، تقريبا همان فدراسيون فوتبال محسوب ميشود !


حافظ وجدان جهاني





گفتگوي رامين جهانبگلو با دالاي لاما

عاليجناب‌، شما در ششم‌ ژوئيه‌ 2005 هفتاد ساله‌ شديد. امروز شهرت‌ و نفوذ حضرتعالي‌ بسي‌ فراتر از جامعه‌ 6 ميليون‌ پيروان‌ تبتي‌ است‌ در مرتبه‌ حافظ‌ وجدان‌ جهاني‌ قرار داريد. هرگز در گذشته‌ دالايي‌ لامايي‌ اين‌ همه‌ سفر نكرده‌ بود و زير بار اين‌ همه‌ مسووليت‌ نرفته‌ بود. اجازه‌ مي‌فرماييد از حضرتعالي‌ بپرسم‌ راز اين‌ سرزندگي‌ چيست‌؟ و چگونه‌ از عهده‌ انبوه‌ امور مربوطه‌ در زمان‌ واحد برمي‌آييد؟
گمان‌ مي‌كنم‌ به‌ عملكرد من‌ مربوط‌ باشد. مي‌دانيد همه‌ اديان‌ از ضرورت‌ به‌ كار بستن‌ عشق‌، بخشندگي‌، تساهل‌ و اينگونه‌ امور سخن‌ مي‌گويند. در آيين‌ بودايي‌ نيز شفقت‌ اساس‌ و پايه‌ است‌. قطعا از دو سنت‌ پالي‌ و سانسكريت‌ در دل‌ آيين‌ بودايي‌ مطلع‌ايد. در سنت‌ سانسكريت‌ شفقت‌ صرفا احساس‌ همدردي‌ نسبت‌ به‌ ديگري‌ نيست‌. گونه‌اي‌ سپردن‌ التزام‌ و تعهد به‌ ديگران‌ است‌. بخشي‌ از اين‌ عمل‌ كل‌ وجود من‌ است‌ و نه‌ تنها من‌، همه‌ كساني‌ كه‌ وجود خود را در راه‌ خدمت‌ به‌ ديگران‌ مي‌سپارند و نه‌ فقط‌ در اين‌ زندگي‌ همچنين‌ در زندگي‌ بعدي‌، چنين‌اند. آيين‌ بودايي‌ اين‌ الزام‌ و تعهد را ايجاب‌ مي‌كند. مثالي‌ مي‌آورم‌ از يك‌ راهب‌ بودايي‌ كه‌ اينك‌ 85 ساله‌ است‌. پس‌ از 1959 اين‌ مرد 18 سال‌ از عمرش‌ را در گولاك‌ )زندان‌ها(ي‌ چين‌ سپري‌ كرد. اوايل‌ 1980 به‌ دارام‌ سالا آمد، چون‌ چيني‌ها به‌ بعضي‌ از تبتي‌ها اجازه‌ خروج‌ از تبت‌ دادند. در گفت‌وگويي‌ كه‌ با اين‌ مرد داشتم‌ به‌ من‌ گفت‌ در آن‌ 18 سال‌ در زندان‌ با خطرات‌ بسياري‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كرده‌ است‌. از او درباره‌ آن‌ خطرات‌ پرسيدم‌. به‌ من‌ گفت‌ بدترين‌ خطر ترس‌ از دست‌ دادن‌ شفقت‌ نسبت‌ به‌ چيني‌ها بود. گمانم‌ شفقت‌ چنين‌ مهم‌ است‌ و اگر آسيب‌ ببيند بشريت‌ در خطر خواهد افتاد. من‌ شايد در مرتبه‌ آن‌ راهب‌ تبتي‌ نباشم‌، شايد آدمي‌ باشم‌ كه‌ از كوره‌ در مي‌رود. اما توانايي‌ من‌ هرچه‌ باشد، در هر مرتبه‌اي‌ باشم‌، مي‌توانم‌ و بايد به‌ نحوي‌ به‌ ديگران‌ خدمت‌ كنم‌. احساس‌ مي‌كنم‌ به‌ عنوان‌ يك‌ بودايي‌ و هم‌ در مقام‌ دالايي‌ لاما- با اين‌ فرصتي‌ كه‌ در اختيار من‌ است‌- با داشتن‌ عنوان‌ دالايي‌ لاما را با خود دارم‌، در مقايسه‌ با آن‌ راهبان‌ در شرايط‌ بهتري‌ براي‌ خدمت‌ به‌ ديگران‌ قرار گرفته‌ام‌. پس‌ از اين‌ فرصت‌ بهره‌ مي‌برم‌. هرگاه‌ اينگونه‌ با زندگي‌ روبرو شويد احساس‌ خستگي‌ به‌ شما دست‌ نمي‌دهد. راز سرزندگي‌ من‌ اين‌ است‌.
پس‌ لابد از برخي‌ علائق‌ خود مانند پرداختن‌ به‌ كارهاي‌ يدي‌ از جمله‌ ساعت‌سازي‌ باز مي‌مانيد؟
براي‌ اينگونه‌ كارها اصلا فرصت‌ ندارم‌. چندان‌ علاقه‌اي‌ هم‌ به‌ كارهاي‌ يدي‌ ندارم‌. سرگرمي‌ مورد علاقه‌ام‌ كتاب‌ خواندن‌ است‌. اين‌ روزها اگر فرصتي‌ دست‌ بدهد كتاب‌ مي‌خوانم‌، كتاب‌هاي‌ كلاسيك‌، گاهي‌ هم‌ كتاب‌هاي‌ جديد، بيشتر كتاب‌هايي‌ كه‌ به‌ زبان‌ تبتي‌ نوشته‌ شده‌ باشد.
دليل‌ اقبال‌ روزافزون‌ به‌ آيين‌ بودايي‌ در شرق‌ و غرب‌ را چه‌ مي‌دانيد؟ آيا مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ انديشه‌ بودايي‌ در جهان‌ از نو احيا شده‌ است‌؟
مطمئن‌ نيستم‌ آنچه‌ شما احياي‌ آيين‌ بودايي‌ مي‌خوانيد در واقع‌ وجود داشته‌ باشد. اما گمان‌ مي‌كنم‌ اين‌ روزها اطلاعات‌ و كتاب‌هاي‌ بيشتري‌ در دسترس‌ مردم‌ است‌ و به‌ سبب‌ گسترش‌ توريسم‌ خبررساني‌ به‌ نقاط‌ مختلف‌ دنيا آسان‌تر شده‌ است‌. وانگهي‌ مسلما افراد متفاوتي‌ با خصلت‌هاي‌ غيرمتعارف‌ پيدا مي‌شوند و آيين‌ بودايي‌ يا انديشه‌ هند كهن‌ به‌ نظر آنها پديده‌اي‌ نو جلوه‌ مي‌كند. در واقع‌ افرادي‌ گاه‌ از سركنجكاوي‌ و گاهي‌ با منطق‌ و عقل‌ سليم‌ راهبرد بودايي‌ را مناسب‌تر مي‌پندارند. تصور مي‌كنم‌ به‌ دليل‌ شرايط‌ و آگاهي‌ موجود مردمي‌ در ديگر نقاط‌ دنيا كه‌ هيچگونه‌ رابطه‌اي‌ با آيين‌ بودايي‌ نداشته‌اند حال‌ به‌ اين‌ آيين‌ تمايل‌ نشان‌ مي‌دهند. اين‌ را هم‌ بگويم‌ كه‌ در جامعه‌ تبتي‌ در ميان‌ بودايي‌ها هم‌ به‌ دليل‌ زياد شدن‌ اخبار عده‌اي‌ نقادانه‌ به‌ آيين‌ بودايي‌ مي‌نگرند. مدتي‌ آيين‌ بودايي‌ در چين‌ به‌ كلي‌ ممنوع‌ بود. اما اين‌ روزها به‌ دليل‌ در دسترس‌ بودن‌ اخبار توجه‌ و هيجان‌ نسبت‌ به‌ آيين‌ بودايي‌ تبتي‌ بيشتر شده‌ است‌.
به‌ نظر مي‌رسد كه‌ سخنانتان‌ پيرامون‌ عدم‌ خشونت‌ و شفقت‌ بسيار مؤثر بوده‌ است‌ چون‌ بيشتر برابعاد صلح‌ جويانه‌ انديشه‌ ديني‌ تاكيد دارد؟
من‌ خود را هواخواه‌ يا شاگرد مهاتما گاندي‌ مي‌دانم‌ و دوستدار مادر ترزا. اما تفاوت‌ ميان‌ من‌ و مهاتما گاندي‌ در اين‌ است‌ كه‌ گاندي‌ پيشگام‌ بود و راه‌ را نشان‌ داد و من‌ او را سرمشق‌ قرار دادم‌ و راه‌ او را دنبال‌ مي‌كنم‌. وانگهي‌، بي‌ترديد در عصرما، در پايان‌ قرن‌ بيستم‌ و آغاز قرن‌ بيست‌ و يكم‌ ما چه‌ بسا علمي‌تر شده‌ايم‌ و در نگرش‌ خود نرمش‌ بيشتري‌ داريم‌. اما مهاتما گاندي‌ يك‌ قديس‌ بود و من‌ انسان‌ كوچكي‌ هستم‌. با اين‌ همه‌ راهبرد من‌ از عدم‌ خشونت‌ متكي‌ بر آموزش‌ها نيست‌، برعقل‌ سليم‌ تكيه‌ دارد. هرگاه‌ درباره‌ عدم‌ خشونت‌ صحبت‌ كنم‌ به‌ بودا يا سنت‌ ديني‌ ديگري‌ ارجاع‌ نمي‌دهم‌، فقط‌ از تجربه‌هاي‌ مشترك‌ مي‌گويم‌. خشونت‌ يعني‌ آزار صلح‌ و آرامش‌ تنها به‌ معناي‌ نبود درد نيست‌، بلكه‌ راهي‌ است‌ براي‌ حمايت‌ و حفاظت‌ از شادي‌. هدف‌ حفظ‌ خويش‌ است‌ از رنج‌ و ترفيع‌ به‌ سرچشمه‌ شادي‌ دروني‌. اين‌ آرامش‌ است‌، خواه‌ از طريق‌ دستاوردهاي‌ علمي‌ به‌ دست‌ آيد خواه‌ با تجارب‌ و دريافت‌هاي‌ مشترك‌. من‌ درباره‌ زندگي‌ پس‌ از مرگ‌ يا خدا حرف‌ نمي‌زنم‌. بگذريم‌ كه‌ در آيين‌ بودايي‌ ايده‌ روشني‌ از خدا نيست‌. از نظر يك‌ مسيحي‌ يا يك‌ يهودي‌ من‌ بي‌دين‌ به‌ حساب‌ مي‌آيم‌. در مقابل‌ كمونيست‌ها مرا ديندار مي‌شناسند. چه‌ مي‌دانم‌، شايد ميان‌ اين‌ دو باشم‌! بنابراين‌، آيين‌ بودايي‌ را گاه‌ چون‌ پلي‌ توصيف‌ مي‌كنم‌. اين‌ آيين‌ ارزش‌هاي‌ والا چون‌ مراقبه‌ و مكاشفه‌ و نيايش‌ و دعا خواندن‌ را اينجا و آنجا پذيرفته‌ است‌. با دينداران‌ نيز روابطي‌ داريم‌. درست‌ است‌ كه‌ تصور كلي‌ از خدا نداريم‌، اما دريافتي‌ از وجود اعلي‌ داريم‌ كه‌ به‌ درگاهش‌ نيايش‌ كنيم‌ و طالب‌ رحمتش‌ باشيم‌. راديكال‌ها آيين‌ بودايي‌ را اصلا به‌ عنوان‌ دين‌ نمي‌شناسند. مي‌گويند نوعي‌ دانش‌ و معرفت‌ ذهن‌ است‌. پس‌ آيين‌ بودايي‌ پيوندي‌ هم‌ با علم‌ دارد.
اگر به‌ گفته‌ جنابعالي‌ عدم‌ خشونت‌ عقل‌ سليم‌ باشد، و چنانچه‌ بپذيريم‌ كه‌ دنياي‌ كنوني‌ دنياي‌ خشونت‌ است‌، يعني‌ دنياي‌ ما عقل‌ سليم‌اش‌ را از كف‌ داده‌ است‌؟
بله‌! به‌ اعتقاد من‌ دنياي‌ ما عقل‌ سليم‌ را از دست‌ داده‌ است‌. رها كردن‌ عقل‌ سليم‌ در دو سطح‌ مطرح‌ است‌. يك‌ وقت‌ عقل‌ سليم‌ را از دست‌ مي‌دهي‌ و ديوانه‌ مي‌شوي‌. زمان‌ ديگر 20 ساعت‌ رفتار طبيعي‌ داري‌، بعد چندساعتي‌ دچار نفرت‌ مي‌شوي‌. در آن‌ لحظات‌ نحوه‌ تفكر فرد فاقد عقل‌ سليم‌ است‌، چون‌ مبناي‌ عقل‌ سليم‌ بر تفكر عقلاني‌ است‌ و زماني‌ كه‌ ذهن‌ مقهور نفرت‌ است‌ قادر نيست‌ معقول‌ كار كند. بنابراين‌ در آن‌ مدت‌ فرد مورد نظر آدم‌ ديوانه‌اي‌ است‌. اين‌ نوع‌ ديوانگي‌ بدتر از ديوانگي‌ عادي‌ است‌. اين‌ دو اختلال‌ دماغي‌ را با يكديگر بسنجيد! در مورد اول‌، شخصي‌ ديوانه‌ است‌ اما در امور نادرست‌ دخالت‌ نمي‌كند. در مورد دوم‌، شخا گرفتار نفرت‌ است‌ و از مسير تفكر طبيعي‌ خارج‌ مي‌شود. اين‌ يكي‌ بدتر است‌ چون‌ مي‌تواند فجايع‌ عديده‌ به‌ بار آورد. مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ فردي‌ هميشه‌ دروغ‌ مي‌گويد، چون‌ همه‌ مي‌دانند كه‌ آدمي‌ دروغگوست‌ كسي‌ به‌ او اعتماد نمي‌كند و دروغ‌هايش‌ خطرناك‌ نيستند. اما اگر فرد راستگو و صادقي‌ دروغ‌ بگويد خيلي‌ خطرناك‌ است‌. به‌ همين‌ صورت‌ آدمي‌ كه‌ 24 ساعت‌ ديوانه‌ باشد، چندان‌ خطري‌ ندارد، اما غالبا آدم‌هاي‌ بسيار طبيعي‌ گاه‌ و بي‌گاه‌ دچار جنون‌ مي‌شوند - مانند بعضي‌ از رهبران‌ سياسي‌ ما در جهان‌ امروز. اين‌ آدم‌ها واقعا خطرناك‌اند.
فكر مي‌كنيد اديان‌ مختلف‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ صلح‌ در جهان‌ چگونه‌ و به‌ چه‌ نحوي‌ بايد با هم‌ كار كنند؟
در گام‌ اول‌ به‌ تماس‌ شخصي‌ نياز داريم‌ كه‌ بسيار اساسي‌ است‌. بايد كنار هم‌ بنشينيم‌ و يكديگر را بشناسيم‌ و به‌ تبادل‌ تجربه‌هاي‌ فردي‌ بپردازيم‌. سپس‌ مي‌توانيم‌ مشابهت‌ها را بيابيم‌. به‌عنوان‌ مثال‌ در عهد كودكي‌ من‌ در لهاسا در تبت‌، عده‌اي‌ مسلمان‌ آنجا زندگي‌ مي‌كردند. جامعه‌ كوچكي‌ از مسلمانان‌ هند كه‌ دست‌ كم‌ چهار قرن‌ بود كه‌ در تبت‌ بسر مي‌بردند، در پرونده‌ اين‌ مسلمانان‌ هيچ‌ مورد نزاعي‌ نبود. مردم‌ بسيار آرام‌ و بسيار مهرباني‌ بودند.
خب‌، اگر معيار ما اين‌ مسلمانان‌ باشند، مي‌توان‌ گفت‌ مسلمانان‌ هند و مسلمانان‌ لاداخ‌، مردان‌ بسيار مهرباني‌ هستند. خود من‌ هم‌ به‌ سبب‌ تماس‌هاي‌ شخصي‌ دوستان‌ مسلماني‌ در هند دارم‌. مسلمانان‌ هند، بويژه‌ مسلمانان‌ لاداخ‌ خيلي‌ به‌ من‌ نزديك‌اند. سال‌ گذشته‌ فرصتي‌ پيش‌ آمد و براي‌ نخستين‌ بار به‌ كشور اردن‌ سفر كردم‌. با بعضي‌ از رهبران‌ مسلمانان‌ در آنجا آشنا شدم‌ - اعم‌ از دانشگاهيان‌ و دانش‌پژوهان‌ و دانشجويان‌ مسلمان‌. همگي‌ بسيار خوشرو بودند و رفتار بسيار دوستانه‌اي‌ داشتند. به‌ نظر من‌ در اداي‌ تكاليف‌ ديني‌ ارزش‌هاي‌ شفقت‌، عبادت‌، ايثار نزد مسلمانان‌ و بودايي‌ها يكسان‌ است‌. حتي‌ مسيحيان‌ و مسلمانان‌ و يهوديان‌ يك‌ خدا دارند. در مسيحيت‌، كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها وجود دارند. در اسلام‌ تفاوت‌ اندكي‌ ميان‌ شيعه‌ و سني‌ هست‌. به‌ همين‌ ترتيب‌ تفاوت‌هايي‌ ميان‌ بودايي‌ها نيز به‌ چشم‌ مي‌خورد - حتي‌ ميان‌ بودايي‌هاي‌ تبتي‌، مثلا در اختلاف‌ رنگ‌ كلاه‌ها - كه‌ اهميت‌ چنداني‌ ندارد. با اين‌ همه‌ در نظر مردم‌ بي‌سواد و نادان‌ رنگ‌ كلاه‌ها اهميت‌ دارد. به‌ همين‌ قياس‌ هم‌ تفاوت‌هاي‌ ميان‌ مسلمانان‌، مسيحيان‌ و هندوها مهم‌ جلوه‌ مي‌كند. همين‌ آغاز ناراحتي‌ است‌ و از همين‌جاست‌ كه‌ رسانه‌هاي‌ غربي‌ و بعضي‌ از دانش‌پژوهان‌ غربي‌ مسلمان‌ را مشابه‌ تروريست‌ معرفي‌ مي‌كنند. گاهي‌ هم‌ يك‌ فرد غربي‌ به‌ اين‌ فكر مي‌افتد كه‌ ميان‌ تمدن‌ غربي‌ و جهان‌ اسلام‌ تصادم‌ است‌، اما در حقيقت‌ هيچ‌ تصادمي‌ نيست‌. تصور مي‌كنم‌ وقتي‌ مي‌گوييم‌ تمدن‌ غربي‌، منظور همان‌ تمدن‌ مدرن‌ است‌. مدرنيته‌ بيشتر يعني‌ تكنولوژي‌ بيشتر. جامعه‌ مدرن‌ جامعه‌اي‌ است‌ صنعتي‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ الگوي‌ ديگري‌ از جامعه‌ انساني‌ ظهور مي‌كند، اما كشورهاي‌ اسلامي‌ و هند نيز اين‌ مسير را طي‌ كرده‌اند. كشور بودايي‌ چون‌ تايلند هم‌ در مسير مدرنيسم‌ حركت‌ مي‌كند. اين‌ يك‌ شيوه‌ زندگي‌ است‌. بر اين‌ پايه‌ نمي‌توان‌ تمايزي‌ ميان‌ غربي‌ و غيرغربي‌ قايل‌ شد، اما در دنياي‌ كنوني‌ هركجا روش‌ زندگي‌ متفاوت‌ باشد، شيوه‌ تفكر هم‌ متفاوت‌ است‌. پس‌ تمايز ميان‌ مدرن‌ و غيرمدرن‌ است‌، نه‌ ميان‌ تمدن‌ غربي‌ و جهان‌ اسلام‌. تا جايي‌ كه‌ مساله‌ دين‌ مطرح‌ است‌، به‌ اعتقاد من‌ اسلام‌ همپاي‌ مسيحيت‌ و يهوديت‌ مهمترين‌ اديان‌ جهانند. هميشه‌ اين‌ را به‌ صراحت‌ گفته‌ام‌. حالا مفهوم‌ حقيقت‌ يگانه‌ و دين‌ يگانه‌ در سطح‌ فردي‌ اهميت‌ دارد. به‌عنوان‌ مثال‌، من‌ بودايي‌ام‌، پس‌ آيين‌ بودايي‌ يگانه‌ دين‌ و يگانه‌ حقيقت‌ است‌ و آيين‌ بوداني‌ نزد من‌ بهترين‌ است‌، اما نمي‌توانم‌ بگويم‌ كه‌ براي‌ دوست‌ مسيحي‌ من‌ نيز آيين‌ بودايي‌ حقيقت‌ و دين‌ يگانه‌ باشد. مسيحيت‌ حقيقت‌ و دين‌ يگانه‌ دوست‌ مسيحي‌ من‌ است‌. ما هر دو بايد دو دين‌ و دو حقيقت‌ را بپذيريم‌. در سطح‌ جامعه‌ بايد چند حقيقت‌ و چند دين‌ مورد قبول‌ واقع‌ شود. وقتي‌ مسلمانان‌ در ميان‌ خود از خدايي‌ نام‌ مي‌برند - كه‌ خداي‌ يگانه‌ است‌ و اين‌ كا ملا بجاست‌، اما اين‌ را نمي‌توانند به‌ همه‌ دنيا بقبولانند، ايجاد ناراحتي‌ خواهد كرد. من‌ اگر بخواهم‌ به‌ همه‌ دنيا بقبولانم‌ كه‌ آيين‌ بودايي‌ برترين‌ است‌، موجب‌ ناراحتي‌ خواهد شد. وانگهي‌ اصلا واقع‌بينانه‌ نيست‌. خود بودا هم‌ هرگز تلاش‌ نكرد كه‌ همه‌ جهان‌ را به‌ آيين‌ بودايي‌ بكشاند. بعضي‌ از مسيحيان‌ تلاش‌ كردند تا تمام‌ دنيا را به‌ مسيحيت‌ بگروانند - بعضي‌ از مسلمانان‌ نيز چنين‌ كردند، اما هر دو ناكام‌ ماندند. در اينجا نيز به‌ عقل‌ سليم‌ نياز است‌. درست‌ است‌ كه‌ حضرت‌ مسيح‌ گفته‌ بود كه‌ آموزش‌هاي‌ من‌ به‌ دورترين‌ نقاط‌ خواهد رسيد - يعني‌ گرويدن‌ بشريت‌ به‌ مسيحت‌، اما در عصر حضرت‌ مسيح‌ دنياي‌ شناخته‌شده‌ محدود به‌ مساحت‌ كوچكي‌ بود. آن‌ گفته‌ در آن‌ عصر واقع‌بينانه‌ بود. بايد عقل‌ سليم‌ را به‌كار گيريم‌. پس‌ اگر بگوييم‌ به‌ جاي‌ يك‌ دين‌ و يك‌ حقيقت‌ چندين‌ دين‌ و چندين‌ حقيقت‌ وجود دارد، هيچ‌ تضادي‌ در اين‌ گفته‌ نيست‌. غالبا مثال‌ دارو را ارائه‌ مي‌دهم‌. نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ فقط‌ يك‌ دارو درمان‌ همه‌ دردهاست‌، اما اگر بيمار شديد، آن‌ دارو ممكن‌ است‌ خوب‌ يا بد باشد. براي‌ سردرد آن‌ دارو مناسب‌ است‌. براي‌ درد مفاصل‌ دارويي‌ ديگر، هر دارويي‌ متناسب‌ با بيمار و بيماري‌ خاص‌ تجويز مي‌شود.
يكي‌ از امور اصلي‌ كه‌ به‌ آن‌ توجه‌ كرده‌ايد و به‌ آن‌ اهميت‌ خاص‌ داده‌ايد »معنويت‌ عرفي‌« است‌ و بسيار جالب‌ است‌ كه‌ از سوي‌ شخصيتي‌ مذهبي‌ ادا شده‌ است‌. در يكي‌ از نوشته‌هاي‌ شما خواندم‌ كه‌ ميان‌ »معنويت‌ با ايمان‌« و »معنويت‌ بي‌ايمان‌« تمايز قايل‌ شده‌ايد. چگونه‌ ممكن‌ است‌ فردي‌ معنوي‌ باشد، اما مذهبي‌ نباشد؟
عرفي‌ نگري‌ در نظر من‌ به‌ معناي‌ بي‌دين‌ نيست‌. من‌ واژه‌ عرفي‌ نگري‌ را به‌ مثابه‌ آن‌ در قانون‌ اساسي‌ هند به‌كار مي‌برم‌. در قانون‌ اساسي‌ هند سكولار يعني‌ احترام‌ به‌ همه‌ اديان‌ و نه‌ رد اديان‌. پس‌ در اصول‌ اخلاقي‌ موردنظر من‌ سكولار يعني‌ محترم‌شمردن‌ همه‌ سنت‌ها، اما در واقع‌ اهميت‌ شفقت‌، بخشندگي‌ و عطوفت‌ در اتكاي‌ آن‌ بر عقل‌ سليم‌ است‌. احساس‌ محبت‌ را مثال‌ بزنيم‌. زندگي‌ ما از بدو تولد با مهر و محبت‌ آغاز مي‌شود. بدون‌ محبت‌ زنده‌ نمي‌مانيم‌. به‌ مادر يا محبت‌ فرد ديگري‌ جانشين‌ او نياز داريم‌ كه‌ از ما مراقبت‌ كند. نوزاد توانايي‌ تنها زنده‌ماندن‌ را ندارد، يكسره‌ وابسته‌ به‌ ديگران‌ است‌ كه‌ به‌ او برسند، اما مراقبت‌ از سر تكليف‌ و نه‌ با محبت‌ كافي‌ نخواهد بود. به‌ مراقبت‌ و محبت‌ توامان‌ نياز داريم‌. علم‌ پزشكي‌ مدرن‌ تماس‌ بدني‌ را در پرورش‌ مغز بسيار مهم‌ ارزيابي‌ كرده‌ است‌. پس‌ زندگي‌ ما اينگونه‌ آغاز مي‌شود. در سال‌هاي‌ نخستين‌ زندگيمان‌ مراقبت‌ ديگران‌ از ما نقش‌ حياتي‌ در رشد ما دارد، اما بالاخره‌ ما بزرگ‌ مي‌شويم‌، احساس‌ استقلال‌ مي‌كنيم‌ و ديگر نيازي‌ هم‌ به‌ مراقبت‌ ديگران‌ از خود نداريم‌. بعد تصور كاذبي‌ در ما بروز مي‌كند - معتقدم‌ سرشت‌ اصلي‌ ما در كودكي‌ طراوت‌ بيشتري‌ دارد - بعد هوش‌ و ذكاوت‌ ما بيشتر و پيچيده‌تر مي‌شود و ارزش‌هاي‌ اصولي‌ را بديهي‌ مي‌انگاريم‌، بدون‌ تلاش‌ چندان‌ نيروي‌ خود را در زمينه‌هاي‌ گوناگون‌ به‌كار مي‌اندازيم‌. بارها به‌ اين‌ فكر افتاده‌ام‌ كه‌ اگر آدم‌هايي‌ مثل‌ هيتلر واستالين‌ در بدو تولد و دوران‌ كودكي‌ از زندگي‌ طبيعي‌ و بهنجاري‌ برخوردار مي‌بودند، در بزرگسالي‌ چنان‌ ظالم‌ و خشن‌ مي‌شدند* پس‌ مهر و محبت‌ مادر خيلي‌ مهم‌ است‌. چون‌ زندگي‌ ما با مهر مادري‌ آغاز مي‌شود، اين‌ تجربه‌ را بايد تا دم‌ مرگ‌ به‌ ياد بسپاريم‌. از اين‌ رو مهر و محبت‌ در خانواده‌ ما - در جامعه‌ ما موجودات‌ بشري‌ اهميت‌ بسزا دارد. باورهاي‌ اساسي‌ من‌ بر پايه‌ واقعيت‌ زندگي‌ و مكانيسم‌هاي‌ زيستي‌ استوار است‌. افرادي‌ كه‌ در شرايط‌ طبيعي‌ زندگي‌ شاد و سرحال‌اند بي‌ترديد از سلامت‌ جسماني‌ بيشتري‌ نيز برخوردارند. آشكارا مي‌توان‌ ديد كه‌ چه‌ كسي‌ در خانواده‌اي‌ با مهر و محبت‌ بار آمده‌ است‌. كودكان‌ شاد و خندان‌ رشد جسماني‌ بهتري‌ دارند، در قياس‌ با كودكان‌ تحت‌ ستم‌ و كتك‌ خورده‌. اين‌ كودكان‌ از نظر جسمي‌ و روحي‌ رنجورند. همه‌ اين‌ عواطف‌ مفيد اساس‌ سعادت‌ و توفيق‌ ماست‌ و ؤروت‌ اصلي‌ بشريت‌ به‌شمار مي‌آيد، اما نفرت‌ و حسادت‌ نيز در گوشه‌اي‌ از ذهن‌ ما جاي‌ دارد و به‌ مجردي‌ كه‌ پرورانده‌ شود، شخا آرامش‌ ذهني‌ را از دست‌ مي‌دهد. دچار سوءهاضمه‌ و فشارخون‌ و ديگر بيماري‌ها مي‌شود. به‌ عبارت‌ ديگر، از نظر زيستي‌ هم‌ بعضي‌ از هيجان‌ها براي‌ سلامت‌ ما بسيار زيان‌آور است‌ و بعضي‌ ديگر مي‌تواند مفيد باشد. پس‌ مي‌توان‌ بين‌ هيجان‌ مطلوب‌ و هيجان‌ نامطلوب‌ فرق‌ گذاشت‌.
در خود هيچ‌گونه‌ خشمي‌ نسبت‌ به‌ چيني‌ها احساس‌ نمي‌كنيد؟ آيا چيني‌ها براي‌ سلامت‌ شماخوب‌ هستند يا بد هستند؟
تصور مي‌كنم‌ مساله‌ چيني‌ها بسيار جدي‌ است‌، اما احساس‌ نفرت‌ ندارم‌.گاهي‌ رنجش‌ها و مسائل‌ كوچكي‌ پيش‌ مي‌آيد. برايتان‌ تعريف‌ كنم‌: چندي‌ پيش‌ با يكي‌ از خبرنگاران‌ تلويزيون‌ ملاقات‌ داشتم‌. به‌ آن‌ خانم‌ گفتم‌ اگر يك‌ بند سوالات‌ بي‌ربط‌ مطرح‌ كند از كوره‌ در مي‌روم‌ خانم‌ خبرنگار درباره‌ آينده‌ از من‌ سوال‌ مي‌كرد. به‌ او گفتم‌ در مقام‌ راهب‌ بودايي‌ به‌ آينده‌ فكر نمي‌كنم‌ اما تا جايي‌ كه‌ در توان‌ دارم‌ در اين‌ زندگي‌ تشريك‌ مساعي‌ خواهم‌ داشت‌. اما اگر بيش‌ از اندازه‌ به‌ فكر شهرت‌ام‌ باشم‌ اعمال‌ مثبت‌ من‌ هم‌ منتفي‌ خواهد شد و به‌ صورت‌ انگيزه‌ خودخواهي‌ من‌ در خواهد آمد. آن‌ خانم‌ باز همان‌ سوال‌ را تكرار كرد و باز همان‌ پاسخ‌ را شنيد. براي‌ بار سوم‌ هم‌ باز همان‌ سوال‌ كه‌ ديگر از كوره‌ در رفتم‌. بله‌، سال‌ گذشته‌ اين‌ خانم‌ را در نيويورك‌ ديدم‌ و از يادآوري‌ اين‌ صحنه‌ كلي‌ باهم‌ خنديديم‌.
فكر مي‌كنيد بارديگر تبت‌ را خواهيد ديد؟
بدون‌ شك‌، برآورد جهاني‌ از تغييرات‌ در چين‌ دگرگوني‌ بسيار مثبتي‌ را نشان‌ مي‌دهد. چيني‌ها بيش‌ از پيش‌ به‌ آيين‌ بودايي‌ تبتي‌ و فرهنگ‌ علاقه‌نشان‌ مي‌دهند. با تبت‌ هم‌ برخورد بهتري‌ دارند، در سطح‌ بالاي‌ حكومت‌ غالبا تفكر افراطي‌ و تند حاكم‌ است‌. اين‌ روزها كه‌ حكومت‌ چين‌ در درون‌ كشور و جامعه‌ خود با مشكلات‌ روبروست‌ به‌ آينده‌ تبت‌ بيشتر اميد دارم‌. البته‌ در پي‌ استقلال‌ يا جدايي‌ كامل‌ از چين‌ و مردم‌ چين‌ نيستيم‌. مي‌خواهيم‌ به‌ خودمختاري‌ قابل‌ پذيرشي‌ برسيم‌ تا بتوانيم‌ فرهنگ‌ خود، معنويت‌ و محيط‌ زيست‌ خود را حفظ‌ كنيم‌. زندگي‌ با مردم‌ چين‌ توقع‌ پيشرفت‌ مادي‌ را بالا مي‌برد. براي‌ 6 ميليون‌ تبتي‌ در سرزمين‌ پهناور قطعا يك‌ تنه‌ پيشرفت‌ دشوار خواهد بود. اگر با چيني‌ها بمانيم‌ از نظر اقتصادي‌ به‌ سود ما خواهد بود و پيشرفت‌ بهتري‌ خواهيم‌ داشت‌. اين‌ پايه‌ فكر من‌ است‌. اتحاديه‌ اروپا را ببينيد، منافع‌ مشترك‌ مهمتر از منافع‌ فردي‌ است‌.
قاعدتا به‌ عهده‌ داشتن‌ نقش‌ ديني‌ و معنوي‌ و نقش‌ سياسي‌ باهم‌ بايد بسيار دشوار باشد؟آيا آشتي‌ بين‌ اين‌ دو آسان‌ است‌؟
تاكنون‌ كه‌ فعاليت‌ سياسي‌ من‌ در مبارزه‌ براي‌ آزادي‌ بوده‌ است‌. منظورم‌ از آزادي‌، آزادي‌ دين‌ است‌ و آزادي‌ فرهنگ‌ تبتي‌. پس‌ نوع‌ سياستي‌ كه‌ در آن‌ دخالت‌ دارم‌ بخشي‌ از برنامه‌ معنويت‌ من‌ است‌. هرگاه‌ كه‌ سياست‌ حزبي‌ شود ديگر در آن‌ دخالت‌ نخواهم‌ داشت‌. اين‌ مطلب‌ را در 1992 كاملا روشن‌ ساختم‌ كه‌ پس‌ از آزادي‌ تبت‌ اين‌ قدرت‌ اندكم‌ را به‌ ديگران‌ مي‌سپارم‌ و به‌ صورت‌ شهروند عادي‌ تبتي‌ زندگي‌ خواهم‌ كرد. به‌ راستي‌ خدمت‌ به‌ ديگران‌ را مهمترين‌ امر مي‌دانم‌.
پس‌ براي‌ شما دموكراسي‌ همان‌ خدمت‌ به‌ ديگري‌ است‌؟
بله‌، البته‌! حاصل‌ دموكراسي‌ بايد به‌ جامعه‌ برسد و صلاح‌ و حرمت‌ ديگران‌ از 1951 كه‌ اين‌ مسووليت‌ را به‌ عهده‌ گرفتم‌ همواره‌ تامين‌ دموكراسي‌ را مد نظر داشتم‌. در 1959 به‌ هند آمدم‌ و از آن‌ زمان‌ براي‌ ايجاد دموكراسي‌ در تبت‌ تلاش‌ كرده‌ام‌. در حال‌ حاضر نمايندگان‌ خود را هر 5 سال‌ يكبار به‌ صورت‌ كاملا دموكراتيك‌ انتخاب‌ مي‌كنيم‌ و شخا من‌ مقام‌ نيمه‌ بازنشسته‌ را به‌ عهده‌ دارم‌.
سوال‌ آخر من‌. عالي‌جناب‌ در تمام‌ رويدادها،حتي‌ به‌ هنگام‌ رنج‌ها، لطف‌ خود را از مردم‌ دريغ‌ نفرموده‌ايد. نمي‌دانم‌ آيا ممكن‌ است‌ روزي‌ به‌ ايران‌ بياييد؟
در جلسه‌اي‌ خانم‌ شيرين‌ عبادي‌ برنده‌ جايزه‌ نوبل‌ از ايران‌ را ملاقات‌ كردم‌ و اشتياق‌ خود را براي‌ ديدار از ايران‌ بيان‌ داشتم‌. در چشم‌ من‌ مسلمان‌، هندو، بودايي‌، حتي‌ كمونيست‌همه‌ موجودات‌ بشري‌ هستيم‌ و عملا باهم‌ روي‌ يك‌ سياره‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌. اين‌ انديشه‌ كه‌ آمريكا يا اروپا مراكز جهان‌ هستند البته‌ خطاي‌ بزرگي‌ است‌. مسلمانان‌ نيز معيار كل‌ جهان‌ نيستند. بايد جهان‌ را كشف‌ كرد و سنت‌هاي‌ متفاوت‌ را شناخت‌. هميشه‌ مشتاق‌ بوده‌ام‌ كه‌ جوامع‌ گوناگون‌ و نقاط‌ مختلف‌ جهان‌ را بشناسم‌. واقعا بر اين‌ باورم‌ كه‌ جهان‌ اسلام‌ به‌ تماس‌ بيشتر با دنياي‌ خارج‌ نياز دارد. انزوا نحوه‌ تفكر كهنه‌اي‌ است‌. كشورهاي‌ اسلامي‌ نيازمند ارتباط‌ با جهان‌ خارج‌اند تا كشف‌ و شناسانده‌ شوند. متاسفانه‌ به‌ سبب‌ شفاف‌ نبودن‌ در رسانه‌ها به‌ صورت‌ مثال‌هاي‌ ناپسند درآمده‌اند و نيكي‌هاي‌ آنها پنهان‌ مانده‌ است‌. بدون‌ شفافيت‌، همبستگي‌ و دوستي‌ ميان‌ ملت‌ها شكوفا نخواهند شد. اين‌ ديدگاه‌ من‌ است‌.
اگر به‌ ايران‌ سفر كنيد با افتخار ميزباني‌ حضرتعالي‌ را پذيرا هستم‌.
مثالي‌ برايتان‌ بزنم‌. چند سال‌ پيش‌ از فلسطين‌ ديدار كردم‌ مردم‌ فلسطين‌ از من‌ استقبال‌ كردند و سرپوش‌ عربي‌ را پيشكش‌ دادند و من‌ برسرم‌ گذاشتم‌ و بعد مرا سوار خر كردند. بنا به‌ سنت‌ تبتي‌ خرسواري‌ مذموم‌ است‌. اما به‌ خود گفتم‌: چه‌ مانعي‌ دارد؟حكايت‌ ديگري‌ برايتان‌ بگويم‌. در لاداخ‌ در برخي‌ از جوامع‌ مسلمانان‌ اگر تن‌ فرد بودايي‌ به‌ جامه‌ شخا مسلماني‌ ماليده‌ شود فرد مسلمان‌ بايد غسل‌ كند. پس‌ فرد بودايي‌ نجس‌ به‌ شمار مي‌آيد چون‌ بي‌دين‌ است‌. وانگهي‌ يك‌ بودايي‌ با يك‌ مسلمان‌ هرگز همسفره‌ نمي‌شود اما هنگامي‌ كه‌ از فلسطين‌ ديدن‌ مي‌كردم‌ فلسطينيان‌ مرا به‌ نهار دعوت‌ كردند و من‌ مشتاقانه‌ دعوت‌ آنها را پذيرفتم‌ و با آنها غذاخوردم‌ و چه‌ غذاي‌ خوشمزه‌اي‌! اين‌ اهميت‌ دارد و بسيار اهميت‌ دارد. مي‌گوييم‌ همه‌ موجودات‌ بشري‌ دهان‌ و شكم‌ دارند. اين‌ برخورد از اهميت‌ خاصي‌ برخوردار است‌ بايد به‌ اين‌ فكر كنيم‌ كه‌ بيش‌ از شش‌ ميليارد موجود بشري‌ روي‌ كره‌ ارض‌ زندگي‌ مي‌كنند و ناگزيريم‌ آينده‌ را با هم‌ طرح بريزيم .‌

+ متن صفحۀ 10 شمارۀ 117 روزنامۀ اعتماد ملي مورخ سه‌شنبه 6 تيرماه 1385
pdf - 199 kb

+ متن گفتگوي رامين جهانبگلو و دالاي لاما روي وبسايت روزنا
link

June 26، 2006
شهر پاكيزه
سالها پيش براي اولين بار با اين جمله برخورد كردم ؛ كه براي بوجود آوردن تغييرات بيروني ، بايد ابتدا اين تغيير را در درون ايجاد كرد . كمي بعدتر ، سئوالي بوجود آمد برايم ؛ كه با توجه به اين دستورالعمل ؛ براي حصول به تغييري جمعي ، چگونه بايد عمل كرد ؟ آيا بازهم موضوع به همان اندازه ، موضوع و عملي فردي‌ست ؟ البته كه هر تغيير در يك جمع ، از تغييرات در اعضاي آن جمع شكل ميگيرد . اما جمله‌اي كه چون خورشيد برآمد و افق ديد را روشن كرد ؛ جمله‌اي بود از گوته و نظر او دراين مورد . گوته ، روح و درون هر شخص را به مقابل منزل هر شخص تشبيه كرده و ميگويد ؛ اگر هر شخص مقابل خانۀ خود را پاكيزه نگاه دارد ، شهري پاك خواهيم داشت .
Weekly Shot

ويكلي‌شات يكجور سايت عكاسي گروهي‌ست . هر هفته موضوع جديد اعلام ميشود و تمام عكسها ، براساس موضوعات اعلام شده ؛ گرفته و آپلود ميشوند . ديگران هم پاي عكسها كامنت ميگذارند . وارد سايت كه بشويد ؛ درسمت راست موضوع و در سمت چپ ، عكسهاي مرتبط با تم ذكرشده ، قرار دارند . عضويت در سايت ، فعلا با دعوت ، امكان پذيرست ؛ كه البته - حداقل ، براي بيننده‌ها - از لطف كار كم نميكند .
فيلم ديدن

داشتم فيلم تماشا ميكردم ؛ از برگمن . اين فيلم داستانهايي از گذشته را يادم آورد . يه موقع بود كه فيلم به اين راحتي دست مردم نبود . هفت‌خوان‌رستم بايد طي ميشد براي پيدا كردن يك فيلم .مخصوصا ما كه تهران هم نبوديم . ياري چند نفر لازم بود كه فيلم بدردبخوري دستت بياد . بعدشم بايد در فيلم دادن و گرفتن حضور فعال داشتي تا بازم فيلم گيرت بياد . چند وقت كه ميگذشت ، صاحب يه مجموعۀ خوب ميشدي كه به قول معروف ، دنيا و آخرتت ، تضمين بود ! منم به نوبۀ‌خودم ، در اون سالها كلكسيون فيلم داشتم . از كارگردانهاي مود علاقه‌ام . از ديويد‌لين ، از بونوئل ، آنتونيوني ، فلليني ، تاركوفسكي ، كيشلوفسكي ؛ بعدم كه جديدترها اومدن . همۀ فيلمها ، وي‌اچ‌اس ؛ همۀ رنگها قاطي ! بعضي‌ام به‌سختي چيزي توشون معلوم بود ! ولي خب همين بود كه بود ؛ معجزۀ دي‌وي‌دي هنوز نرسيده بود .فيلم ردوبدل‌كردن براي خودش مقرراتي داشت . اين جور فيلم‌ها رو فقط ميداديم به اونايي كه ازشون فيلم ميگرفتيم . بقيه اگر ميخواستن ببينن ، بايد ميومدن در محل تماشا ميكردن ! چون معمولن بودجه اي براي تهيۀ بكاپ از فيلم ها نبود و از هر فيلم همون يه نسخه بود . خلاصه هميشه ، شرمندۀ بعضي رفقا ميشديم ! يه موقع هم شد كه هركي هرچي فيلم خواست نه نگفتم هرچي از فيلمها رو كه رفقا خواستن دادم بهشون و باقي رو به خونه گفتم جاي فيلم‌خالي استفاده كنن ! باچه عشقي واسه شون ليبل درست كرده بودم ؛ تايپ و پرينت وازين جور كارا .يه دفعه كه برگشتم خونه ، يكي از فيلمامو ديدم ؛ روش تايپ شده بود مُهرِ‌هفتم ؛ وسوسه شدم بذارم ببينمش ؛ روش كلاه‌قرمزي ضبط كرده بودن ! خودم گفته‌بودم ديگه !خلاصه امروز كه چندتا دي وي‌دي برگمن خريدم يادم افتاد كه به چندتا از بچه‌ها گفته بودم كه يه‌روز اين‌فيلمارو ، روي پرده ميبينم ؛ توي سينما ، باكيفيت خوب ، روي پرده . حالا دوتا از‌اون بچه ها ، چندسالي هست كه اون فيلمارو روي پرده ديدن . حتي قرارهم گذشته بوديم كه هركي زودتر رفت ، چي بخره يا چيكار كنه جاي كدوممون . چند وقت پيش ارمنستان بودم سينما دوتا فيلم نشون ميداد . فيلم تام‌كروز و كد‌داوينچي ؛ رفتم تو ، ولي اوني نبود كه ميخواستم . مثل روزه‌اي بود كه با يه غذاي غير دلخواه شكسته بشه ؛ اونم يه روزۀ طولاني . نشستم توي كافي‌نت سينما ، يه چندتا ايميل نوشتم ؛ رفتم بيرون قهوه خوردم . كد‌داوينچي رو شب‌و‌روز تبليغ ميكردن توي تلويزيون ، هرجا مينشستي ، داشت تبليغ ميكرد . به‌سرم زد برم كد‌داوينچي رو ببينم . متصدي‌فروش بليط گفت به زبون روسيه . منم از خدا‌خواسته ، گفتم ديدي قسمت نيس اينجوري . رفتم بيرون يه دوري زدم ، ولي باز گفتم برگردم همون روسي رو ببينم . هي به خودم ميگفتم كه بالاخره زيرنويس كه داره به انگليسي . رفتم توي سينما ، بليط بگيرم ؛ طرف گفت زيرنويس‌انگليسي نداره ، تازشم بليطارو از سه روز قبل پيش فروش كردن . گفتم بالاخره يه قسمت ويژه‌اي چيزي دارين كه ؟ گفت اونم فروش رفته ، اگه بخواي بايد سانس آخر‌شب بياي بري توي ليست‌انتظار ، تا اگه كسي نيومد جاشو بديم به تو . گفتم حتما ميام و زدم بيرون . ديگه هم برنگشتم .

يه بارم توي يكي از شهراي كوچيك با دوستم رفته بوديم سينما .اين سينما دوتاسالن داشت ، كه يكيش يه سالن جمع و جور مثلا پنجاه نفري بود . اون روز اين سالن يه فيلمي نشون ميداد كه نميدونم چه جوري سر از اونجا درآورده بود . وسطاي فيلم بود ، من يهو برگشتم ته سالن رو نگاه كردم كه فرضا ده متر عقب تر بود . ديدم كنترلچي و بقيه دارن بر‌و بر منو نگاه ميكنن . به دوستم گفتم اينا زل زدن به ما . دوستم كه به شرايط آشنا بود ، گفت چيزي نيس و منم گفتم به هرحال اينجا زياد مياد و توجهي نكردم . يه خورده كه گذشت ، بهم گفت اينا ميخوان ما از رو بريم ، خودشونم جمع كنن برن دنبال كارشون ! نگاه كه كردم دور‌و برمون ، ديدم فقط ما دو تا توي سالن هستيم و بعدا فهميدم اين سالن رويه‌اش همينه ! يه بار كه رفيقم تنهايي داشته فيلم تماشا ميكرده ؛ كنترلچي مياد كه ، تو نميخواي بري خونتون ؟!

ياد سينماي خونۀ ماريا‌كري اينا افتادم ! ام‌تي‌وي‌ نشون ميداد . يه سالن جمع‌و جور ، پشتشم چندتا فرِ‌پيتزا و دستگاه پاپ كورن . فيلم‌تماشا‌كردن آمريكايي !

لوئيس كبير !

به اعتقاد من ؛ براي رسيدن به زيبايي ، هميشه سه شرط لازم است :
اميد ، مبارزه و پيروزي .

+ از كتاب : با آخرين نفسهايم - خاطرات لوئيس بونوئل . ترجمۀ علي اميني