
زندگي در غربت هميشه سخت نيست
شيرين احمدنيا ، استاد جامعهشناسي و يافته ها و دريافتهايش از سفر .
چه سالي به انگلستان سفر كرديد؟سال 95 رفتم و 2000 برگشتم.
جزو بورسيههاي خارج از كشور بوديد؟بله. براي تحصيل در مقطع دكتراي رشته جامعهشناسي پزشكي رفتم و تزم هم در رابطه با تاثير اشتغال بر سلامت زنان تهران بود.
تنها رفتيد يا با خانواده؟با همسر و دخترم. در آن زمان بورسيههاي زن فقط در معيت همسر ميتوانستند از كشور خارج شوند. بنابراين توفيق اجباري پيش آمد تا با دختر و همسرم برويم. اين را هم بگويم كه در همان دوره دوستان (مونث) مجرد من نتوانستند از بورسيهشان استفاده كنند.
هزينهها را چطور تامين ميكرديد؟دولت خرج خانواده را هم ميداد. علاوه بر مبلغي كه براي خرج تحصيل به من ميدادند، 60 درصد آن مبلغ هم براي همسرم و 30 درصد براي هر فرزند پرداخت ميشد.
دخترتان را مدرسه انگليسي زبان گذاشتيد؟بله. آموزش و پرورش آنجا سيستم جالبي دارد. افرادي مامور ميشوند تا در ازاي دريافت حقوق به دانشآموزان خارجي كه تازه واردند، كمك كنند. مدرسه هم يك خانم ايراني را به ما معرفي كرد كه مسئله زبان دخترم را حل كند. اين خانم به مدت چند ماه هر روز در مدرسه كنار دخترم مينشست و تکتک كلمات معلم را براي دخترم ترجمه ميكرد تا به تدريج دخترم به زبان انگليسي مسلط شد.
آيا رفتارهاي مبتني بر تبعيض نژادي وجود داشت كه آزارتان دهد؟درصد كمي از مردم هستند كه تمايلات نژادپرستانه افراطي دارند و رفتارشان با مهاجران خوب نيست و در مواردي باعث ناراحتي ميشود. درباره اکثريت صدق نميكند. جالب بود برايم که در حين تکميل پرسشنامه هاي رسمي در آنجا متوجه شدم ما ايرانيان، سفيد پوست به حساب نميآييم، بلكه رنگين پوست تلقي ميشويم. سفيدهاي انگليس تقريباً رنگ به چهره ندارند و در نتيجه "سفيد" نامگذاري ميشوند. تفكيك قوميتي در جامعه عملا مشهود است. تفاوتگذاري و فاصلههاي اجتماعي كاملا حس ميشود. خوشبختانه در محدوده دانشگاه به هيچ وجه با برخوردهاي نژادپرستانه مواجه نميشديم. تبعيض نژادي در محيطهاي فرهنگي نامحسوس است؛ هرچند وجود دارد. در آن جا قوانيني وجود دارد كه متضمن برابري اقوام و نژادها است. بر اساس اين قانون هر سازماني موظف است كه تنوع قومي و نژادي را محترم شمارد و درصدي از افراد اقليتهاي قومي را استخدام كند، اما در عين حال به نظر ميرسد مسائل نژادپرستي به صورت نامرئي اعمال ميشود. ظاهر قضيه اين است كه شما وقتي وارد موسسهاي ميشويد يكي دو نفر سياهپوست، يا افرادي با ريشههاي هندي_ بنگلادشي ميبينيد كه توي چشم ميآيد، اما در عمل همان مسائلي كه در مورد پيشرفت يا ارتقاي زنان وجود دارد آنجا درباره اقليتها هم وجود دارد. سلسله مراتب را كه نگاه ميكنيد، عملا سفيدپوستها پستهاي بالا را در اختيار دارند.
بعضيها ميگويند كه زنان بزرگترين اقليت دنيا هستند. جالب است بدانيم اگر آدم يك زن مهاجر رنگين پوست باشد چه اتفاقي برايش ميافتد. از تجربههاي شخصيتان بگوييد.بستگي به مورد دارد. آنجا به ويژه در فضاي آکادميک، من كمتر متوجه اعمال تبعيض بين زن و مرد شدم. اينكه چون من زن هستم مورد تبعيض بيشتري واقع شوم، نه، چنين تجربهاي نداشتم. شايد هم موقعيتش پيش نيامده بود.
شما فقط درس مي خوانديد يا كار هم ميكرديد؟من فقط درس ميخواندم. سال اول اقامتمان همسرم هم ميرفت كلاس زبان. من دانشجوي تمام وقت بودم و مسئوليت آموزش زبان فارسي به فرزندم را هم خودم بر عهده داشتم. بر خلاف اکثريت دانشجوهاي بورسيه ايراني که آقا دانشجو بود و همسرشان را همراه ميبردند، در مورد ما وضع برعکس بود، يعني من دانشجو بودم و شوهرم را همراه برده بودم. و به هرحال امور خانواده هم علاوه بر درس خواندن تمام وقت بر عهده خودم بود. سال اول امور خانه را بهتر تقسيم كرده بوديم ولي از سال دوم كه شوهرم رفت سركار، فشار بيشتري به من وارد ميشد.
از اوقات فراغتتان چه طور استفاده ميكرديد؟خوشبختانه امكانات دانشگاه ما طوري بود كه كلاس كه تمام ميشد، ميتوانستيم برويم از كتابخانه وسيع و مجهز دانشگاه استفاده كنيم. آنجا انواع كتابها و ژورنالهاي علمي، خدمات كامپيوتري و... بود كه وقت ما را پر ميكرد. آن موقع هم ما تازه با اينترنت آشنا شده بوديم و اين فناوري نوين مسحورمان كرده بود. در آن شرايط که از همه نظر رفاه دانشجويان براي دسترسي به منابع و امکانات آموزشي صبح تا شب فراهم بود، هيچ محدوديتي حس نميکرديم، انگار درهاي بهشت به رويمان گشوده شده باشد. تازه فضاي دانشگاهي مدرن آنجا خيلي دلپذير بود. ارتباط و صميميت بين دانشجوها و استادان هم عالي بود. زمينه هاي فخرفروشي و تبختر حذف شده بود و به عنوان مثال همه از هر سطحي در عين حفظ احترام متقابل يكديگر را به اسم كوچك صدا ميزدند. چنان جو صميمي وجود داشت كه همه احساس برابري ميكردند. ساخت رابطه كه اينجا كاملا عمودي است، آنجا افقي بود. مثلا رئيس دپارتمان را همه صدا ميكردند "مگي". حالا اين مگي كه ميگويم پروفسور «مارگارت آرچر» است كه يكي از مخ هاي نظريه پرداز جامعه شناسي است که همه آنها که در ايران نظريههاي جامعهشناسي تدريس مي کنند، با نام او آشنايند.
برابري و رابطه بين فردي كه به آن اشاره كرديد در كشوري با سابقه استعماري انگليس خيلي عجيب است. منِ جهان سومي انتظار دارم نگاه آنها به مهاجران كاملا از بالا به پائين باشد.ميتوانم بگويم لااقل در سطح دانشگاه و آکادميك بنا به تجربه من اينطور نيست. در دانشگاه فرهنگ روشنفكري حاكم است. كسي هم كه بخواهد چنين اداهايي درآورد، تقبيح ميشود. براي حفظ ظاهر هم كه شده، كسي چنين رفتاري بروز نميدهد. انگليسيها هم كه ميدانيد استاد حفظ ظاهرند! چون من دانشجوي ايراني بودم و از نظر ظاهر و پوشش چيزهايي را رعايت ميكردم، نگران بودم كه با من چه طور برخورد ميشود، اما در دانشگاه در ميان استادان و نيز همکلاسيهايم چيز بدي حس نكردم. ولي در شهر چرا. مواردي بود که برخورد مردم مخصوصا پسربچهها و جوانان برخورنده بود. در سطح برخي شهرها هم شاهد نوعي تفكيك فيزيكي اقوام بوديم. مثلا محلههاي هندي_ پاكستانيها در برخي از شهرها از محلههاي سفيدپوست نشين (البته بنا به انتخاب خودشان) مجزا بود. سال اول از طريق خدمات مسکن دانشگاه برايمان در محله هندي ـ پاكستانيها خانه گرفته بودند تا احساس ناراحتي نكنيم. سال دوم كه خودمان منزل گرفتيم، رفتيم محله انگليسيها كه تازه آنجا متوجه برخي مشكلات شديم.
چه مشكلاتي؟احساس غريبه بودن. احساس فاصله اجتماعي. تجربه برخي اهانتها از سوي افراد متعلق به طبقات کم درآمد که از حضور خارجيهايي چون ما که البته ما را عرب تصور ميکردند دل خوشي نداشتند. هرچه قدر سطح فرهنگ و درآمد افراد بالاتر بود مشكلات نژادپرستي کمتر به چشم ميخورد و روابطشان خيلي بهتر بود. مثلا استادان دانشگاه در عين جايگاه استادي که داشتند با دانشجو روابط صميمانه برقرار ميکردند. يك روز در جريان مشاوره با استادم در زمينه تزم ، مقدار زيادي كاغذ و جزوه دور و اطرافم روي مبلي که نشسته بودم چيده بودم و در همان حين سوالي از استادم داشتم. او خودش آمد كنار من روي زمين نشست براي اينكه من مجبور نشوم، بلند شوم و احيانا اين كاغذها نريزد. شما فكرش را بكنيد، چنين برخوردي در ايران امكانپذير است؟ استاد بيايد بنشيند روي زمين كنار پاي دانشجو؟ يا به خاطر دارم زماني را که ميخواستم براي كارم كه درباره زنان تهراني بود تحقيق كنم. استاد كليد دفتر کارش در دانشکده را به من داد كه برو با استفاده از تلفن من زنگ بزن به ايران، هماهنگيهايت را براي وقتي كه ميخواهي بروي ايران انجام بده! جالب بود که اين من بودم که نگران اين بودم كه حالا دارم ميروم داخل اتاق استادم كه خودش حضور ندارد، مبادا خطايي از من سر بزند در حالي که او اينقدر با اعتماد و آرامش خاطر با من برخورد ميکرد.
براي اينكه بتوانيد تزتان را بنويسيد به ايران سفر ميكرديد؟بله، من چهار بار به ايران آمدم كه تحقيقات ميدانيام را درباره خانمهاي شاغل و غير شاغل در شهر تهران انجام بدهم.
حالا موقع سفر كردن از منظر يك جامعهشناس چه چيزهايي به چشمتان ميآيد كه ما نميبينيم؟نميدانم. وقتي سفر ميكنم خيلي اشتياق دارم كه با فرهنگ مردم آن ديار آشنا شوم. در سفرهاي داخلي، معمولا فاصله امکانات شهرهاي مختلف مثلا شهرستانها را با پايتخت بيشتر مدنظر قرار ميدهم. خدمات رفاهي شهري و امکانات توريستي كه ارائه ميشود در تهران خيلي زياد است. از نظر معيارهاي توسعه خيلي فاصله ميبينم و اين متاثرم ميكند. حتي از نظر توريسم خيلي از شهرهاي ما هم شرايط مطلوب ارائه خدمات توريستي را ندارند و من خواهينخواهي شرايط را با شرايط كشورهاي خارجي مقايسه ميكنم. چون ايامي که در خارج درس ميخواندم، سعي ميكردم از فرصت تحصيلي چهار ساله بيشترين استفاده را بكنم و خيلي سفر كردم. هم به كشورهاي همسايه انگليس و هم ساير شهرهاي اين كشور. شما ميبينيد براي بيشتر شهرهاي اين كشور تورهاي يك روزه يا چند روزه با شرايط مناسب وجود دارد و همه چيز فراهم است براي اينكه تو سفر كني و از آن لذت ببري. راهنما، نقشه و همه هزينهها پيشبيني شده. در حالي كه در ايران احساس ميكنم هنوز خيلي از اين موارد جا نيفتاده. وقتي در قالبي خارج از تور مسافرتي به شهر تازهاي سفر ميكني احتياج به نقشه داري. نياز داري به پايگاههايي كه به تو اطلاعات و خدمات بدهد و وقتي اينها را نداشته باشي احساس غربت بيشتري ميكني. من تنها زماني ميتوانم با خيال راحت در ايران سفر كنم كه بدانم در شهر مورد نظر كسي به استقبالم ميآيد. چون وقتي وارد شهر تازه ميشوي نميداني كجا بايد بروي. جاهاي ديدنيش كجاست. هزينهها چقدر است، انواع هتلها کدام است و كجاست. حتي در مواردي تابلوهاي راهنما به فارسي هم براي ايران-گردان موجود نيست چه برسد به لاتين براي توريست هاي خارجي. اينها الفباي توريسم است. مثلا با توجه به تفاوتهاي فرهنگي که وجود دارد، مسئله ارائه خدمات بهداشتي را در نظر بگيريد. ما به عنوان مثال؛ توالت عمومي كه مناسب توريست خارجي باشد، نداريم. در حالي كه در آنجا سرويسهاي بهداشتي بسيار منظمي وجود دارد كه به جزئيات نيازهاي فردي هم توجه شده است. همه وسائل مورد نياز خانمها هم در داخل فضاي سرويسهاي بهداشتي موجود است و به وسيله دستگاههاي اتوماتيک به فروش ميرسد. اينها جزو نيازهاي افراد است كه در ايران معمولا به اين شکل عرضه نميشود. نظافت سرويسهاي بهداشتي خود معضل ديگري است. در زمينه گسترش خدمات توريستي، به علاوه، به چيزي تحت عنوان " اقتصاد زمان" هم توجه نميشود. اينكه مثلاً من به عنوان توريست در كوتاهترين مدت اقامتم بتوانم كجاها را ببينم. تامين امنيت و آرامش خاطر هم مسئله حائز اهميتي است. مثلا شما وقتي به شمال ايران سفر ميكني افرادي را ميبيني كه كنار جاده ويلا و خانه اجاره ميدهند. اينها سازماندهي شده نيستند كه تو خيالت راحت باشد از اينكه دارند تو را كجا ميبرند. از بعد جنسيتي هم مشكلات زياد است. مثلا اگر شما به عنوان يك زن يا چند تا دختر با هم مسافرت كنيد، نگرانيها افزايش مييابد. هنوز پذيرفتن اين که زنان به تنهايي به هتل در شهرستانها مراجعه کنند، دشوار است. اخيرا ضمن مطالعهاي متوجه شدم بهرغم اين که منعي قانوني براي اقامت زنان در هتلها وجود ندارد، عملا برخي هتلها با دليلتراشي از پذيرفتن ايشان ابا دارند.
از ميان كشورهايي كه به آنها سفر كردهايد، كجا برايتان جالبتر بوده؟هلند. کشور زيبايي است. به ويژه به خاطر انبوه گلها و تنوعي که دارد و سبک معماري ساختمانهايش. بهويژه در شهر آمستردام کانالهاي آبي منظره زيبايي را به وجود آوردهاند. در آنجا و نيز در فرانسه از فضاي اجتماعي گرم در محيط شهري خيلي خوشم آمد. هر جا که امکان دارد در سطح پيادهروها، در سطح شهر و ميدانهاي مرکزي در کنار بناهاي تاريخي، جلوي كافه ها و رستورانها صندلي گذاشتهاند و مردم در فواصل نزديک به هم براي صرف قهوه و خوراک و نوشيدني و گپ زدن و معاشرت در کنار هم قرار گرفتهاند. فضاي اجتماعي دلچسبي فراهم ميآيد.
انگليس كه بودم با خانوادهاي اهل آكسفورد آشنا شدم كه ايران را ديده بودند و كلي عكس از مراکز توريستي مهم ايران مثل اصفهان و شيراز و فسا و .. نشان ما ميدادند! آن زمان، من با شرمندگي به ايشان ميگفتم ما كه ايراني هستيم بسياري از اين مناطقي را که شما ديدهايد، هنوز در وطن خود نديدهايم. وقتي برگشتيم ايران عزممان را جزم كرديم كه مرتب مسافرت برويم. خواهرم كه مقيم هلند است، هر سال ايران ميآيد و ديدارهاي ساليانه او بهانه خوبي شده براي ما تا او را در سفرهاي ايرانگردياش همراهي کنيم.
زيباترين نقطه ايران به نظرتان كجاست؟انتخاب زيباترين نقطه در ايران بسيار دشوار است. شيراز را دوست دارم. حافظيه و تختجمشيد. مناطق شمالي ايران را به خاطر طبيعت بينظيرش و منظره دريا که مرا به وجد ميآورد. کودکي من در شهرهاي مختلف شمال سپري شده و عطر گلهاي بهارنارنج برايم بسيار خاطرهانگيز است.
اگر دست شما باز باشد براي انتخاب محل زندگي، ممکن است انگليس را انتخاب كنيد؟در مورد کشورهاي غربي هنوز وسوسه ميشوم. نميتوانم بگويم اگر ميتوانستم الزاماً انگليس را انتخاب ميکردم، هرچند گزينه خوبي است. يك نكته جالب برايتان بگويم. قبل از اينكه برويم عكس خانهاي را كه ميخواستيم در آن اقامت كنيم به ما دادند. با همه اطلاعات لازم. مثلا اتاق خوابهايش اينجاست، سيستم گرمايشي و سرمايشياش اين جوري كار ميكند، شماره تلفنش اين است و... اين واقعيت که در کشورهاي پيشرفته غربي فكر همه چيز را ميکنند و براي رفاه افراد به جزئيات اهميت داده ميشود براي من خيلي جالب بود. تازه وقتي ميرويد آنجا ميفهميد استانداردهاي بالاي زندگي به چه معناست. زندگي مادي را تا جايي که ميتوانستهاند براي افراد راحتتر و بيدغدغهتر كردهاند تا كمترين تنش پيش بيايد. همينها باعث دلبستگي افراد ميشود.
يادم است معاون دانشجويي وزارت علوم زماني كه من قرار بود اعزام شوم، جلسهاي گذاشت براي دانشجويان در شرف اعزام و گفتند از ميان كساني كه طي سالهاي گذشته اعزام شدهاند بهرغم همه وثيقه هايي كه اخذ شده بود، فقط چهار درصد برگشتهاند. نميدانم وضعيت در حال حاضر چگونه است!
+ از خبرگزاري ميراث فرهنگي
گفتگو: شبنم رحمتي
+ وبلاگ دكتر شيرين احمدنيا
از زندگي